|
|

با ترجمه ای زیبا از جوانی که متولد سال 1360 هست : مهدی نویدی
« مالون می میرد »
هر کاری کردم نتونسم از مالون در شب های دیوونگی چیزی نگم
این کتاب رو نباید خلاصه کنم
من فقط چند صفحه ی اول کتاب رو اینجا می ذارم تا فقط با موضوع و سبک نوشتاری کتاب آشنا بشید
امیدوارم کتاب رو بگیرید و بخونید
بالاخره ، علی رغم همه چیز ، بی سر و صدا می میرم .
شاید ماه دیگر . آن وقت یا ماه آوریل هست یا ماه مه . چرا که هنوز از اوایل سال است ، این را از هر نشانه ی ِ کوچک می فهمم .شاید دارم اشتباه می کنم شاید تا روز یحیای ِ تعمید دهنده و حتا چهارده ِ جولای ، روز جشن آزادی زنده بمانم . البته من آرزوی ِ تجلی را از حد ِ خودم دور نی دانم ، حالا سخن از عروج به کنار .
ولی این طور فکر نمی کنم ، فکر نمی کنم در گفتن ِ این که امسال در غیاب من شادمانی هایی خواهد شد اشتباه می کنم .
من این را حس می کنم ، اکنون چند روز است که این را احساس می کنم ، و به آن اعتقاد دارم .
ولی این ، از وقتی که به دنیا آمده ام چه فرقی با آن هایی که با من اجحاف کرده اند ، دارم ؟
نه ، این از آن جور طعمه هاست ، من هیچوقت تحریک نمی شوم . نیاز به زیباییم از بین رفته است . اگرمی خواستم ، می توانستم امروز بمیرم ، فقط با کمی تلاش ، اگر می توانستم بخواهم ، اگر می توانستم تلاشی بکنم . ولی واقعا بهتر است که بگذارم خودم بمیرم ، بی سرو صدا ، بی هیچ عجله ای .
مثل این که بعضی چیز ها تغییر کرده اند . دیگر هر جوری شده از هیچ طرفی پا فشاری نمی کنم . معمولی و سست می مانم . در این سختی یی نیست .
نگرانی فقط از درد هاست ، باید در مقابا دردها مراقب باشم . ولی در حال حاضر ، از وقتی که به این جا آمده ام کمتر تسلیم ِ شان هستم .
البته هنوز ، هر از گاهی ، دچار بی تابی های ی جزیی می شوم ، باید دوباره برای دو یا سه هفته ی ِ دیگر مراقبشان باشم .
مطمئنا ً بدون اغراق کردن ، با گریه و خنده ای آرام ، بی آنکه حالتی را در خودم به وجود بیاورم .

بله سرانجام عادی می شوم ، گاه بیشتر سختی می کشم و گاه کمتر ، بی آنکه هیچ نتیجه ای بگیرم ، کمتر به خودم توجه می کنم ، دیگر نه جوش می آورم و نه سرد می شوم ؛
ولرم می مانم ، ولرم می میرم ، بی هیچ اشتیاقی . مراقب مردنم نخواهم بود ؛ همه چیز را خراب می کند .
آیا مراقب زندگی کردنم بوده ام ؟ آیا تا به حال شکایتی کرده ام ؟ پس چرا خوش حال باشم ؟
من راضیم به ناچار راضیم ، ولی نه به این معنی که با دستانم کف بزنم و شادی کنم . من همیشه راضی بودم ،
می دانستم که تقاصش را می گیرم . بفرما ، حالا او هست بدهکار قدیمی من . آیا باید یقه اش را بگریم ؟
دیگر به سوال ها جواب نمی دهم . حتی سعی می کنم که دیگر از خودم سوال نکنم .
مدتی را که انتظار می کشم ، اگر بتوانم ، برای خودم داستان می گویم . آنها از نوع داستان هایی که تا به حال بوده نیستند ، همین است . آنها نه زیباییند نه زشت ، آرامند ، دیگر در آنها زشتی یا زیبایی یا هیجان وجود ندارد ، تقریبا بی جانند ، مثل راوی . چه گفتم ؟ مهم نیست . مشتاقانه منتظر هستم تا رضایت مرا حسابی جلب کنند ، تقریبا رضایت مرا جلب کنند .
