تبليغاتX
شب های دیوونگی
دیوونگی هم عالمی داره به خدا
 خارج از دستور

تلخی این اعتراف چه سوزاننده است که مردی گشن و خشم آگین در پس دیوارهای سنگی حماسه های پر طبل اش دردناک و تب آلود از پای در آمده است
مردی که شب همه شب در سنگهای خاره گل میتراشید
و اکنون
پتک گرانش را به سوئی افکنده است تا به دستان خویش که از عشق و امید و آینده تهی ست فرمان دهد :

کوتاه کنید این عبث را ، که ادامه آن ملال انگیز است
چون بحثی ابلهانه بر سر هیچ و پوچ...
کوتاه کنید این سرگذشت سمج را که در آن هر شبی
در مقایسه چون لجنی است که در مرداب ته نشین میشود

من جویده شدم
و ای افسوس به دندان سبعیت ها
و هزار افسوس بدان خاطر که رنج جویده شدن را به گشاده روئی تن در دادم
چرا که می پنداشتم بدین گونه ، یاران گرسنه را در قحط سالی این چنین از گوشت تن خویش طعامی میدهم
و بدین رنج سرخوش بوده ام
و این سرخوشی فریبی بیش نبود
یا فرو شدن در گنداب پاک نهادی خویش
یا مجالی به بیرحمی ناراستان
و این یاران دشمنانی بیش نبودند
ناراستانی بیش نبودند.

من عمله مرگ خود بودم
و ای دریغ که زندگی را دوست میداشتم
آیا تلاش من یک سر بر سر آن بود
تا ناقوس مرگ خود را پر صداتر به نوا در آورم ؟

من پرواز نکردم
من پر پر زدم
در پس دیوارهای سنگی حماسه های من
همه آفتابها غروب کرده اند

این سوی دیوار مردی با پتک بی تلاشش تنهاست
و به دستهای خود مینگرد
و دستهایش از امید و عشق و آینده تهی ست

این سوی شعر ، جهانی خالی، جهانی بی جنبش و بی جنبنده، تا ابدیت گسترده است
گهواره سکون ، از کهکشانی تا کهکشانی دیگر در نوسان است
ظلمت، خالی سرد را از عصاره مرگ می آکند
و در پشت حماسه های پر نخوت
مردی تنها
بر جنازه خود می گرید .

بامداد خسته

روحش شاد و ناتنها

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 10:38   دیوونگی هم عالمی داره   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 20:20   دیوونگی هم عالمی داره   | 

به سوی سالن های گاز... 

چنین گفت « بامداد خسته » :

كسي منجی جهان است كه ضرورت هنر را درك می كند! مثلا تو بالقوه می توانی منجی جهان باشی چرا كه با يقين كامل می توان گفت كه از تو سياست بازی برنمی آيد چون نمی توانی جلاد باشی .
 سياست بازی و قدرت طلبي كه لازم و ملزوم هم است كار كسی است كه لزوما برای حيات ذيروحی ( موجود ) اهميتی قائل نيست و از دروغ بافتن و حيله دركار كردن و كشتار و ويرانی هراسی ندارد.
در امر سياست هر رذالتی امتيازی است . تا آن جا كه شاه عباس صفوی مي تواند به بركت كارنامه ی خونينش لقب كبير دريافت كند.
 اهل سياست به قداست زندگی نمی انديشد بلكه زندگان را تنها به مثابه وسائلی ارزيابی مي كند كه عندالاقتضا بايد بی درنگ فدای پيروزی او شوند. كساني اين عقيده را نمي پذيرند و شناخت و لاجرم حرمت نهادن به هنر را مقوله ی جداگانه ئی به حساب می آورند و ارتش رايش آلمان را مثل می زنند كه غالب افسرانش در نواختن دست كم يك ساز مهارت داشتند.
پاسخ چنان كسانی اين است كه بله ، و اگر فراموش كرده ايد خودم به خاطرتان می آورم كه آن ها از فرط  « علاقه به اين هنر والاي انسانی » حتا در كشتارگاه ها دسته هائی را كه به سوی سالن های گاز هدايت می شدند با اركستر هائی بدرقه می كردند كه نوازندگان شان از ميان خود زندانيان انتخاب شده بود و تقريبا همگی نوازنده ی حرفه ئی اركسترهای فيلارمونيك يا سمفونيك كشورهای فتح شده بودند كه فقط به گناه « آلماني نبودن » می بايست با روزی چند ده گرم نان در كارخانه های تهيه ی ابزار جنگی جان بكنند و به مجرد بروز آثار فرسودگی درآن ها به اتاق های گاز فرستاده شوند. حق همين است كه آن ستايندگان موزار و بتهوون با همه ی وجودشان به موسيقی ، و از طريق موسيقی به همه ی هنرها، مهر می ورزيدند و نياز روانی داشتند و به آن حرمت می گذاشتند و تبحرشان در نواختن دست كم يك ساز به هيچ وجه ربطي به سنت هاي تربيت اشرافي شان نداشت !

 با وجود اين بايد قبول كرد درجهاني كه برای هيچ چيز انسانی حرمتی قائل نيست و اداره و هدايتش به دست ديوانگان و اوباش افتاده است ، به هرحال از شعر و نویسندگی و به طور كلی هنر، انتظار نجات بخش بودن نمی توان داشت هر چند كه آرمان هنر چيزی به جزاين نيست !

البته اگر روزی حكومت خرد برقرار شود سياست نيز معنای درست خود را باز می يابد. يعني آن گاه اين كلام آلوده به تمهيدهای شرافتمندانه ئی اطلاق خواهد شد كه براي وصول به نظم و معدلتی شايسته و درخور انسان به كار بسته مي شود.


 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 14:42   دیوونگی هم عالمی داره   |