تبليغاتX
شب های دیوونگی
دیوونگی هم عالمی داره به خدا
سلام آقا رضای عزیز

کجایی ؟

پرشین بلاگ که اونجوری شد

البته اگه به جای com آخرش ir بنویسیم بالا میاد ولی نمی شه وارد بخش نظراتش شد

http://www.masina.persianblog.ir

پیشنهاد می کنم بیاین تو بلاگفا و دوباره شروع به نوشتن کنید تا ما استفاده کنیم

امیدوارم هر جا هستی سلامت باشی و دل شاد

حق نگهدارت .

جنگ بزرگ ، 1964 ، اثر : رنه ماگریت

داشتم کامنت های پُست مالون می میرد رو می خوندم
تو یکی از کامنت ها قسمت هایی از کتاب رو نوشتم
دوست دارم اینجا بذارمشون
چند روزی که موندن بعد می رم برای یه پُست جدید

هوا خیلی گرم هست
امروز رفتم بیرون و وقتی برگشتم انگار یه پارچ آب روم ریخته بودن چون تمام لباسم خیس بود

زندگی کردن و دلیل زندگی کردن . متهم کردن ِ کلمات فایده یی ندارد ، آن ها کم ارزش تر از مفاهیم خود نیستند . بعد از شکست ِ افتضاح آمیز ، تسکین و آرامش ، دوباره شروع کردم به کوشیدن و زندگی کردن ، سبب ِزندگی کردن ، دیگری بودن ، در خودم و در دیگری . همه اشان چقدر ساختگی اند . حالا زمان ِ توضیح دادن نیست . دوباره شروع کرده ام . « اما آرام آرام با هدفی مشخص ، دیگر نه برای موفقیت بلکه برای شکست . فرق جزئی وجود دارد . وقتی با تقلا از دخمه ام بیرون آمدم ، و از هوای ِ سوزاندن به سوی نعمتی دست نیافتنی بالا آمدم ، آنچه می خواستم شور ِ سرگیجه بود ، رها کردن ، سقوط ، شکاف ، بازگشت به ابهام و پوچی ، به جدیت ، به خانه و به اویی که همیشه منتظر ِ من است ،  کسی که من به او و او به من احتیاج داشت ، کسی که مرا در آغوش می کشید و همیشه می گفت که کنارش بمانم ، کسی که جای اش را به من می داد و مراقبم بود ، کسی که هر وقت ترکش می کردم ناراحت می شد ، کسی که اغلب ناراحتش کرده ام و کمتر خوشحالش نموده ام ، { کسی را که هرگز ندیده ام }» دوباره دارم خودم را فراموش می کنم . با خودم کاری ندارم ، اما با آن دیگری کار دارم ...

ترس مخالفت کردن با خودم

به خواب رفته بودم . اما دوست ندارم بخوابم . در برنامه ام وقتی برای خواب وجود ندارد . اغما برای زندگان است

بزرگ ها ، مردم ِ عادل

طوری به سوی تاریکی هایم فرار می کنم که انگار به کلیسا پناه می برم

می گویم زندگی ، بی آنکه چیزی از آن بدانم

بازگشت به ابهام و پوچی

پس زندگی می کنم ، آن قدر که حس کنم در آن سوی چشم های بسته ام چشمان ِ دیگری بسته می شوند . چه پایانی

وضعیت ِ من ، حقیقتا حساس است . چه چیزهای ِ عالی یی ، چه چیزهای بسیار مهمی ، می روم تا نترسم ، ترس افتادن به آن اشتباه قدیمی ، ترس به موقع به پایان نرساندن ، ترس شادمانی کردن ، برای آخرین بار ، در آخرین فوران ِ بدبختی

جستجو در پی خودم پایان یافت

من عاقل نیستم . چرا که در حال حاظر ، کار عاقلانه در این لحظه ی خوشحالی ، رها کردن است . و من چه می کنم ؟ دوباره به روشنی بر می گردم ، به کشتزارهایی که آرزو می کردم

دنیای مُرده ، خفه شده ، خشک . و شب هایی به بلندی سیصد ساعت . چقدر می تواند طول بکشد ؟ پنج دقیقه ؟ ده دقیقه ؟ بله ، نه بیشتر ، نه چندان بیشتر . اما آسمان نقره ایی من هنوز نقره یی ست . در روزگاران گذشته تا سیصد یا حتی چهارصد می شمردم ، و تازه با چیزهای ِ دیگر هم می شمردم ؛ رگبار ها ، ناقوس ها ، جیک جیک ِ گنجشکان در سپیده دم ، یا با هیچ چیز ، بدون هیچ دلیلی ، به خاطر ِ شمردن ، و آن وقت به شصت تقسیم می کردم . با این کار زمان می گذشت ، من زمان می شدم ، دنیا را می بلعیدم . حالا دیگر نه . انسان تغییر می کند . وقتی پیشرفت می کند ، تغییر می کند .