من راضیم ، بله ، به قدر کافی دارم ، تقاصم را گرفته ام ؛ دیگر به هیچ چیز احتیاج ندارم .
بگذار پیش از آنکه بیش از این جلو بروم بگویم که هیچ کس را نمی بخشم . امیدوارم همه اشان زندگی شرم آور داشته باشند و آتش و یخ جهنم را هم بچشند و در نسل های ِ مزخرف ِ آینده اسمی آبرومند را آرزو می کنم . برای امشب کافی است .
این بار می دانم کجا دارم می روم ، دیگر آن شب قدیمی نیست ؛ شب اخیر . حالا این یک بازی ست .
می خواهم بازی کنم . تا به حال هیچ وقت نمی دانستم چه طور بازی کنم . آرزویش را داشتم ، اما می دانستم که ناممکن بود .
و با این وجود باره ها سعی می کردم . تمام چراغ ها را روشن کرده ام ، همه جا را خوب برانداز کرده ام ، با هر آنچه که دیده ام شروع به بازی کرده ام . مردم و اوضاع ، هیچ چیزی بهتر از بازی کردن نمی خواهند . بی شک حیوانات نیز چنینند .در ابتدا همه خوب بوده اند ، همه اشان پیش من می آمدند
از این که یکی می خواهد با آنها بازی کند خشنود بودند . اگر می گفتم ، حالا یک گوژپشت می خواهم ، فورا ً یکی دوان دوان می آمد ، و وقتی می خواست سوراخ ِ قوز ِ زیبایش را نشان بدهد افتخار می کرد .
به فکرش خطور نمی کرد که از او بخواهم لخت شود . اما خیلی طول نکشید که خودم را در تاریکی تنها یافتم .
به همین دلیل است که سعی می کنم از بازی کردن دست بکشم و خودم رابه بی شکلی و بی حرفی متوسل کنم ؛
حیرتی بی تفاوت ، تاریک ، تلو تلو خوردن های ی طولانی با بازوان ی گشوده ، مخفی شدن .
این است پشتکاری که هرگز نتوانسته ام از آن دور شوم .
از این پس فرق می کند . از این پس دیگر هیچ کاری به جز بازی کردن نمی کنم .
نه ، نباید با اغراق شروع کنم . اما بیشتر ِ وقتم را ، از این پس ، بازی می کنم ، بیشترش را ، اگر بتوانم .
اما شاید موفقیتم بهتر از آنی که تا به حال بوده نباشد . شاید ، همان طور که تا به حال در تاریکی بوده ، خودم را رها شده ببینم ، بدون چیزی که با آن بازی کنم . در آن صورت با خودم بازی می کنم . توانایی درک ِ نقشه یی امید بخش است .
احتمالا درباره ی برنامه ام ، در موقع شب فکر کرده ام . فکر می کنم بتوانم برای خودم 4 داستان بگویم ؛ هر کدام با موضوعی متفاوت . یکی در باره ی یک مرد ، یکی در باره ی یک زن و سومی درباره ی ِ یک شي و سر انجام
یکی در باره ی ِ یک حیوان ، احتمالا یک پرنده . فکر می کنم همه اش همین است . شاید مرد و زن را در یک داستان بگذارم .
بین یک مرد و یک زن تفاوت زیادی وجود ندارد ، منظورم بین مرد و زن ِ من است .شاید فرصت نکنم تمامش کنم .
از طرف ی دیگر ، شاید خیلی زود تمامش کردم . دوباره به شکاکیت ِ قدیمم برگشتم . کلمه اش همین است ؟
نمی دانم . اگر تمامش نکردم اهمیتی ندارد . چرا که از آن پس ، از چیز هایی که در اختیارم می ماند سخن می گویم ، این چیزی است که همیشه می خواستم انجام بدهم .باید یک نوع فهرست باشد . در هر صورت این چیزی است که باید درست بگذارم برای لحظه ی آخر ، تا آنجا که مطمئن باشم اشتباه نمی کنم . به هر حال این چیزی است که قطعا انجام می دهم ، مهم نیست چه اتفاقی می افتد ...
