|
|
با ترجمه ای زیبا از جوانی که متولد سال 1360 هست : مهدی نویدی
« مالون می میرد »
هر کاری کردم نتونسم از مالون در شب های دیوونگی چیزی نگم
این کتاب رو نباید خلاصه کنم
من فقط چند صفحه ی اول کتاب رو اینجا می ذارم تا فقط با موضوع و سبک نوشتاری کتاب آشنا بشید
امیدوارم کتاب رو بگیرید و بخونید
بالاخره ، علی رغم همه چیز ، بی سر و صدا می میرم .
شاید ماه دیگر . آن وقت یا ماه آوریل هست یا ماه مه . چرا که هنوز از اوایل سال است ، این را از هر نشانه ی ِ کوچک می فهمم .شاید دارم اشتباه می کنم شاید تا روز یحیای ِ تعمید دهنده و حتا چهارده ِ جولای ، روز جشن آزادی زنده بمانم . البته من آرزوی ِ تجلی را از حد ِ خودم دور نی دانم ، حالا سخن از عروج به کنار .
ولی این طور فکر نمی کنم ، فکر نمی کنم در گفتن ِ این که امسال در غیاب من شادمانی هایی خواهد شد اشتباه می کنم .
من این را حس می کنم ، اکنون چند روز است که این را احساس می کنم ، و به آن اعتقاد دارم .
ولی این ، از وقتی که به دنیا آمده ام چه فرقی با آن هایی که با من اجحاف کرده اند ، دارم ؟
نه ، این از آن جور طعمه هاست ، من هیچوقت تحریک نمی شوم . نیاز به زیباییم از بین رفته است . اگرمی خواستم ، می توانستم امروز بمیرم ، فقط با کمی تلاش ، اگر می توانستم بخواهم ، اگر می توانستم تلاشی بکنم . ولی واقعا بهتر است که بگذارم خودم بمیرم ، بی سرو صدا ، بی هیچ عجله ای .
مثل این که بعضی چیز ها تغییر کرده اند . دیگر هر جوری شده از هیچ طرفی پا فشاری نمی کنم . معمولی و سست می مانم . در این سختی یی نیست .
نگرانی فقط از درد هاست ، باید در مقابا دردها مراقب باشم . ولی در حال حاضر ، از وقتی که به این جا آمده ام کمتر تسلیم ِ شان هستم .
البته هنوز ، هر از گاهی ، دچار بی تابی های ی جزیی می شوم ، باید دوباره برای دو یا سه هفته ی ِ دیگر مراقبشان باشم .
مطمئنا ً بدون اغراق کردن ، با گریه و خنده ای آرام ، بی آنکه حالتی را در خودم به وجود بیاورم .

بله سرانجام عادی می شوم ، گاه بیشتر سختی می کشم و گاه کمتر ، بی آنکه هیچ نتیجه ای بگیرم ، کمتر به خودم توجه می کنم ، دیگر نه جوش می آورم و نه سرد می شوم ؛
ولرم می مانم ، ولرم می میرم ، بی هیچ اشتیاقی . مراقب مردنم نخواهم بود ؛ همه چیز را خراب می کند .
آیا مراقب زندگی کردنم بوده ام ؟ آیا تا به حال شکایتی کرده ام ؟ پس چرا خوش حال باشم ؟
من راضیم به ناچار راضیم ، ولی نه به این معنی که با دستانم کف بزنم و شادی کنم . من همیشه راضی بودم ،
می دانستم که تقاصش را می گیرم . بفرما ، حالا او هست بدهکار قدیمی من . آیا باید یقه اش را بگریم ؟
دیگر به سوال ها جواب نمی دهم . حتی سعی می کنم که دیگر از خودم سوال نکنم .
مدتی را که انتظار می کشم ، اگر بتوانم ، برای خودم داستان می گویم . آنها از نوع داستان هایی که تا به حال بوده نیستند ، همین است . آنها نه زیباییند نه زشت ، آرامند ، دیگر در آنها زشتی یا زیبایی یا هیجان وجود ندارد ، تقریبا بی جانند ، مثل راوی . چه گفتم ؟ مهم نیست . مشتاقانه منتظر هستم تا رضایت مرا حسابی جلب کنند ، تقریبا رضایت مرا جلب کنند .
من راضیم ، بله ، به قدر کافی دارم ، تقاصم را گرفته ام ؛ دیگر به هیچ چیز احتیاج ندارم .
بگذار پیش از آنکه بیش از این جلو بروم بگویم که هیچ کس را نمی بخشم . امیدوارم همه اشان زندگی شرم آور داشته باشند و آتش و یخ جهنم را هم بچشند و در نسل های ِ مزخرف ِ آینده اسمی آبرومند را آرزو می کنم . برای امشب کافی است .
این بار می دانم کجا دارم می روم ، دیگر آن شب قدیمی نیست ؛ شب اخیر . حالا این یک بازی ست .
می خواهم بازی کنم . تا به حال هیچ وقت نمی دانستم چه طور بازی کنم . آرزویش را داشتم ، اما می دانستم که ناممکن بود .
