|
|
میـــــــــــــــــــــــــــرا
همراه با کریستوفر فرانک
+ می خواهم تبلیغات بنویسم .
- چه نوع تبلیغاتی ؟
+ می خواهم از خطرات تنهایی بنویسم .
- آیا می دانید تنهایی یعنی چه ؟
+ فکر می کنم بدانم .
- آیا خودتان آن را حس کرده اید ؟
+ نه
من می نویسم و برای خودم می نویسم
در مقدمه ی این کتاب ، شاپــــــــــــــــــــور نوشته : « یک دِه نشین آفریقایی در قدیم ، کوچک ترین علاقه ای نداشت که خود را از برادرانش متمایز سازد . اگر اتفاقی می افتاد که او را انگشت نما می کرد او سخت ناراحت و تیره روز می شد . اما امروز ، وقتی آفریقایی ها از قبیله و ایل شان جدا می شوند ، از وضع و قالبی که به آن عادت دارند بیرون می آیند و به آسانی شکار ِ بیماری های عصبی می شوند .
آزادی و خودمختاری ِ فرد ، سرچشمه ی دلهره و سرگیجه است . انسان ابتدایی ترجیح می دهد که جامعه برایش فکر کند و تصمیم بگیرد . »
عشق ، آزادی ، شعر
یه روزی خدای ذهنم گفته بود : نان ، عشق ، شراب
ها ها ها
کوندرا می گفت : کاش می شد در یک خانه ی شیشه ای زندگی کنیم ، جایی که هیچ چیز پوشیده نیست و همه چیز بر همه ی نگاه ها آشکار است .
حالا فرانک این دنیای شیشه ای رو ساخته
اینجا رو داشته باشید : « در خانه یی ، نزدیک خانه ی ما ، مردی زندگی می کند که در زمین ِ اتاقش سوراخی کنده است . شب ها در آن می خوابد و هیچ کس او را نمی بیند . با انگشتانش سوراخ را می کند و هر روز آن را عمیق تر می کند . با زنی زندگی می کند ، اما آن زن از این جریان چیزی نمی داند . »
دو تا انسان پیر داشتن آروم آروم با هم حرف می زدن : « از سمت ِ تخت خواب شان صدای زمزمه های شان را می شنوم . چون دیگر آینده ای ندارند ، از گذشته حرف می زنند .
« وقتی خیلی دویده باشیم و نفسمان بند آماده باشد ، بر می گردیم و راهی را که دویده ایم اندازه می گیریم . » »
ایکاش قبل از اینکه بزرگ بشم و خودم خیلی از چیزها رو تجربه کنم این کتاب ها رو می خوندم
اون موقع اینا رو یاد می گرفتم و تجربه نمی کردم
تازه برام شیرین تر هم بودن و دیگه خوندن و دیدن تکرار ها اعصابم رو بهم نمی ریخت
بعضی اوقات خنده دار هستن
جمله ها به آدم حال می دن : همه ی این چیزها و خیلی چیزهای دیگر را دیده ام ، چون اطرافم را نگاه می کنم . « این اولین گناه ِ تنهایی است »
در کل این کتاب ارزش خوندن رو داره
دلیلش به قول شاپـــــور همون طنز « سویفت » هست در تعریف این نوع طنز خود شاپــــور البته فکر کنم به کمک تیمــــــــــــــور می نویسه : چیزی را که غیر عادی ترین چیز هاست ، عادی ترین چیز ها وانمود کنیم ، چیزی را که جرم است عدالت بشماریم و آن چه را که دیو آسا است ، اطمینان بخش بخوانیم .
شاپــــــــــــــور برای این تعریف مثال هم آورده البته نه به کمک تیمـــــــــــور بلکه از خود کتاب فرانک :
در مدرسه ، از اول می خواستم بهتر از دیگران کار کنم . به رقابت پناه می بردم که بزرگترین گناه دنیاست ... در سال دوم تحصیل به خاطر این که سه بار پشت سر هم در یک ماده شاگرد اول شده بودم ، تنبیه شدم . ( جای تمام بچه محل های قدیمی من اینجا خالی هست . ایکاش می تونستیم با هم باشیم تا من این یه تیکه رو براشون بخونم تا بخندیدم . ما دقیقا همین برنامه رو داشتیم . هر کی شاگرد اول می شد رو می زدیم و می گفتیم شما آبروی این گروه رو بردید ، خاک تو سرتون و می گفیتم که اگر یک بار دیگه این اتفاق بیفته دیگه از ما نیستید ) به « شورای ِ رفاقت » احضار شدم و از من خواستند که علت ِ رفتارم را توضیح دهم ...