پیوست :
( 1 ) بعد از خوندن کامل کتاب متوجه میشید که شباهت های زیادی بین زندگی ما و مالون وجود داره . وقتی در خط به خط کتاب ، مسیر زندگی و شخصیت و حتی نتیجه گیری هایی رو می بینیم که واقعیت زندگی ما رو عینا تشکیل دادن باید دیدمون رو نسبت به شناسایی آخر راه وسیع تر کنیم .( ما در جوانی آخر راه رو تجربه کردیم تنها خوبیش در اینه که خیلی زودتر از نسل گذشته به اینجا رسیدیم ) آخر این راه بسیار دلهره زا و وحشتناک هست . باید مسیرمون رو به هر شکلی که هست عوض کنیم هر چند که با تمام وجودم لمس کردم که تغییر مدار زندگی کار آسون نیست ولی می دونم شدنی هست . بزرگترین مشکل برای تغییر مسیر ، احساس دلتنگی خیلی شدید به مسیر همیشگی بعد از شروع تلاشمون هست ولی نباید نا امید بود ...
( 2 ) چند خط این کتاب رو دوست دارم در این قسمت بنویسم : چهره ی او به سمت ِ مردمی ست که در این ساعت در خیابان ها ازدحام می کنند ، روز ِ طولانی ِ شان تمام شده و تمام ِ شب ِ طولانی در برابرشان قرار دارد . درها باز می شوند و آن ها را قی ( استفراغ ) می کنند ، هر دری سهم ِ خود را استفراغ می کند . همه یک لحظه با حالتی گیج گرد ِ هم می آیند ، در پیاده رو یا حاشیه ی ِ خیابان در هم می پیچند و ...
( درها مردم رو استفراغ می کنن ) ( خیلی زیبا بود )
( 3 ) من تا شخصیت دیگه ای پیدا نشه تلفیقی از « آنتوان رو کانتن » و « مالون » هستم .
« محال و خودکشی »
تنها یک مسأله فلسفی واقعاً جدی هست و آن هم خودکشی است .
این قضاوت که زندگی به زحمت زیستن می ارزد یا نمی ارزد پاسخی است به مسأله ی اساسی فلسفه .
مسأئل دیگر از قبیل اینکه آیا جهان سه بعدی است ؟ مقولات نه گانه اند یا دوازده گانه ؟ بعد از آن مسأله قرار می گیرند . اینها لفاظی است . ابتدا باید پاسخ گفت . و اگر چنان که نیچه طالب آن بود لازمه ی فیلسوف ارجمند بودن واعظ متعظ ( پند پذیر ) بودن است ، اهمیت این پاسخ بهتر درک می شود . چرا که این پاسخ مقدمه ی آن عمل نهایی است . این مقولات حقایقی است که دل می پذیرد . ولی برای آن که از لحاظ عقل روشن شود باید در آن ها تعمق کرد .
اگر از خود بپرسیم که : چگونه باید دانست که فلان مسأله از مسأله ی دیگر مهم تر و واجب تر است ؟ پاسخ اینست : آن که خواستار اقدام است .
من هرگز ندیده ام کسی به دلایل معرفت شناسی خودکشی کند . گالیله به یک حقیقت علمی مهم دست یافته بود ، همین که دید آن حقیقت زندگی او را در معرض خطر قرار داده است ، آشکارا به انکار آن برخاست . به یک اعتبار ، کار درستی کرد . چون این حقیقت ارزش آن را نداشت که وی به خاطر آن سوزانده شود .
چه فرقی می کند که زمین به دور خورشید بگردد یا این بدور آن .
مُحتضر ( کسی که در دم مرگ است ) بگویم که این مسأله فاقد ارزش و اهمیت است .
در عوض می بینیم که کسان بسیاری به زندگی خود خاتمه می دهند . چون معتقدند که زندگی به زحمت زیستن نمی ارزد .
