|
|
بطن امتداد این عصر ناخلف از خود رهاییم
جانب ما را که دارد
عنصر بی اعتمادی
عصر بی هویت من
سربلندی ارازل
جزوه ها یتکه پاره
قوم رنجیده و غافل
عصر بغض و عصر کینه
عصر قداره و سینه
قامت انسان به دار
کل سهم ما همینه
روی امتدا این عصر ما فراموش شدگانیم
بطن امتدا این عصر، ناخلف از خود رهاییم
جانب ما را که دارد
عنصر بی اعتباری
پ ن ۱
سال نو مبارک هر چند دیر
پ.ن۲
سال روزمرگی و تهوع همیشه گی
پ.ن ۳
رنج چونان تیغه ی مقراضی است
که گوشت تن را زنده زنده می درد
من وحشت را از آن دریافتم
چنان که پرنده از پیکان
چنان که گیاه از آتش کویر
چنان که آب از یخ
دلم تاب آورد
دشنام های شوربختی و بیداد را
من به روزگاری ناپاک زیستم
که حظ ِ بسی کسان
از یاد بردن برادران و پسران خود بود .
قضای روزگار در حصارهای خویش به بندم کشید .
در شب خویش اما
جز آسمانی پاک روئایی نداشتم
« پل الوار »
اینا رو پیدا کردم
از خوندنشون خنده م گرفت
واقعا اون زمانی که دوست داریم به زمین و زمان گیر بدیم این قانون ها بر زندگیمون حکم فرما هستن
این وبلاگ برای من فیلتر هست
تو شرکت یکی از دوستام که میام فیلتر نیست
isp ها فرق دارن
در هر حال شرمنده هستم
دیروز فیلم Falling in Love رو دیدم دنیرو و استریپ
امروز ساعت ها تو خیابون تنها قدم زدم
هر اتفاق کوچیکی رو به چشم یک نشانه ی بزرگ دیدم
تا به اینجا رسیدم خیلی خسته شدم
ما که رنج می کشیم
ما که نمی دهدمان جهان محل سگ
سرم درد می کنه
فکر می کنم به خاطر زیاد نشستن پای کامپیوتر باشه
نمی دونم در هر حال زیاد هم مهم نیست
این حرف ها باید در خانه ی تنهایی ها زده می شد نمی دونم اینجا چه می کنم ولی اینم مهم نیست
سفره ی گورکن خالیست ....
کاش
می مردم
ای عشق با تو حرف می زنم ای رنج مگر آجـــــــــــــــــــــــــــری
این پست بی عکس به من حال نمی ده
الان یه عکس پیدا می کنم

اینم اون قوانین :
« راه ها بسیارند »

از رمه ی همسایه ی یانگ تسه - که استادی فرزانه بود - گوسفندی بگریخت .
همسایه از آن پس که کسانش را همه به جست و جوی گوسفند فرستاد ، شتابان به نزد یانگ تسه آمد تا ساعتی غلامانش را بدو سپارد که نیز آنان را به جست و جوی گوسفند گم شده ی خویش فرستد .
یانگ تسه فریاد برآورد :
- شگفت داستانی است ! این همه کس از برای یافتن گوسفندی تنها ؟
همسایه گفت :
- راه ها بسیارند و جست و جوی آن همه راه مردان بسیار می خواهد .
ساعتی نگذشته بود که غلامان باز آمدند .
یانگ تسه همسایه را گفت : - آیا گوسفند گریخته را باز یافتند ؟
همسایه به نومیدی سر جنباند که نه .
پرسید : - چگونه بازش نیافتند ؟
همسایه گفت : - راه ها بسیارند چنان که نمی توان دانست گوسفند از کدام راه رفته است . بدین جهت فرستاده گان بی بهره باز آمدند .
این سخن یانگ تسه را سخت به حیرت فرو برد . چنان که همه روز مغموم و خاموش به جای ماند .
از شاگردان او یکی پرسید :
- گم شدن گوسفند چندان عجیب نیست . و دیگر این که گوسفند از آن استاد نبود ، پس این اندوه برای چیست ؟
اما یانگ تسه هم از آن گونه که بود ، خاموش ماند .
شاگرد که استاد را خاموش دید به نزد سین توئوتسه رفت و حکایت باز نمود . سین توئوتسه با او گفت :
- تو شاگرد اویی و سبب استاد خود را نمیدانی ؟!... غلامان ِ همسایه او گوسفند گم شده را باز نیافته اند چرا که راه ها بی شمارند .
باری اگر فرزانه یی چون استاد تو ، به جای آن که تنها به یکی نکته بیندیشد عمر خود را به دویدن در همه جهات اندیشه تلف کند ،
همچون غلامان همسایه او چه گونه خواهد توانست گوسفند گم شده حقیقت را به چنگ آرد ؟
![]()