به من « مقررات همشهری گری » را شرح دادند : بشر ، در خدمت بشر . مالی که قابل تقسیم نباشد ، مال بدی است . هر چه کم تر باشیم ، کمتر می خندیم . احتیاج ِ یک فرد ، وظیفه ی فرد دیگر است . شادی تقسیم نشده ، اندوهی است بزک شده و ...
سه ماه بعد برایم قوانین بنیادی را شرح دادند : « دست ِ رد به سینه ی یک نفر زدن اشتباهی است که نسبت به جمع مرتکب می شویم » ، « بدون لذت تسلیم شدن تسلیم ِ حقیقی است » و ...
بله
اینجوریاست
من خیلی خسته هستم
چون هر چیزی که وارد می شه من رو می بره به گذشته های دور و نزدیک
یکی می خونه ، بعد تجربه می کنه
یکی تجربه می کنه و بعد می خونه
افراد گروه اول وقتی در موقعیتی مشابه به چیزهایی که خوندن قرار می گیرن ، خنده شون می گیره و شاید از همون نوشته ها برای رقم زدن آینده کمک بگیرن
ولی افراد دوم وقتی بعد از تجربه کردن موقعیت های مختلف ، شروع به خوندن می کنن ، داغون می شن چون همش تکرار می بینن . تکرار تمام فکرهایی که در موقعیت های مختلف به یک اتفاق می کردن
پس یه کاری بکنید که بچه هاتون از همون دوران کودکی بخونن
چیزهای خوب بخونن
عادتشون بدید به خوندن
کتاب هاتون رو نگه دارید تا کتاب خونه هاتون به چشم بچه هاتون بیاد
بذارید برن به سوی خوندن قبل از تجربه کردن
البته بهتر این هست که بچه دار شدن رو در این کشور بی خیال باشیم ![]()
![]()
![]()
1386/3/6 :
خُب من از هر نوشته ای که خوشم اومد اینجا می نویسمش
از اینجا به بعد پُست رو فقط کسایی بخونن که کتاب رو خوندن
به قول استاد دوباره خوانی بهتر از زیاده خوانی هست
همینا رو دوباره بخونید از نظر من کافی هست
ولی شاید کسی حوصله نداره کتاب رو بخونه ، پس این توضیحات رو هم برای اونا بدم :
« فقط اینکه خونه ها بینشون دیواری نیست و همه همدیگر رو می بینن
دولت بر رفتار همه نظارت داره و در حال اصلاح افراد دیوونه ای شاید مثل ماهاست
حسن و میرا با هم دوستن و رابطه ی عاشقانه دارن
کسی که در حال تعریف داستان هست اسمش حسن ِ »
من می نویسم و برای خودم می نویسم . فقط یک ترس دارم : همان که در حضور ِ میرا حس می کنم .
پیش میرا رفتم . در تخت خوابش برهنه بود . نور کم بود ، ولی دیدم که برهنه است . لحظه ای در سکوت هم دیگر را نگاه کردیم و بعد با من حرف زد .
- می نویسی ؟
آره .
در تاریکی دستش را به سویم دراز کرد . دستش را گرفتم و دیدم داغ است . به من گفت :
- مواظب باش .
جواب ندادم . خم شدم و لبم را به نوک انگشتانش چسباندم . برخاستم ، دوباره یکدیگر را نگاه کردیم ، بعد رفتم .
از اتاقم او را می بینم و فکر می کنم خواب باشد . یک چیز تغییر کرده است : « دیگر از او نمی ترسم »
اصلاح : نوعی عمل ِ جراحی است که مغز را دگرگون می کند ، یعنی به آن نظم و ترتیب و روش ِ کار خاصی می دهد . این جراحی را به کمک بیمار دیگری انجام می دهند . سلول ها را مخلوط می کنند ، نظم طبیعی ِ حواس را تغییر می دهند ، و غرایز را جرح و تعدیل و افکار را مغشوش می کنند . برای این منظور ، استفاده از یک مغز ِ طبیعی برای تکمیل کردن ِ مغز دیگر در حین ِ جراحی ، و برای معتدل کردن خلأیی که به وجود می آید لازم و واجب است .
انسان های اصلاح شده نقاب ِ لبخندی بر چهره دارند . برداشتن نقاب برایشان ناممکن است چون جزئی از صورتشان می شود . لاستیک به مرور زمان در پوست چنان نفوذ می کند که به زودی پوست و نقاب یکی می شوند .