از میان ِ این روزنه های باریک و جدا از هم ، روشنایی می ریخت

من نمی خواستم بنویسم ،اما دست آخر آن را به خودم قبولاندم

برنامه یی که برای زندگی کردن و انگیزه ی ِ زندگی کردن و بالاخره ، برای ِ بازی کردن و زنده مُردن طرح کرده بودم ، همان راه دیگر برنامه هایم را می رفت

از حالا به بعد هر دو روی صفحه را می نویسم ( حسین زود بیا )

صفحه 62 اشتباه چاپی :  بشکند رو تایپ کرده  بکشند ( خنده )

پایان زندگی همیشه زنده کننده است

می دانست که چطور مُردگان و دفن شدگان مثل ِ کسی که در حال غرق شدن است ، بر خلاف انتظار ، میل به برخاستن از سطح خاک را دارد

مکث در میان ِ کاری خسته کننده و شاید بیهوده چیزی بود که « ساپو » به آسانی می توانست درکش کند . چون شمار ِ زیادی از کارها بی شک از این نوع اند ، و تنها راه ِ تمام کردن ِ آن ها دست کشیدن از آن هاست ( عالی )

از ذهنم دور شده ام

هیچ چیز مانند مثال وجود ندارد

دست ، دست ِ فرسوده شروع به بازی می کند ، ما را چنگ می زند و می گذارد تا به قول معروف ، با حالتی رویایی ، آرام آرام به همان جا برویم ( می خواد دوباره بنویسه ) باید بگویم که این احساس دست ِ کم برای من است و به اندازه یی که می توانم به یاد بیاورم احساس آشنایی دستی کور و خسته است که با ناتوانی میان ِ ذره هایم را می کاود و می گذارد تا میان ِ انگشتانش جاری شوند .( همون شعر من : به همیاری یک دست ... )

آنچه که اساسا همیشه رویای ِ من بوده این است که زه ِ کمان فراوان باشد اما هیچ تیری نباشد .

اما آرزو می کردم هرگز شب به پایان نرسد و هیچ وقت صبح نیاید تا انسان ها بیدار شوند و بگویند ، ما به زودی می میریم ، بگذارید بیشترین بهره را ببریم

کنجکاو می شوی که آیا بی خبر مرده یی و به دوزخ رفته ای یا یک بار دیگر در جایی حتی بدتر از جای قبلی به دنیا آمده ایی

اُورکت : تمام بدن را می پوشاند ، البته به جز سر ، که مغرور و خونسرد از تنگنای ِ آن پدیدار شده است .

چهره ی او به سمت ِ مردمی  ست که در این ساعت در خیابان ها ازدحام می کنند ، روز ِ طولانی ِ شان تمام شده و تمام ِ شب ِ طولانی در برابرشان قرار دارد . درها باز می شوند و آن ها را قی ( استفراغ ) می کنند ، هر دری سهم ِ خود را استفراغ می کند . همه یک لحظه با حالتی گیج گرد ِ هم می آیند ، در پیاده رو یا حاشیه ی ِ خیابان در هم می چپند ، بعد هر کس تنها راه ِ معین ِ خود را پیش می گیرد . و حتا کسانی که خودشان را در آغاز ِ راه در یک جهت محکوم می کنند ، « چون امکان ِ انتخاب ِ جهت ها در آغاز راه زیاد نیست »، از همدیگر جدا می شوند ، اما از روی ِ ادب ، با بهانه یی حاکی از ادب ، یا بدون ِ گفتن ِ کلمه یی ، چون همه با خصلت های کوچک همدیگر آشنایند . و خدا به داد ِ کسی برسد که یک بار ، در آزادی ِ کسی ، راه برود ، البته ، مگر این که بر حسب ِ شانسی نجات بخش ، تصادفی با کسی که همان وضع ِ اسفناک را دارد برخورد کند . آن وقت با خوشحالی چند قدمی در کنار هم راه می روند ، بعد جدا می شوند ، شاید هر یک غرغر کنان بگوید ، حالا دیگر هیچ مانعی بر سر راهش ندارد

برای نمُردن  انسان باید بیاید و برود ، بیاید و برود ، مگر اینکه کسی را داشته باشد که هر جا هست غذایش را به همان جا بیاورد ، مثل من

او فقط نگران ِ بی اطلاعی اش از چیزهای ِ به خصوصی ست ، چیزهای به خصوصی که او را در میان دیگران پریشان می کند ، که فقط از ویژگی های انسانی ست

احساس می کنم فردا خیلی دور است . برای کسی که مدت ِ زیادی بیهوده منتظرش بوده است فردایی وجود ندارد .

