|
|
من به شکل غم انگیزی « بیژن نجدی » هستم
متولد خاش ، گیله مرد هم هستم ، متولد 1320
( سالی که جنگ جهانی دوم ، تمام شد )
تحصیلات : لیسانسه ریاضی
یک دختر و یک پسر دارم - اسم همسرم پروانه است
او می گوید ، او دستم را می گیرد ، من می نویسم .
سلام بر همگی همراهان شب های دیوونگی
قصدم اینه که در این پُست از روان شاد « بیژن نجدی » از بهترین داستان نویسان این مرز و بوم یادی بکنم
وصیت نامه ی استاد :
با نام عدل
که جز نام او ، باری ، نامی در خاطرم باید که نباشد
ما گدایان خیل سلطانیم - شهربند هوای جانانیم
بنده را نام خویشتن نبود - هر چه ما را لقب دهند آنیم
تنگ چشمان نظر به میوه کنند - ما تماشاکنان بستانیم
...
...
دوستان در هوای صحبت یار - زر فشانند و ما سر افشانیم
کاش هرگز به درد خاری دلی ننشینیم ، عرفان ِ من « انسان » است .
همین انسان ساده و مغموم که گاه در حاشیه بارانش می یابیم و گاه در گوشه کلاسی ، مسجدی ، که در تعزیت سرنوشت خویش آهسته و آرام پیر شده .
بسیاری پیش آمده است که برگچه ای برایم تمام باغ بود همانگونه که ...پورها ، ... ها و زارع ها و ابراهیمی ها ... معلمین خاموش من بودند . همانگونه که فروریختن دیواری در خرمشهر ، آوار تمام زمین بود و سرزمین من بر شانه های من .
چه ضرورتی دارد که ما معیار را در مجاورت این همه مرگ تعریف کنیم !
آیا تا کجا ، خدایا تا کی و تا کدامین لحظه می توان چنین اهانتی را تحمل کرد که عرب دیوانه ای چون صدام بر آبادان ها و خونین شهر ها و تهران ها ، بمب هایی را که نتیجه تلخ همین x و y های من است بریزد و من همچنان دل خوش دارم به این که (x۲ +۱ = ۰ ) ریشه های حقیقی ندارد ؟ براستی پروانه ی عزیز من ، ناتانائیل من ، یوحنای بی گناه من ، براستی حقیقتی چیست و حقیقت در کجای این کره آغشته به خون پنهان است ؟ من با فریاد آن را خواهم یافت ، با شوکران هستی .
این که فردا می روم نه از سر بی مسئولیتی به شماست و نه از پایگاه سیاسی خاص ، بلکه این گونه دوست داشتن دیوانه وار تمام کودکانی که در سرزمین من گاهواره و گورشان در هم آمیخت ، مرا می دواند .
بی قراری پایان ناپذیر من ، عشق به آن هایی است که باید بی هراس از عرب و افغان و روس ، بی ترس از هر غریبه ، نسل بعد از نسل زندگی کنند .
عزیزان با شما هستم ، عزیزان دلکم اگر باوردارید که خدا شما را آفریده است پس هیچ کس ، هیچ کس حق ندارد زندگیتان را از شما بگیرد ، خواه صدام باشد و خواه دیوانه ای دیگر . اگر این جنگ آنقدر طول بکشد که پسر شش ساله ی امروز من به سن بلوغ و برداشتن اسلحه برسد ، وصیت می کنم که منتظر نماند که امام بر او تکلیف کند که از ناموس و ناتانائیل دفاع کند ، این وظیفه ی اوست ، باید در فرهنگ و ایمانش به وجود آمده و رشد کند .
مطمئن هستم روزهای سختی را در پیش خواهید داشت ولی چشم هایتان را باز کنید ، میلیون ها دیگر با شما هستند ، تنها نیستید ، این تمام ایران است که با شما درد می کشد . اگر امروز استوار و سر افراز نایستید تمام تلاش و باور من را بر باد داده اید .