در دشت مردم راه می روند و با لبخند به یک دیگر بر خورد می کنند . تمام شان اصلاح شده اند . دسته جمعی راه می روند ، بازوهای هم را گرفته اند . فرد اصلاح شده قادر نیست تنها راه برود ، اگر بدون همراه باشد ، می ترسد و تعادلش را از دست می دهد . گاهی آن ها را می بینم که بدون حرکت ، در حالی که سرهای شان خندان به طرف آسمان است و از ترس می لرزند ، روی زمین دراز کشیده اند . منتظرند که کسی آن ها را بلند کند و به خانه برساند . اگر کسی این کار را بکند دیگر رهایش نمی کنند و مثل بچه ها تمام راه را به او می چسبند .
شب ، گاهی ، میرا آهسته با من حرف می زند . رویم دراز می کشد ، به آرنج هایش تکیه می دهد و سرش را تا آن جا عقب می برد که نوک موهایش به من بخورد . هرگز غمگین نیست و هرگز خوشحال نیست .
- می دانی که از دست شان نمی توانی فرار کنی ؟
+ آره
کمی سکوت . سرش را به طرف دیگر خم می کند .
- نقاب را به صورتت خواهند گذاشت . اصلاح خواهی شد .
می خندد و ادامه می دهد :
- به تو یاد خواهند داد که هر وقت تنها شدی از ترس فریاد بکشی ، یاد خواهند داد که مثل بدبخت ها به دیوار بچسبی ، یاد خواهند داد که به پای رفقایت بیافتی و کمی گرمای بشری گدایی کنی . یاد خواهند داد که بخواهی دوستت بدارند ، بخواهی قبولت داشته باشند ، بخواهی شریکت باشند . مجبورت خواهند کرد که با دختر ها بخوابی ، با چاق ها ، با لاغر ها ، با جوان ها ، با پیرها . همه چیز را در سرت به هم می ریزند ، برای این که مشمئز شوی ، مخصوصاً برای این که مشمئز شوی ، برای اینکه از امیال ِ شخصی ات بترسی ، برای این که از چیزهای مورد علاقه ات استفراغت بگیرد . و بعد با زن های زشت خواهی رفت و از ترحم آن ها بهرمند خواهی شد و هم چنین از لذت ِ آن ها ، برای آن ها کار خواهی کرد و در میانشان خودت را قوی حس خواهی کرد ، و گله وار به دشت خواهی دوید ، با دوستانت ، با دوستان بی شمارت ، و وقتی مردی را ببینید که تنها راه می رود کینه ای بس بزرگ در دل گروهیتان به وجود خواهد آمد و با پای گروهیتان آن قدر به صورت او خواهید زد که چیزی از صورتش باقی نماند و دیگر خنده اش را نبینید ، چون او می خندیده است . تو تمام این ها را می دانی ؟
+ می دانم .
روزها و ورق های کاغذ زود تمام می شوند . در حالی که دیگران گذشت زمان را با فرا رسیدن ِ سال نو ثبت می کنند ، من ناگزیر از شمارش ِ روزها هستم . ولی می دانم که طولی نخواهد کشید و بیماریم خیلی زود علنی خواهد شد . ولی با این همه نه از مرگ می ترسم و نه از اصلاح شدن . فقط با نوعی اندوه چیزهایی را که ممکن بود اتفاق بیافتد و اتفاق نخواهد افتاد حساب می کنم . در هر راهرو و سر هر پیچ ِ خطاهایم ، راهرو و پیچ های دیگری می یابم که هرگز فرصت نخواهم کرد کشف شان کنم .
میرا به آماده کردن من برای مرگ ادامه می دهد . و من به او اعتماد دارم .
امروز به ملاقات ِ مردی رفتم که در خانه اش گودال می کند . حسابی پیشرفت کرده ، در حال حاظر صاحب یک زیرزمین ِ واقعی ست . امشب تصمیم دارد برای آخرین بار به درون آن برود و هرگز بیرون نیاید .