داستان هایم همه بی ارزشند

وقتی با زبان ِ دوران بچه گی به من اسم روزها را یاد می دادند من از کم بودن ِ روزها تعجب می کردم ( خنده )

آن ها آنقدر به هم می چسبند که انگار یک بدن و در نتیجه یک سایه اند .اما وقتی تلوتلو می خورند مشخص می شود دو نفرند ، و بی هیچ فایده ای ، با نیروی ِ ناامیدی ، یکدیگر را در آغوش می گیرند ، مشخص است که در اینجا دو بدن ِ متفاوت و مجزا داریم که هر کدام در مرزهای خود احاطه شده اند ، و برای اینکه بیایند و بروند و شعله ی زندگی را حفظ کنند نیازی به همدیگر ندارند ، چون هر کدام مستقل از دیگری توانایی این کار را به خوبی دارند . شاید سردشان است ...

مثل سگ با هم ایستاده عشق بازی کرده اند

به دام ِ باران افتاده بود

نمی فهمید

همه شان با این امید واهی ، که خود را جاودان کرده اند ، مرده بودند

دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است

اشتباه شان را اعلام کنند و به سراغ اشتباه بعدی بشتابند

کسی که به اندازه ی کافی انتظار کشیده ، تا ابد انتظار می کشد و زمانی می شود که دیگر هیچ اتفاقی نمی تواند بیفتد و هیچ کس دیگر نمی تواند بیاید و همه چیز تمام شده است ، جز آن انتظار ِ بی نتیجه ی ِ خود آگاه .

مردم هیچ وقت مایل به رنج کشدن نیستند

دنیای مادی اش در برابر ِ استدلال ِ محض واقعا ناتوان بود

در واقع به نظر نمی آید خدا احتیاجی به کارهایی که او می کند ، و غفلت در کارهایی که غفلت می کند در حد مخلوقات خود داشته باشد

احساس ِ دلسوزی ِ کثیفی را کردم که بیشتر وقت ها در برابر ِ اشیاء به من دست داده است

اغلب بی دلیل اشک می ریزم

چیزهای کوچکی را موقع قدم زدن از اینجا و آنجا بر می داشتم تا احساس کنم آن ها هم به من احتیاج دارند

خواب ، که بدن را به چیز بی ارزشی بدل می کند

( صفحه ی 126 وحشتناک هست ) حال نوشتنش رو ندارم  اینجا بارون میاد ، سیل ، توفان و شاید تا چند دقیقه دیگه برف ، خودم رو اینجا زندونی کردم نه یه اشاره ای بکنم بد نیست : از میان اشیاء یی که داشتم آن هایی که خسته ام می کردند ، یا توسط ِ چیزهایی دوست داشتنی جدید ِ دیگر به کنار می رفتند را دور می انداختم . دنبال جایی می گشتم آن ها را در آنجا بگذارم تا برای همیشه در آرامش باشند ، و هیچ وقت کسی نتواند پیدایشان کند . یا دفنشان می کردم یا با تمام قدرتم به دریا می اندختم شان تا آن جا دیگر از زمین دور باشند . اما خیلی از دوستان ساخته شده از چوب را هم  با بستن یک سنگ به اعماق می فرستادم . تا اینکه فهمیدم کارم اشتباه است . چون وقتی ریسمان بپوسد آن ها روی آب می آیند .بیشتر وقت ها دلم برایشان تنگ می شد . اما جوری پنهانشان کرده بودم که دیگر حتا نمی توانستم پیدایشان کنم . باز نشد ، انگار هنوز می توانم وقت کشی کنم ( خنده )

با ونگ ونگ به دنیا آمدن ، اما در موقع مرگ حتا توانایی خُرخُر هم نداشتن . چقدر زندگی قدرت ِ اعتراض را  تضعیف می کند .

فقط چیزهایی مال من است که جای آن ها را خوب می دانم

تمام خطری که از خودم متوجه خود من است

صفحه ی 132 اشتباه چاپی : شلورا رو نوشته شوار ( خنده )

آیا گفته ام که من فقط قسمت کمی از چیزهایی را که به  « ذهنم » می رسد می گویم ؟ باید گفته باشم . من آن هایی را انتخاب می کنم که یه جوری با هم ارتباط داشته باشند . این کار همیشه ساده نیست . ( زیبا )

ترس از افتادن ، خاستگاه ِ خیلی از حماقت هاست .