همینجوری :
چونست حال ِ بستان ای باد نوبهاری / كز بلبلان بر آمد فرياد بی قراری
گل نسبتی ندارد با روی دل فريبت / تو در ميان گل ها چون گل ميان خاری
« ای گنج نوش دارو بر خستگان گذر كن / مرحم به دست و مارا مجروح می گذاری »
عمری دگر ببايد بعد از وفات ما را / كين عمر طی نموديم اندر اميدواری
همینجوری :
بیا بیا
که نگارت شوم بیا
که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را
بیا بیا
به زیارت شوم بیا
به زیارت شوم چو خسته پایم و آه
ببین ببین
که فغانت کنم ببین
که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را
ببین ببین
که نشانت کنم ببین
که نشانت کنم ز فتتنه کینم و آه
بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
به نیمه شب اگرت آفتاب می باید
ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه دولت به نام ما افتد
بگو بگو
که چه کارت کنم بگو
که چه کارت کنم بگو
بگو بگو
که چه کارت کنم بگو
که چه کارت کنم ز گریه جویم و دل را
بگو بگو
که شکارت کنم بگو
که شکارت کنم به غمزه مویم و آه
ببین ببین
که فغانت کنم ببین
که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را
ببین ببین
که نشان ت کنم ببین
که نشان ت کنم ز فتنه کین م و آه
نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه های غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا من
به کوی میکده دیگر علم برافرازم
بیا بیا
که نگارت شوم بیا
که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را
بیا بیا
به زیارت شوم بیا
به زیارت شوم چو خسته پایم و آه
همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
به نا امیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعهی دولت به نام ما افتد
شکن شکن
که شیارت کنم شکن
که شیارت کنم ز شرح شاهد و شور آه
شکن شکن
چه شرارت کنم شکن
چه شرارت کنم ز شمس شاهد و شور
درود بر محسن نامجو
افسوس که بی فایده فرسوده شدیم ...
وز داس ِ سپهر ِ سرنگون سوده شدیم ...
دردا و ندامتا که تا چشم زدیم ...
نابوده به کام خویش نابوده شدیم ...

اسرار ازل را نه تو دانیو نه من
وین حل معمّا نه تو خوانیو نه من
هست از پس پرده گفتگوی ِ منو تو
چون پرده بر افتد نه تو مانیو نه من
از من اثری ز سعی « ساقی » مانده ست
وز زمزمه ی عطر اقاقی مانده ست
وز باده ی دوشین قدحی بیش نماند ای وای ای امان
از عمر ندانم که چه باقی مانده ست
بنگر به جهان / بنگر به جهان چه طرف بر بستم هیچ ...
وز حاصل عمر / وز حاصل عمر چیست در دستم هیچ ...
شمع طربَم / شمع طَربَم ولی چو بنشستم هیچ ...
من جام جمم / من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ ...
این دو شب خیلی باحال بود
دمت گرم پسر ![]()
یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد ، مُرده دلای آدماش
« دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟ »
یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد، مُرده دلهای آدماش
« دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟ »
یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
گفتی که یک دیار
هرگز به ظلم و جور
نمی ماند بر پا و استوار
هر گز هرگز ؟؟؟؟؟![]()
هیچ
هیچ
هیچ
هیچ
هیچ
نه !
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
در فراسوهای دهلیزش
به امید ِ دریچه یی
دل بسته بودم .

روح مادر بزرگوار دوست عزیزمون سوفیا شاد و ناتنها باد
برای سوفیای عزیز ، پدر بزرگوارشون و بقیه بچه ها و دوستانشون از درگاه خداوند صبر وافر طلب می کنم
![]()
![]()
![]()