یا ملاحظه می شود که کسان دیگری خود را در راه عقاید یا آرزو هایی به کشتن می دهند که دل بدان خوش کرده بودند و به آن دلیل و بهانه می زیسته اند . ( آنچه که مردم بهانه ی زیستن می خوانند ، بهانه ی بسیار خوبی برای مُردن نیز هست . )
پس به عقیده ی من معنی زندگی واجب ترین مسأله است . چگونه باید به آن پاسخ گفت : از کلیه مسائل عمده ، یعنی آن مسائلی که ما را به کشتن دهد یا آن ها که شوق زیستن را افزون می کند ، دو طرز تفکر بیشتر وجود ندارد . طرز تفکر لاپالیس و طرز تفکر دون کیشوت . فقط اعتدال بین واقعیت و خیال به ما امکان می دهد که در عین حال به هیجان و عقل دست یابیم ، پیداست که در موضوعی چنین ساده و آسان و در عین حال سرشار از شور و شدت ، منطق استادانه و کهن باید جای خود را به طرز تلقی ساده تری بدهد که در عین حال حکایتگر عقل و عاطفه باشد .
خودکشی را تاکنون تنها از دیدگاه اجتماعی برسی کرده اند . در این نوشته بر عکس صحبت از رابطه ای است که بین تفکر فردی و خودکشی وجود دارد .
رفتاری نظیر خودکشی ، همچون اثری بزرگ ، در خلوتگاه سینه تدارک دیده می شود . انسان خود از آن بی خبر است . او تنها شبی تیری رها می کند یا سر به زیر آب فرو می برد .
روز کسی در مورد یک مباشر مستغلات که خودکشی کرده بود به من گفت که : « وی پنج سال بود که دخترش را از دست داده و از آن زمان به بعد تغییر کرده بود . این ماجرا مردک را نزار کرده بود . » نمی توان واژه ای بهتر از این طلب کرد . آغاز اندیشه ، آغاز نزار شدن است . در این مراحل آغازین چیزی نیست که مردم مشاهد کنند . کرم در دل مرد آشیان می کند . آن را باید آن جا جست . این بازی مرگ بار را ، که از روشن بینی در برابر هستی به گُریز به فراسوی نور منتهی می شود ، باید پی گرفت و فهمید .
هر خودکشی دلایل بسیاری دارد . به طور کلی روشن ترین دلایل ، مؤثرترین آن ها نیستند . به نُدرت کسی از سر تعمق ( دور اندیشی کردن ) خودکشی می کند . ( معذلک این فرض هم انکار نمی شود ) ( نویسنده ی وبلاگ شب های دیوونگی : نباید به راحتی از کنار این فرضیه رد شد . این فرضیه خیلی مهم هست . لامذهب اگه دلیل ذهنی برای خودکشی همین دور اندیشی باشه ، اون وقت هست که راه فرار از خودکشی خیلی سخت می شه .)
چیزی که موجب ظهور بحران می شود تقریباً همیشه غیر قابل بازرسی است .غالبا جراید از « ناکامی های عشقی » یا « بیماری علاج ناپذیر » سخن می گویند. این توضیحات قابل قبول است .( نویسنده ی وبلاگ شب های دیوونگی : همین موارد و دلایل از این دست ، باعث پیدایش بیشتر ِ دور اندیشی در افراد می شن . یعنی شکست ها و ناکامی ها حس دوراندیشی و آینده نگری رو در افراد گسترش می دن و این آینده نگری متأسفانه بیشتر همراه با دید منفی هست) ولی نیز باید دانست : آیا در همان روز خودکُشی ، یکی از دوستان این نومید با لحن بی تفاوتی با وی سخن نگفته بود ؟ آن دوست مجرم است . چرا که همین کافی ست تا همه دلتنگی ها و دلزدگی های خواب آلوده را بیدار کند. ( نویسنده ی وبلاگ شب های دیوونگی : شاید این قسمت از نوشته بی اهمیت و مسخره به نظر بیاد ولی بسیار با اهمیت هست . باید خیلی مواظب بود ُ. باید در برخورد با انسان های مختلف ، تمام جنبه ها رو در نظر گرفت . اون لحظه ی بیداری دلتنگی ها و دلزدگی ها همون دچار شدن به تهوع هست که هر کسی نمی تونه تحملش کنه . باید انسان رو رعایت کرد . )
ولی اگر تعیین لحظه ی دقیق و اقدام حساسی که در آن روان آدمی مرگ را برگزیده است مشکل باشد ، تعیین نتایجی که لازمه ی آن عمل است بسیار آسان است . به یک معنی ، خودکشی ، مانند انتحار در نمایشنامه های تند ، نوعی اعتراف است . اعتراف به این است که از قافله ی زندگی عقب مانده ایم ، یا معنی زندگی را نمی فهمیم . (نویسنده ی وبلاگ شب های دیوونگی : زیبا گفت . )
مع الوصف خیلی در این تشابهات دقیق نشویم و باز هم از اصطلاحات معمول و متداول کمک بخواهیم .