دختر رنج دیده ی من ، یوحنای بزرگ من ، مادرتان را عاشق باشید هم چنان که من هستم . از باقی آمرزش می طلبم .
به خدایتان می سپارم .
بیژن نجدی ۲۷/۱/۱۳۶۷

خوبه که یکی از داستان های زیبای نجدی هم براتون تایپ کنم و این جا بذارم
می شه اسم این داستان رو گذاشت دنیای تصویر :
سه شنبه خیس
از مجموعه داستان یوزپلنگان
ملیحه زیر چتر آبی و در چادری که روی موها ، شانه ها و تمام تن او ریخته شده بود از خانه بیرون رفت . باران با صدای سفال ها و آسفالت و ناودان می بارید . پشت پنجره های دو طرف کوچه پرده ای از گرمای بخاری آویزان بود . ملیحه صورتش را از باران کنار کشید و سرش را در چتر فرو برد . پاییز ، خودش را به آبی چتر می زد و چادر را از تن ملیحه دور می کرد و چتر را از دستا های او می کشید . حالا پاهای بلند ملیحه از چادر بیرون آماده ، پارچه چتر وارونه شده بود . اگر کسی بخار چسبنده به یکی از پنجره ها را با کف دستش هایش کنار می زد می توانست زنی را ببیند که گوشه چادرش را با دندان هایش گرفته و نمی داند با یک چتر وارونه چه باید بکند . این بود که ملیحه با هر دو دست به چادرش چسبید و دسته چتر را رها کرد . باد چتر را به طرف دیوار پرت کرد بعد آن را روی آسفالت کوچه انداخت و آن قدر با خودش برد تا به تیر چراغ زد . یکی از فنر های چتر شکست و بین تیر و درخت لخت ته کوچه ، چتر روی زمین کشیده شد .
تکه ای از آبی گِل آلودش جر خورد . صدای پاره شدن پارچه ، شکستن استخوان های چتر ، پنجره به پنجره دور شد . از لنگه های باز در یکی از خانه ها ، سگی بیرون آمد و دنبال چتر دوید و به خاطر چتر پارس کرد . باران مثل خون از زخم های چتر ، یک قطره ، یک قطره می ریخت . چتر به تنه درخت کوبیده شد ، همانجا زیر پای درخت ، شندره ، بسیار دورتر از شباهت به خودش افتاد . سگ بدون هارپ هارپ برگشت و هیچ کدام از پنجره ها باز نشد . چتر داشت می مُرد بی آن که بتواند خاطرات روزهایی را که با ملیحه گذرانده بود و بوی کف دست های حاج خانم را به یاد آورد .
روز آوردن بچه ها ، بی آن که باران ببارد ، چند قدم دورتر از پله های ایستگاه ، دست حاج خانم چتر را مشت کرده بود و ملیحه با تمام لاغریش لای مردم را باز می کرد و از پله ها پایین می آمد . آنها بی آن که همدیگر را بشناسند از کنار هم گذشته حاج خانوم تا پله چهارم بالا رفت که بتواند راحت تر سرک بکشد و ملیحه روی دومین پله ایستاد و با کف دست عرق گردنش را پاک کرد . صدایی در بلندگو ها گفت : « لطفاً به ریل نزدیک نشوید »
منقل های کوچک دود اسپند و بوی قرآن از چشم هایی گذشت که پلک هایشان در هوایی پر از کف صابون باز و بسته می شد .
پلیس پشت ریل ، صف درازی بین مردم و ریل کشید . از دور صدای تنفس ترن می آمد . خبرنگار ها به طرف پله های ایستگاه دویدند .ملیحه دستش را روی صورتش گذاشت و برق یک فلاش رد شد . فردای آن روز صورت حاج خانم کمی دور تر از ملیحه ، با دستمالی روی دماغش و یک پشت دست پیر که آبی های چتر را به سینه اش چسبانده بود در صفحه ی اول کیهان و روزنامه ی اطلاعت تصویر مرد جوانی را نشان می داد که تا سینه از دریچه یک واگن بیرون آمده بود و با دهانی پر از دندان های شکسته کلمه ای را فریاد می کرد .