برایم مشکل است که از بیماریم حرف بزنم . به طور غیر مستقیم ظاهر می شود ، بدون درد و بدون نشانه یی واضح . آن را در خودم حس می کنم ، حس می کنم که عمیقاً در من جا گرفته است . مثلاً ، اول شخص ِ مفرد را در حرف زدنم بسیار زیاد به کار می برم . جملاتم را این طور شروع می کنم : « من معتقدم که ... » یا « من تصور می کنم ... » در صورتی که یک مرد ِ سالم می گوید : « اعتقاد بر این است که ... » یا « معمولا تصور می شود که ... »
از طرفی دیگر دوست ندارم به من دست بزنند و این نشانه ی بسیار خطرناکی است . دیگران بازوی ِ هم را می گیرند یا دست هم را می فشارند ، شانه به شانه ی هم راه می روند ، مخصوصاً وقتی تازه به هم می رسند . من نمی توانم . در این مورد دست خوش ِ نوعی پریشانی شده ام که بیماریم را به خوبی آشکار می کند . برایم اتفاق افتاده است که فکر می کنم با لبخند زدن به کسی او را انتخاب کرده ام . او را جدا کرده ام ، خواسته ام که فقط او شاهد ِ محبت ِ من باشد . فرد ِ سالم به همه لبخند می زند . در دشت اغلب راه های خلوت تر را انتخاب می کنم ، راه های کم سروصدا تر را . فرد سالم در جستجوی سر و صدا و تحرک است . وقتی عده ای یک نفر را در دشت کتک می زنند ، غریزه ام به من حکم می کند که به کمک ِ کسی بروم که در وضع ِ ضعیف تری قرار گرفته است . فرد ِ سالم همیشه به اکثریت می پیوندد . برای این که به کسی کمک کنم ، کافی نیست که فقط محتاج ِ کمک باشد ، بلکه باید من هم بخواهم که به او کمک کنم .
وقتی نماینده ی کمیته ی احسان برای برداشت ِ پولی که هر روز باید در جعبه ی احسان نزدیک در ِ خانه بگذاریم می آید ، باید نگاهم را برگردانم تا استفراغ نکنم .
بعضی اوقات با خروج کارگران از کارخانه رو به رو می شوم . می بینم که همه دسته جمعی بیرون می آیند ، مثل گروهی کرم گرم و متحرک . رؤسا و دانشمندان هم همراه ِ کارگران از کارخانه خارج می شوند . این حکم ِ قانون است . بنا به مقرارت آن ها هم اونیفورم به تن می کنند ، ولی می شود از دیگران تشخیص شان داد . گرچه سرشان را پایین می اندازند و موهای شان را به طرف ِ بالا شانه کرده اند و روغن زده اند ، ولی آن ها را از همان نگاه ِ اول می شود شناخت . این را می دانند و از این موضوع خجالت می کشند . سعی می کنند که با کارگران شوخی کنند ، با آن ها شراب می نوشند ، اما فقط خودشان از شوخی هایشان می خندند و شراب ِ عمومی را هم دوست ندارند . وقتی آن ها را می بینم احساس ِ غمی بزرگ و در عین حال شادی یی بزرگ می کنم .
این ها نشانه های بیماری من هستند . اما دلیل ان را باید در زمان های گذشته جست و جو کرد ، و این را مورخان نمی توانند توضیح دهند . زیرا همه ی مورخان اصلاح شده اند و هیچ چیز را به یاد ندارند .
به اتاق میرا رفتم . در پهنه ی تختش دراز کشیده بود ، موهای سیاهش روی زمین ریخته بود و پوست سفیدش در تاریکی نرم می درخشید . حرکت نکرد ولی صدایش به هنگام ورودم از من استقبال کرد . سوالی بود که مدت ها پیش انتظارش را می کشیدم و هرگز نمی خواستم آن را بشنوم :
- تو بعداً مرا پیدا خواهی کرد ، مگر نه ؟ پیدایم خواهی کرد ؟
اصلاح شدگان از شب بی زار هستند . ندیدن برایشان ناراحت کننده نیست ، بلکه دیده نشدن برای شان تحمل ناپذیر است .
گاهی اوقات ، وقتی میرا را می بوسیدم ، چشم هایش را پایین می انداخت و صورتش درهم می رفت و به نقابی سرد تبدیل می شد ، نقابی که در آن افکاری می گذشت که نمی توانستم حدس شان بزنم . بعد ، نگاهش می کردم و با حوصله ، صبر می کردم تا به من باز گردد .
آن ها به من کاغذ دادند . من در بیمارستان هستم . به نظر می رسد که امیدوارند به نوشتن ادامه دهم . نمی دانم چرا. گفتند می خواهند پرونده یی تشکیل دهند .
یک دکتر آماده و خودش را به شیشه چسبانده است . نوشتنم را نگاه می کند .
سکوت عمیقی در اطرافم حکم فرماست . صدای نفس کشیدن و گاهی صدای ِ قلبم را می شنوم . خودم را بیش از آن چه در دشت زندانی حس می کردم ، حس نمی کنم . و تازه ، دیوار های کدر را هم دوست دارم .
هیچ لباسی به تن ندارم ولی از این موضوع نارحت نیستم . می توانند من را تماشا کنند .
امروز پرستار با من حرف زد
او مو بور است ، قد ِ کوتاهی دارد ، با چشمانی سیاه ، لب های کم رنگ ، و پیراهن ِ سفید چسبانی به تن .