خودکشی فقط اعتراف به این است که « زندگی به زحمت زیستن نمی ارزد .» البته زیستن هرگز آسان نیست . به دلایل بسیار ، که نخستین آن عادت است ، ما به اعمالی که ناشی از فرمان هستی است پیوسته ادامه می دهیم . مرگ ارادی دلیل آن است که جنبه مسخره این عادت ، فقدان هر نوع دلیل ژرف برای زیستن ، بیهودگی اعمال روزانه و بی فایده گی رنج او ، ولو به طور غریزی ؛ تشخیص داده ایم .

پس این چه احساس شگفت انگیزی است که روانمان را از خوابی که لازمه ی زندگی است محروم می کند ؟ جهانی را که بتوان حتی با دلایل سست توجیه کرد باز دنیای آشنا و مأنوسی است . در صورتی که برعکس ، در جهانی که ناگهان از آرزو ها و نور هم محروم شده است ، آدمی احساس بیگانگی می کند . این غربت ، محتوم و اجتناب ناپذیر است ، چون آدمی در آن از خاطرات بهشت گمشده یا امید به ارض موعود محروم می شود . این شکاف بین انسان و زندگی او ، این جدایی بین هنرپیشه و صحنه ی نمایش ، همان احساس بیهودگی است . اگر هر انسان تندرستی به فکر خودکشی باشد ، دیگر بدون چون و چرا می توان پذیرفت که میان احساس بیهودگی و آهنگ نیستی ارتباط مستقیم وجود دارد .
موضوع این نوشته درست همین رابطه ی بیهودگی زندگی و خودکشی ، یعنی حد معینی است که در آن خودکشی پاسخ و راه حل پوچی محسوب می شود . می توان به عنوان یک اصل پذیرفت که وقتی آدمی نمی خواهد خود را بفریبد ، باید آنچه را که درست می پندارد جامه ی عمل بپوشاند . پس اعتقاد به بیهودگی زندگی ، باید راهنمای رفتار او باشد . انسان می تواند به روشنی و بی آن که چهره غم انگیزی بگیرد از خود بپرسد : آیا راه حلی از این دست مستلزم آنست که آدمی هر چه زودتر موقعیت بغرنج خود را ترک کند ؟ این کنجکاوی بجا و حق آدمی است .البته منظور کسانی هستند که می خواهند با خویشتن به توافق برسند .
وقتی مسأله بدین گونه ساده مطرح می شود ممکن است در عین حال ساده و غیر قابل حل به نظر برسد . اما بیهوده تصور می شود که پرسش های آسان موجب پاسخ هایی می شوند که از سؤال مشکل تر نیست ، و پنداشته می شود که سؤال بدیهی مستلزم جواب بدیهی است . در بدو امور ، و با باژگون کردن اجزاء مسأله ، همان طوری که گروهی خودکشی می کنند و کسان دیگری خودکشی نمی کنند ، چنین می نماید که بیش از دو راه حل فلسفی وجود ندارد . پذیرش زندگی یا رد آن . بدین ترتیب مسأله بسیار ساده می شود .