چه وسعت ِ ذهنی ( خنده )

و این شاهکار بکت و ترجمه هست :««« مدفون در گدازه های ِ آتشفشان بودم و خم به ابرو نیاوردم  »»»

دیوانه ی شماره ی 166 ( از ابتدای خوندن  کتاب دنبال این شخصیت می گشتم ، جای حسینم خالی ... )

در تیمارستان هر شنبه ، به افتخار سرورمان نیم پاینت آبجوی ِ پورتر ِ شاهانه دریافت می کنیم

صفحه ی 148 نامه ی عاشقانه ی پیرزنی 80 ساله به نام « مول » به « ساپو » ی پیر مرد

عشق به عنوان ِ نوعی چسب کشنده قابل ِ توجه بوده و این بینشی ست که اغلب در متون عرفانی دیده می شود

انسان فقط در زمانی می تواند درباره ی چیزی که امکان ی رسیدن به آن هست بی اندیشد که در دوره ی ِ زودتری از عمر با شهوت ِ واقعی آشنا شده باشد

او در معرض حملات استفراغ قرار می گرفت

نویسنده مجبور شد مول رو بکشه : بالاخره یکی از سر راه برداشته شد ( ویرجیانا ولف )( حقیقی و زیبا ، کاری که همه ی ما می کنیم وقتی که مجبوریم ، حذف شخصیت های مزاحم و یا دیدهای مزاحم )

شاید ضربه ی مغزی شده باشم ( بعد از خوندن این جمله بالا آوردم )

اول او را با مامور کفن و دفن اشتباه گرفتم ، عصبانی شدم که او را پیش از موقع خبر کرده اند .

اگر انسان بخواهد صرفا از مردم حرف بزند فقط باید خودش را جای آن ها بگذارد

تنها چیزی که هیچ وقت انسان نباید در موردش حرف بزند خوشبختی خودش است ( خنده )

صدایم مُرده است ( عماد )

نیاز ِ عجیبی ست که انسان می خواهد بداند مردم که هستند و برای گذران ِ زندگی چه می کنند و از انسان چی می خواهند . ( خنده )

نقش

صفحه ی 168 . به دلیل مدت های حرف نزدنش مجبور شد سوال های ذهنش رو روی یه کاغذ بنویسه تا به یکی نشون بده

ساپو ( البته اسمش رو وسط داستان کرد « مک من » ) همیشه در یک جا پنهان می شد ( توی دیوونه خونه وقتی از دست مامورهای اونجا فرار می کرد )

سرعتی که در حال حاضر برای نوشتن دارم دیوانه کننده است ( گریه )

دعایی که هیچ چیز را طلب نمی کند

در این وقت است که اندک نفسی از رضایت به آرزوهای مُرده جانی تازه می دهد و در جهان ِ خاموش زمزمه یی به وجود می آید ، و انسان را برای این که خیلی دیر مایوس شده است با ملاطفت سرزنش می کند . آخرین حرف به رسم ِ اجرای مراسم ِ عشای ِ ربانی

دنبال راهی بود به ویرانه ی ِ هیچ چیز و هیچ کس نداشتن ، به مناطق دور افتاده ِ متواریان ، نان و سرپناه ِ کمیاب ، به سوی شادی ِ تلخ ِ راه ِ تنهایی ، با درماندگی و هیچ نخواهی ، در میان تمامی زیبایی ها ، داستان ها و عشق ها .

زندگی لبخند او را منعکس می کرد ، لبخندی بزرگ شده که انگار در آیینه ای کوژ افتاده باشد ، یا کاو ، فراموش کرده ام ( خنده )

هیچ کاری نداشت مگر اینکه خودش را به طور متناوب بخاراند

چه زیباست ! تنها ، درک نشده

مُردن ، پیش از مول ( اسم یکی از شخصیت های داستان ) مُردن ، با مول مُردن ، روی مول مُردن و غلتیدن ، مُرده بر مُرده ، درمیان مردمان بیچاره ، و دیگر در میان زندگان ناگزیر به مُردن نبودن . این ها همه نه ؛ حتا این ها هم نه ، ماه من در زیر اینجا بود ، بسیار زیر ، کمترین چیزی که می توانستم آرزو کنم ، و یک روز ، خیلی زود ، یک شب زمین تاب ، در زیر خاک ، موجودی میرنده ، مثل من .
در روشنایی خاکستری ، می گوید ، این ها همه نه ، حتا این ها هم نه .
و بی آنکه بتواند احساس تاثر بکند ، می میرد .

پ ن : هیچ یک سخنی نگفتند
نه میزبانو نه میهمانو
نه گل های داوودی .

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 12:47   دیوونگی هم عالمی داره   |