در واگن ها با صدای کنار رفتن سال های پس از جنگ باز شد . بندهای بلند چند ساک . چشم های گود رفته ، نیمرخ هایی که مثل یک سینی پر از برنج رنگ پریده بود . مردم هجوم بردند و صف پلیس ها را هل دادند . ملیحه صورت به صورت سرش را برگرداند و در هوایی پر از براده شیشه . با آن چشم های سرخ نمی دانست باید کدامیک از صورت ها را بشناسد . آن ها گونه های آفتاب ندیده یا سوخته از آفتاب داشتند . موهای هیچکدامشان بلند نبود . یکی از آن ها به طرف دختری که روی شانه های مردی نشسته بود دست تکان داد . حاج خانوم چتر را مثل عصا و پاهایش جلو برد و دو پلکان بالاتر از ملیحه پیش از آنکه به گریه بیفتد داد زد : « امیر حسن ، امیر حسین من اینجام . »
مرد جوان و قد بلندی شانه های مردم را کنار زد . حاج خانم از پله ها پایین رفت . یک طرف چادرش که روی زمین کشیده می شد به پاهایش پیچ خورد ، خانوم سکندری خورد ، ملیحه خودش را به طرف او پرت کرد و زیر بازوهایش را گرفت .
امیر حسین گفت : « مواظب باشید مادر . »
حاج خانم توی دست های ملیحه ریخته شد و قبل از بغل کردن امیر حسین ، چتر را به ملیحه داد و گفت : « یه دقه اینو نگه دار ننه . »
بعد به طرف امیر حسین کشیده شد و دهان بازش را به یقه پیراهن و پوست گردن او جسباند که هنوز بوی پتوی اردوگاه را داشت .
تکه ای از پشت چادر حاج خانوم توی مشت امیر حسین بود . آن ها بی آن که دراز بکشند همدیگر را بغل کردند و روی آخرین روزهای پاییز غلت زدند .ساعت ها طول کشید تا ایستگاه از پدرهای بهت زده ، بچه هایی که نمی دانستند پیر شده اند خالی شد .حتی حاج خانم هم با یکی از مادرها که آستین بدون دست پسرش را ول نمی کرد دور شد . ایستگاه مثل ترن ایستاد ، مثل موزائیک پله ها مثل بارانی که نمی بارید ساکت شد .
فقط روی دومین پله ، ملیحه هنوز ایستاده بود و با نگاهش واگن ها را راه می برد . در واگن ها را باز می کرد در واگن ها را می بست و هنوز نمی دانست که چتر را به خانم پس نداده است .

وقتی هم که از پله پائین آمد صدای پاشنه کفشش را با این که در تمام ایستگاه تلق تلق می کرد نشنید . انگار پابرهنه روی قالیچه ای از سکوت ، ملیحه را راه می بردند . بیرون ایستگاه پر از صدای فروشندگان سیگار بود و گاهی لاستیک ها و ترمزها جیغ می کشیدند . اتوبوسی رد می شد . ملیحه پیاده راه می رفت .
نمی توانست بیش از سی و پنج ساله باشد . روی گردنش غمباد کوچکی داشت که آن را با روپوش یقه بلندی پوشانده بود . از تیغه استخوانی دماغش خوشش نمی آمد . به دوشیزگی پیر و کهنه اش عادت کرده بود با این همه از پف چشم ها و سوراخ چانه عکس روی تاقچه اطاقش داشت خوشش می آمد .
آفتاب اطرافش هنوز ظهر نشده بوی غروب می داد .