ولی گروهی هم هستند که پیوسته می پرسند و هرگز به نتیجه نمی رسند . شوخی نمی کنیم : وضع اکثریت مردم چنین است . و نیز مشاهده می شود که کسانی هم زندگی را نمی پذیرند ولی چنان زندگی می گنند که گویی از دیدگاه اندیشه آن را پذیرفته اند . در واقع همانطوری که نیچه عقیده داشت ، این گروه به هر حال زندگی را پذیرفته اند .( نویسنده ی وبلاگ شب های دیوونگی : دارم می خندم )
برعکس کسانی که خودکشی می کنند ، غالباً اتفاق می افتد که به معنای زندگی اطمینان داشته اند . این تناقض ها همیشه هست . حتی می توان گفت که در هیچ امر دیگری تناقض ها تا این حد شدید نیست . به همین دلیل اینجا منطق ضروری است . مقایسه عقاید فلسفی و رفتار کسانی که این عقاید را ابراز می دارند امری است رایج و متداول .
در برابر تناقضات و تیرگی ها ، آیا می توان معتقد شد که هیچ رابطه ای میان عقیده ما در مورد زندگی و اقدام به ترک آن وجود ندارد ؟ در این مورد نباید اغراق کرد . شوق زندگی حالتی است که از همه مصائب جهان برتر است .
عمل کمتر از اندیشه نیست و تن آدمی از نیستی می گریزد . پیش از آن که به تفکر عادت کنیم ، به زندگی خو می گیریم . در شتابی که هر روز اندکی به مرگ نزدیکترمان می کند تن ما اثر این پیشروی چاره ناپذیر را نگه می دارد . خلاصه اساس این تناقض حالتی است که من آن را « گریز » می نامم . چرا که این گریز از نیستی در عین حال کمتر و برتر از « گذران عمر » است که پاسکال بدان توجه داشت .
گریز مرگ آلوده که سومین دورنمایه این نوشته است همان « امید » می باشد : امید به زندگی اخروی ، که باید « فیض » وصول بدان را داشت ، حق کسانی است که نه به خاطر خود زندگی ، بلکه در راه عقیده ی پاک و ارجمندی زندگی می کنند که برتر از زندگی است ، این عقیده ، زندگی را تلطیف و تطهیر می کند ، بدان معنا می بخشد و ضمناً آن را رسوا می کند .
بدین ترتیب ، همه چیز دست به دست هم می دهد و در این امر اخلال و آشفتگی پدید می آورد . بیهوده نیست که گروهی لفاظی پیشه کردند و چنین تظاهر می کنند که اعتقاد به پوچی زندگی ، الزاماً قبول آن است که بگوییم زندگی به زحمت زیستن نمی ارزد . در حقیقت ، بین این دو حکم هیچ تناسب بعیدی وجود ندارد . منتها نباید بگذاریم که آشفتگی ها و جدایی ها و بی خردی هایی که تاکنون ذکرش گذشت گمراهمان کنند . باید پرده ها را به کنار زد و مسأله واقعی را شناخت .
خود را می کشند چون زندگی به زحمت زیستن نمی ارزد ؛ البته این حقیقتی است ، ولی حقیقتی عقیم و بی ثمر ؛ چرا که این حقیقت ، مبتذل و معلوم خاص و عام است .
ولی آیا این توهین به زندگی ، این مهر باطله ای که بر جبین هستی می زنیم ، بدان علت است که زندگی بی معنی است ؟ آیا پوچی زندگی مستلزم آن است که با توسل به حیات پسین یا دست زدن به خودکشی از آن بگریزم ؟ این مسأله باید روشن دنبال شود ، باید با کنار گذاشتن مسائل دیگر آن را مبرهن ساخت . آیا پوچی و بیهودگی دلیل خودکشی است ؟ باید رسیدگی به این مسأله را جدا از همه ی شیوه های فکری و لفاظی های مردم بی خیال به سایر مسائل ترجیح داد .
