تبليغاتX
شب های دیوونگی
دیوونگی هم عالمی داره به خدا
بگذارید این وطن دوباره وطن شود .
بگذارید دوباره همان رؤیایی شود که بود
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن جا که آزاد است منزلگاهی بجوید .

( این وطن هرگز برای من وطن نبود )

بگذارید این وطن رؤیایی باشد که رؤیا پروران در رؤیای خویش داشته اند .
بگذارید سرزمین بزرگ  و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن ، نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند
نه ستمگران اسبابچینی کنند تا هر انسانی را ، آن که برتر از اوست از پا در آورد .

( این وطن هرگز برای من وطن نبود )

آه بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن ، آزادی را با تاج ِ گل ِ ساخته گی ِ وطن پرستی نمی آرایند .
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست ، زنده گی آزاد است

و برابری در هوایی است که استنشاق می کنیم .

( در این « سرزمین آزاده گان » برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی . )

بگو ، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می کنی ؟
کیستی تو که حجابت تا ستاره گان فراگستر می شود ؟

سفید پوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده اند ،
سیاهپوستی هستم که داغ برده گی بر تن دارم ،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش ،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بسته ام
اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین به نصیب نبرده ام
که سگ سگ را می درد و توانا ناتوان را لگد مال می کند .

من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار ، که گرفتار آمده ام
در زنجیره ی بی پایان ِ دیرینه سال ِ
سود ، قدرت ، استفاده ،
قاپیدن زمین ، قاپیدن زر ،
قاپیدن شیوه های برآوردن نیاز ،
کار انسان ها ، مزد آنان ،
و تصاحب همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع .

پیوست :

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 8:6   دیوونگی هم عالمی داره   | 

 خارج از دستور

تلخی این اعتراف چه سوزاننده است که مردی گشن و خشم آگین در پس دیوارهای سنگی حماسه های پر طبل اش دردناک و تب آلود از پای در آمده است
مردی که شب همه شب در سنگهای خاره گل میتراشید
و اکنون
پتک گرانش را به سوئی افکنده است تا به دستان خویش که از عشق و امید و آینده تهی ست فرمان دهد :

کوتاه کنید این عبث را ، که ادامه آن ملال انگیز است
چون بحثی ابلهانه بر سر هیچ و پوچ...
کوتاه کنید این سرگذشت سمج را که در آن هر شبی
در مقایسه چون لجنی است که در مرداب ته نشین میشود

من جویده شدم
و ای افسوس به دندان سبعیت ها
و هزار افسوس بدان خاطر که رنج جویده شدن را به گشاده روئی تن در دادم
چرا که می پنداشتم بدین گونه ، یاران گرسنه را در قحط سالی این چنین از گوشت تن خویش طعامی میدهم
و بدین رنج سرخوش بوده ام
و این سرخوشی فریبی بیش نبود
یا فرو شدن در گنداب پاک نهادی خویش
یا مجالی به بیرحمی ناراستان
و این یاران دشمنانی بیش نبودند
ناراستانی بیش نبودند.

من عمله مرگ خود بودم
و ای دریغ که زندگی را دوست میداشتم
آیا تلاش من یک سر بر سر آن بود
تا ناقوس مرگ خود را پر صداتر به نوا در آورم ؟

من پرواز نکردم
من پر پر زدم
در پس دیوارهای سنگی حماسه های من
همه آفتابها غروب کرده اند

این سوی دیوار مردی با پتک بی تلاشش تنهاست
و به دستهای خود مینگرد
و دستهایش از امید و عشق و آینده تهی ست

این سوی شعر ، جهانی خالی، جهانی بی جنبش و بی جنبنده، تا ابدیت گسترده است
گهواره سکون ، از کهکشانی تا کهکشانی دیگر در نوسان است
ظلمت، خالی سرد را از عصاره مرگ می آکند
و در پشت حماسه های پر نخوت
مردی تنها
بر جنازه خود می گرید .

بامداد خسته

روحش شاد و ناتنها

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 10:38   دیوونگی هم عالمی داره   | 

به سوی سالن های گاز... 

چنین گفت « بامداد خسته » :