پیاده روها با او راه می رفتند . یکی از لنگه های کفش ، انگشت کوچک پای او را می زد . پیراهنش پر از صدای خیابان های تهران بود ، یک مینی بوس رد شد . ملیحه با تکان دادن دست هایش داد کشید : « نگه دار ! »
آینه مینی بوس مستطیل بود و باریک . و در تمام راه راننده نفهمید که مسافرش می خواهد گریه کند و یا قبلاً گریسته است . مینی بوس فلکه ای را دور زد و فلکه به خاطر ملیحه یک بار دور آب نمای کوچکش چرخید . راننده مینی بوس را نگه نداشت . صدای پیاده شدن عده ای آمد ، مرد پیری کنار ملیحه نشست . ملیحه نگاهش کرد . آن قدر که بالاخره ، پیر مرد با لبخند غریبه ای جواب نگاهش را داد .
ملیحه گفت : « شما هم ایستگاه بودی ؟ »
پیرمرد گفت : « ایستگاه ؟ بله. »
ملیحه گفت : « کسی را با لباس سرگردی دیدید ؟ من که ندیدم . »
پیر مرد گفت : « بله ، نه من هم ندیدم . »
ملیحه گفت : « کاش از یک نفر می پرسیدم . لطفا ً نگهش دارید . »
چتر و ملیحه پیاده شدند .
پیاده روی خیابانی ، درخت به درخت از کنار ملیحه رد شد .
کوچه ای که ملیحه سال ها از آن گذشته بود . حالا تنگی می کرد . « چرا از کسی نپرسیدم پس سرگرد کو ؟ » حتمی جواب می داد ، شاید توی قطار بعدی است . شاید هم من می گفتم ، نکنه یه ایستگاه دیگه پیاده شده و بردنش منزل ...
وقتیکه ملیحه به خانه اش رسید چتر را باز کرد . در حیاط ایستاد . سرش را بالا کرد و از این طرف پارچه آبی به آفتاب آبی بالای سرش نگاه کرد .
همانطور با چتر وارد اتاق شد . پارچ خالی آب روی میز پر از آبی بود . دریچه های اطاق ، با آن ارسی های رنگارنگ ، روز تکه تکه شده ای را روی قالی ریخته بود که ملیحه سال ها ، بعد تمام روزهای آفتابی آن را جارو می کرد ولی آن ها باز هم روی قالی بودند . همانطور که کلاه سرگرد همیشه روی جای رختی بود . همانطور که پالتوی بلند سرگرد با ستاره هایش از شانه های یک صندلی آویزان بود و بی هیچ صدایی آهسته نخ نما می شد .
ملیحه چتر را بی آن که ببندد طوری روی میز گذاشت که از پشت آن بتواند سرتا سر قد بلند سرگرد را در قاب عکس چسبیده به دیوار نگاه کند . چتر اطاق را نصف کرده بود . از آبی تا عکس هیچ چیز آبی نبود و از چتر با ملیحه ، در اطاق باران می بارید . باران می بارید . باران می بارید که ملیحه در چادری که روی شانه ها و تمام تن او ریخته شده بود از خانه بیرون رفت . تا وسط کوچه خواست هم چادرش را نگه دارد و هم چتر را . باد ول کن نبود . باران می خواست ملیحه را مثل پاییز عریان کند . این بود که ملیحه دسته چتر را ول کرد و چتر رفت . به دیوار کوبیده شد ، فنرهایش باز شده پارچه اش جر خورد زیر پای تیر چراغ افتاد .
همان لحظه ها سگی پارس می کرد ، چتر می دانست که دارد می میرد .
روحش شاد و ناتنها .
پیوست :
( 1 ) مخلص همگی دوستان عزیز هستم . پیشاپیش بهار 86 رو به همگیتون تبریک می گم و امیدوارم سالی پر از موفقیت ، سلامتی ، دل شادی و آزادی رو پیش رو داشته باشید .