و با این وجود باره ها سعی می کردم . تمام چراغ ها را روشن کرده ام ، همه جا را خوب برانداز کرده ام ، با هر آنچه که دیده ام شروع به بازی کرده ام . مردم و اوضاع ، هیچ چیزی بهتر از بازی کردن نمی خواهند . بی شک حیوانات نیز چنینند .در ابتدا همه خوب بوده اند ، همه اشان پیش من می آمدند
از این که یکی می خواهد با آنها بازی کند خشنود بودند . اگر می گفتم ، حالا یک گوژپشت می خواهم ، فورا ً یکی دوان دوان می آمد ، و وقتی می خواست سوراخ ِ قوز ِ زیبایش را نشان بدهد افتخار می کرد .
به فکرش خطور نمی کرد که از او بخواهم لخت شود . اما خیلی طول نکشید که خودم را در تاریکی تنها یافتم .
به همین دلیل است که سعی می کنم از بازی کردن دست بکشم و خودم رابه بی شکلی و بی حرفی متوسل کنم ؛
حیرتی بی تفاوت ، تاریک ، تلو تلو خوردن های ی طولانی با بازوان ی گشوده ، مخفی شدن .
این است پشتکاری که هرگز نتوانسته ام از آن دور شوم .
از این پس فرق می کند . از این پس دیگر هیچ کاری به جز بازی کردن نمی کنم .
نه ، نباید با اغراق شروع کنم . اما بیشتر ِ وقتم را ، از این پس ، بازی می کنم ، بیشترش را ، اگر بتوانم .
اما شاید موفقیتم بهتر از آنی که تا به حال بوده نباشد . شاید ، همان طور که تا به حال در تاریکی بوده ، خودم را رها شده ببینم ، بدون چیزی که با آن بازی کنم . در آن صورت با خودم بازی می کنم . توانایی درک ِ نقشه یی امید بخش است .
احتمالا درباره ی برنامه ام ، در موقع شب فکر کرده ام . فکر می کنم بتوانم برای خودم 4 داستان بگویم ؛ هر کدام با موضوعی متفاوت . یکی در باره ی یک مرد ، یکی در باره ی یک زن و سومی درباره ی ِ یک شي و سر انجام
یکی در باره ی ِ یک حیوان ، احتمالا یک پرنده . فکر می کنم همه اش همین است . شاید مرد و زن را در یک داستان بگذارم .
بین یک مرد و یک زن تفاوت زیادی وجود ندارد ، منظورم بین مرد و زن ِ من است .شاید فرصت نکنم تمامش کنم .
از طرف ی دیگر ، شاید خیلی زود تمامش کردم . دوباره به شکاکیت ِ قدیمم برگشتم . کلمه اش همین است ؟
نمی دانم . اگر تمامش نکردم اهمیتی ندارد . چرا که از آن پس ، از چیز هایی که در اختیارم می ماند سخن می گویم ، این چیزی است که همیشه می خواستم انجام بدهم .باید یک نوع فهرست باشد . در هر صورت این چیزی است که باید درست بگذارم برای لحظه ی آخر ، تا آنجا که مطمئن باشم اشتباه نمی کنم . به هر حال این چیزی است که قطعا انجام می دهم ، مهم نیست چه اتفاقی می افتد ...
پیوست :
( 1 ) بعد از خوندن کامل کتاب متوجه میشید که شباهت های زیادی بین زندگی ما و مالون وجود داره . وقتی در خط به خط کتاب ، مسیر زندگی و شخصیت و حتی نتیجه گیری هایی رو می بینیم که واقعیت زندگی ما رو عینا تشکیل دادن باید دیدمون رو نسبت به شناسایی آخر راه وسیع تر کنیم .( ما در جوانی آخر راه رو تجربه کردیم تنها خوبیش در اینه که خیلی زودتر از نسل گذشته به اینجا رسیدیم ) آخر این راه بسیار دلهره زا و وحشتناک هست . باید مسیرمون رو به هر شکلی که هست عوض کنیم هر چند که با تمام وجودم لمس کردم که تغییر مدار زندگی کار آسون نیست ولی می دونم شدنی هست . بزرگترین مشکل برای تغییر مسیر ، احساس دلتنگی خیلی شدید به مسیر همیشگی بعد از شروع تلاشمون هست ولی نباید نا امید بود ...
( 2 ) چند خط این کتاب رو دوست دارم در این قسمت بنویسم : چهره ی او به سمت ِ مردمی ست که در این ساعت در خیابان ها ازدحام می کنند ، روز ِ طولانی ِ شان تمام شده و تمام ِ شب ِ طولانی در برابرشان قرار دارد . درها باز می شوند و آن ها را قی ( استفراغ ) می کنند ، هر دری سهم ِ خود را استفراغ می کند . همه یک لحظه با حالتی گیج گرد ِ هم می آیند ، در پیاده رو یا حاشیه ی ِ خیابان در هم می پیچند و ...
( درها مردم رو استفراغ می کنن ) ( خیلی زیبا بود )
( 3 ) من تا شخصیت دیگه ای پیدا نشه تلفیقی از « آنتوان رو کانتن » و « مالون » هستم .