|
|
( این وطن هرگز برای من وطن نبود )
بگذارید این وطن رؤیایی باشد که رؤیا پروران در رؤیای خویش داشته اند .
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن ، نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند
نه ستمگران اسبابچینی کنند تا هر انسانی را ، آن که برتر از اوست از پا در آورد .
( این وطن هرگز برای من وطن نبود )
آه بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن ، آزادی را با تاج ِ گل ِ ساخته گی ِ وطن پرستی نمی آرایند .
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست ، زنده گی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق می کنیم .
( در این « سرزمین آزاده گان » برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی . )
بگو ، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می کنی ؟
کیستی تو که حجابت تا ستاره گان فراگستر می شود ؟
سفید پوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده اند ،
سیاهپوستی هستم که داغ برده گی بر تن دارم ،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش ،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بسته ام
اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین به نصیب نبرده ام
که سگ سگ را می درد و توانا ناتوان را لگد مال می کند .
من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار ، که گرفتار آمده ام
در زنجیره ی بی پایان ِ دیرینه سال ِ
سود ، قدرت ، استفاده ،
قاپیدن زمین ، قاپیدن زر ،
قاپیدن شیوه های برآوردن نیاز ،
کار انسان ها ، مزد آنان ،
و تصاحب همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع .
پیوست :
![]()