از درون شب تار
مي شکوفد گل صبح
خنده بر لب، گل خورشيد کند
جلوه بر کوه بلند
نيست ترديد زمستان گذرد
در پی اش پيک بهار
با هزاران گل سرخ
بی گمان می آيد![]()
![]()
![]()
( 2 ) از تمام کسایی که برای سلامتی محمد رضای عزیزم دعا کردن سپاسگذارم . به امید شفای همه بیمارن
( 3 ) از بیژن نجدی تا جایی که من می دونم کتاب های : « داستان های ناتمام » ، « دوباره از همان خیابان ها » و « یوزپلنگانی که با من دویدند » چاپ شدن
( 4 ) این پُست آخرین پُست سال 1385 هست . خیلی ممنونم که تحملم کردید تو این مدت
( 5 ) سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت ...
بادت اندر شهرياری برقرار و بر دوام
سال خرم ...فال نيکو ...مال وافر... حال خوش ...
اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام ...
بدرود .
به لطف خدا و دعای شما بزرگان ، حال محمد رضای عزیزم خیلی بهتر شده و الان در منزل استراحت مطلق می کنن
امیدوارم هر چه زودتر بهبود کامل پیدا کنن
این سرود زیبا برای ۱۲۳ آرش عزیزم تداعی کننده ی خاطرات دوران گذشته هست
خیلی زیباست
اینجا می ذارمش
« سرود هستی »
پاییز آمد ... در میان درختان ... لانه کرده کبوتر ... از تراوش باران می گریزد
خورشید از غم ... با تمام غرورش ... پشت ابر سیاهی ...عاشقانه به گریه می نشیند
من با قلبی ... به سپیدی صبح ... با امید بهاران ... می روم به گلستان ...همچو عطر عقاقی ... لابلای درختان می نشینم
باشد روزی ... به ندای بهاران ... روی دامن صحرا ... لاله روید
شعر هستی ... بر زبانم جاری ... پر توانم آری ... می روم در کوه و دشت و صحرا
ره پیمای ... قله ها هستم من ... راه خود در توفان ... در کنار یاران ... می نوردم
در کوهستان ... یا کویر تشنه ... یا که در جنگل ها ... رهنوردی شاد و پرامیدم
دارم امید ... که دهد سختی کوهستان ... بر روان و جانم ... پاکی این کوه و دشت و صحرا
باشد روزی ... که رسد شعر هستی بر لب ... جان نهاده بر کف ... راه انسان ها درنوردم
شعر هستی ... بودن و کوشیدن ... رفتن و پیوستن ... از کژی بگسستن ... جان فدا کردن در راه خلق است
مردی گم نام ... در دل کوهستان ...هم ره توفان ها ... ره به سوی قله می سپارد
بر پشت او ... کوله بار لاله ... لاله های رنگین ... لاله های قرمز ... می درخشد
سحر گاهان ... لاله ها می روید ... دشمن خلق ما... از صدای لاله... می هراسد
شعر هستی ... بودن و کوشیدن ... رفتن و پیوستن ... از کژی بگسستن ... جان فدا کردن در ... راه خلق است .
به امید ...
با یاد حق
یا من اسمهُ دوا و ذکرهُ شفا
دوستان عزیز
محمد رضا شوق الشعرای عزیزم ، بزرگ مَردی از سرزمین پاک ما ایران ، کسی که با تمام وجودش در تمام روزهای خوب و بدش فقط به ایران و ایرانی فکر می کنه ، امروز بر تخت بیمارستان خوابیده
احسان عزیزم از مردان نیک این روزگار ، امروز در بخش نظرات ِ این وبلاگ ، من رو از حال پدرشون یعنی محمد رضای عزیزم که یکی از بهترین دوستای دوران زندگیم هستن با خبر کرد و من با خوندن خبر ، کاری جز اشک ریختن ازم بر نیومد
الان هم دست به سوی آسمان می برم و برای بهبود و شفای کاملش دعا می کنم
ایران و ایرانی باید به وجود مردان بزرگی همچون محمد رضای عزیزم افتخار کنن
از همه ی دوستای عزیزم خواهش می کنم که برای سلامتی این مرد بزرگ دعا کنین
امن یجیب المضطر اذا دعاه فیکشف السوء