كسي منجی جهان است كه ضرورت هنر را درك می كند! مثلا تو بالقوه می توانی منجی جهان باشی چرا كه با يقين كامل می توان گفت كه از تو سياست بازی برنمی آيد چون نمی توانی جلاد باشی .
 سياست بازی و قدرت طلبي كه لازم و ملزوم هم است كار كسی است كه لزوما برای حيات ذيروحی ( موجود ) اهميتی قائل نيست و از دروغ بافتن و حيله دركار كردن و كشتار و ويرانی هراسی ندارد.
در امر سياست هر رذالتی امتيازی است . تا آن جا كه شاه عباس صفوی مي تواند به بركت كارنامه ی خونينش لقب كبير دريافت كند.
 اهل سياست به قداست زندگی نمی انديشد بلكه زندگان را تنها به مثابه وسائلی ارزيابی مي كند كه عندالاقتضا بايد بی درنگ فدای پيروزی او شوند. كساني اين عقيده را نمي پذيرند و شناخت و لاجرم حرمت نهادن به هنر را مقوله ی جداگانه ئی به حساب می آورند و ارتش رايش آلمان را مثل می زنند كه غالب افسرانش در نواختن دست كم يك ساز مهارت داشتند.
پاسخ چنان كسانی اين است كه بله ، و اگر فراموش كرده ايد خودم به خاطرتان می آورم كه آن ها از فرط  « علاقه به اين هنر والاي انسانی » حتا در كشتارگاه ها دسته هائی را كه به سوی سالن های گاز هدايت می شدند با اركستر هائی بدرقه می كردند كه نوازندگان شان از ميان خود زندانيان انتخاب شده بود و تقريبا همگی نوازنده ی حرفه ئی اركسترهای فيلارمونيك يا سمفونيك كشورهای فتح شده بودند كه فقط به گناه « آلماني نبودن » می بايست با روزی چند ده گرم نان در كارخانه های تهيه ی ابزار جنگی جان بكنند و به مجرد بروز آثار فرسودگی درآن ها به اتاق های گاز فرستاده شوند. حق همين است كه آن ستايندگان موزار و بتهوون با همه ی وجودشان به موسيقی ، و از طريق موسيقی به همه ی هنرها، مهر می ورزيدند و نياز روانی داشتند و به آن حرمت می گذاشتند و تبحرشان در نواختن دست كم يك ساز به هيچ وجه ربطي به سنت هاي تربيت اشرافي شان نداشت !

 با وجود اين بايد قبول كرد درجهاني كه برای هيچ چيز انسانی حرمتی قائل نيست و اداره و هدايتش به دست ديوانگان و اوباش افتاده است ، به هرحال از شعر و نویسندگی و به طور كلی هنر، انتظار نجات بخش بودن نمی توان داشت هر چند كه آرمان هنر چيزی به جزاين نيست !

البته اگر روزی حكومت خرد برقرار شود سياست نيز معنای درست خود را باز می يابد. يعني آن گاه اين كلام آلوده به تمهيدهای شرافتمندانه ئی اطلاق خواهد شد كه براي وصول به نظم و معدلتی شايسته و درخور انسان به كار بسته مي شود.


 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 14:42   دیوونگی هم عالمی داره   | 

 
شعر و سياست دركجا به هم مي رسند؟

 

 

 

متقابلا بر سر نعش يكديگر!
 
بامداد خسته
 
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 22:36   دیوونگی هم عالمی داره   | 

 

جوامع انساني معمولا انباشته از كساني است كه در بي خبري دوران كودكي باقي مي مانند و به جاي آن كه ببالند و جدي تر به پيرامون خود نگاه كنند توهمات كودكانه شان را تا آخرين لحظات عمر به دوش مي كشند. كودكي داغ ننگ نيست ، دوران داغ بردگي ابدي خوردن از دست پدران و مادراني است كه خود كودكان سالمندتري بيش نيستند. جمهور مردم به جاي آن كه "بشوند " متاسفانه فقط به " بودن " اكتفا مي كنند. اين است كه در طول قرن هاي متمادي هر روز همان روز پيش است و هر سال همان سال قبل و هر قرن همان قرني كه برنياكان مان گذشته . ما به دنيا نمي آئيم ، فقط به سادگي كپيه مي شويم . زمان درچنگ ما نيست ، ما اسير زندان گذشته هائيم . هزاره ها و هزاره ها... پاكي و بي گناهي دوران كودكي آري ، ترس و اطاعت محض كودكانه نه !
ما هركدام به تنهائي كودكي هستيم گم كرده مادر و سرگردان دركوچه هاي ظلمات . در لايه هائي از اجتماع كه هنوز انسان ها به غرايز تلطيف شده دست پيدا نكرده اند جمله ی " دوستت مي دارم " در اكثر موارد رشوه ئي است كه براي گريز از تنهائي پرداخت مي شود و يكي از دلايلي كه عشق را به " تصاحب " تبديل مي كند به احتمال زياد همين وحشت از تنهائي است . گفته اند "انسان حيواني اجتماعي است ". پس انسان ناگزير از دوست داشتن ديگران است .
اما "آن تنهائي" مقوله ی ديگري است . شعر در نفس خود فريادي است از اعماق تنهائي ، چرا كه جهان شاعر جهاني فردي است . پيله ی تنگي است كه تنها يك پروانه در آن مي گنجد با اين تفاوت كه كرم ابريشم پيله را خود به گرد خويش مي تند اما شاعر در پيله به خود مي آيد و فريادش حكايت آواز غم انگيز تلاش جانكاهي است كه براي رهائي از پيله مي كند.

 

بامداد خسته .
+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 10:17   دیوونگی هم عالمی داره