لفاظی ها ، عقاید ضد و نقیض و علل روانی که « عینی اندیشان » عادت دارند در هر مسأله ای وارد کنند در این پژوهش و این سودا جایی ندارد .
در این مسأله ما نیازمند اندیشه ای بیدادگرانه ، یعنی منطقی هستیم . و این کار آسانی نیست . منطقی بودن همیشه ساده است . اما تقریبا محال است که تا پایان کار منطقی باقی بمانیم . ( نویسنده ی وبلاگ شب های دیوونگی : درود بر کامو ) پس کسانی که به زندگی خود پایان می دهند تا آخرین نقطه احساس خود رفته اند . تفکر در مورد خودکشی فرصتی است که تنها مسأله مورد علاقه ی خود را مطرح می کند : آیا منطقی تا سرحد مرگ است ؟ نمی توانم پاسخ این مسأله را بدانم ، مگر آن که بی سودای غیر منظم و تنها با چراغ حقیقت و وضوح این استدلال را پی گیرم . مشاء این استدلال را در همین نوشته بیان می کنم . من این کار را استدلال پوچی می نامم . کسان بسیاری این کار را آغاز کرده اند . هنوز نمی دانم آیا این کسان به مسأله وفادار مانده اند یا آن را رها کرده اند .
وقتی « کارل یاسپرس » عدم امکان تشکیل وحدت جهان را اعلام می داشت با ناله گفت :
« این محدودیت مرا به سوی خویشتن یعنی به جایی می برد که دیگر نمی توانم در دیدگاهی عینی که کاری جز نمایاندن آن ندارم قرار گیرم : در این دیدگاه ، نه ذات من می تواند موضوع پژوهش من قرار گیرد نه هستی دیگر . »
این مرد به دنبال بسیار مردان دیگر کویر بی آبی را مجسم می کند که در آن اندیشه به مرزهای خود می رسد . آری ، در پی مردان بسیاری ، اما اینان چه شتابزده در خروج از این کویر سوزان ! در حالی که مردان بسیاری به آخرین خم راهی رسیده اند که اندیشه در آن در می ماند ؛ و بسیاری از این مردان داعیه ای هم نداشتند . و حال آن که آنان از گرامی ترین نعمت خود یعنی از جان شیرین صرف نظر کردند . دیگرانی هم که سلطان قلمرو اندیشه بودند پهلو تهی کردند ، ولی با کشتن اندیشه هایی که آهنگ شورشی پاک داشت . بر عکس ، مردی آن است که این نواحی دوردست را دقیقاً برسی کنیم . سرسختی و هشیاری ، ناظران بصیربازی ناجوانمردانه ای هستند که در آن پوچی و مرگ و امید گفتگو می کنند . روانمان می تواند حرکات این رقص ساده و پیچیده را تشریح کند ، پیش از آن که این حرکات را خود بفهمد و مبرهن سازد .
پیوست :
( 1 ) مطالب نوشته شده در این پست از کتاب دلهره هستی ، نوشته آلبر کامو ، ترجمه : محمد تقی غیاثی انتخاب شدن
( 2 ) حقیقت لاپالیس یا لاپالیساد حقیقتی است بسیار آشکار که با ساده لوحی و بلاهت پهلو می زند.
( 3 ) دون کیشوت ، نمادی برای سادهدلی و خیالاتی بودن است . هدف او رسیدن به آرامان های بزرگ زندگی بود اما ...
( 4 ) صادق هدایت : « هزاران نسل بشر باید بیاید و برود تا یکی دو نفر برای تبرئه ی این قافله ی گمنام که خوابیدند و خوردند و جماع کردند و فقط قاذورات ( کار زشت ، گناه بزرگ ) به یادگار گذاشتند پیدا شود و به زندگی این ها معنا و حق موجودیت بدهد ... بشر امروز برای زندگی اش معنا می خواهد »
روحش شاد و ناتنها
( 5 ) پیشنهاد دیدن یک فیلم زیبا : ساعت ها « The Hours » ، نیکول کیدمن، مریل استریپ و جولین مور
بدرود .