به من گفت که حدود یک ماه است که این جا هستم . هیچ جوابی ندادم . فکر می کرد دلم می خواهد بدانم چند وقت است که در بیمارستان هستم . گفتم برایم بی تفاوت است و اصلا اهمیتی ندارد . چیز دیگری نگفت
او رفت . دکتر هنوز به شیشه چسبیده هست .
- نخواستید پرستار پهلویتان بماند ؟
+ نه
- به او دستور داده شده بود که اگر شما خواستید بماند .
هیچ نگفتم . بلند شد . به طرف دیوار رفت و در حالی که کف ِ دست هایش را آهسته به هم می مالید برگشت
- دوست ندارید حرف بزنید ؟
+ تا با کی باشد .
جواب غیر مرسوم من او را لرزاند و سرش را پایین انداخت . وقتی دوباره سرش را بلند کرد ، حالت ِ چهره اش جدی تر شده بود .
- اگر خوب فهمیده باشم به نظر شما ارزش گفت و گو بستگی دارد به شخصی که با او گفت و گو می شود .
+ بله
- دوست دارید با میرا حرف بزنید ؟
+ بله
- تفاوت آن قدرها نیست . یکی مو مشکی و دیگری ...
+ متفاوت .
دستش را به دهانش بُرد و انگشتش را مثل این که گزیده شده باشد ، مکید . زمزمه کرد :
- ما مشغول ِ برسی ِ این مسأله هستیم . مسأله مسأله ی رنگ است .
دوباره رفت و روی تخت نشست ، با پیشانی ِ چین خورده و حالتی مردد .
- وقتی باید مریضی به متفاوتی شما را مداوا بکنیم ، نمی شود از احساس ِ نوعی نفرت خودداری کرد .
با دقت نگاهم کرد و قبل از ادامه لحظه ای مکث کرد :
- هرگز بیماری مثل شما را مداوا نکرده ام . شما در نوع ِ خودتان تک هستید . این ناراحت تان نمی کند ؟
+ نه .
دوباره انگشتش را مکید و متوجه شدم که ناخن هایش رنگ شده اند به رنگ زرد .
- حرفم را باور نمی کنید ، حتما فکر می کنید که میرا هم مثل شما است .
مستقیم به چشم هایم نگاه کرد .
- میرا به زودی مداوا خواهد شد .
خودم را مجبور کردم که به نگاهش خیره شوم ، و او فهمید که چه حس می کنم .
در حالی که یک قدم به عقب بر می داشت ، ناگهان گفت :
- شما نمی توانید
+ چی را ؟
- نمی توانید .
پشتش را به من کرد و مدت چند دقیقه با خودش حرف زد :
- من شما را دوست دارم . من باید شما را دوست بدارم ، پس شما را دوست دارم . شما انسان هستید ، پس من شما را دوست دارم . من همه ی انسان ها را ، هر طور که باشند دوست دارم . من هرگز انتخاب نمی کنم . دانشمند و عمله هر دو برای من یک سان اند . چون هر دو نفس می کشند پس با هم برابرند . چون آدم ها نفس می کشند پس به هم شبیه اند و چون به هم شبیه اند پس ارزش دارند . انسان ها ارزشی ندارند مگر با عشق به دیگران . انسان بدون عشق وجود ندارد . من باید به شما کمک کنم ، پس می خواهم کمک تان کنم . من زاییده ی یک زن پیر هستم ، آخرین فرزندش بودم . یک روز مجبور شدم انتخاب کنم . یعنی یا نجات ِ این زن ِ پیر یا نجات مردی که نمی شناختمش . من مرد را نجات دادم . بدون هیچ تردیدی ، چون نمی شناختمش . وقتی شما میرا را انتخاب کردید ، نسبت به زنان دیگر مرتکب ِ ظلم بزرگی شدید ، شما به آن ها توهین کردید و با دور نگه داشتن ِ میرا از مردان دیگر نسبت به همه ی هم نوعانتان ظلم کردید . می فهمید ؟
+ نه .
برگشت و در چشم هایش نوعی درخشش شاد دیدم.
- نگران نباشید ، به زودی مداوا خواهید شد و دیگر درد نخواهید کشید . شما هم مثل ما خواهید شد . یک نفر میان ِ هزاران نفر ، با قدرت ِ هزار نفر ، و عشق هزار نفر . شما نقاب انسانی میان ِ انسان های دیگر را خواهید داشت .
به طرف در رفت و برای آخرین بار برگشت و قبل از خروج پاهایش را محکم به هم زد . با صدایی حاکی از تسلیم تکرار کرد :
- دوستتان دارم .
دیوار به طور غریبی سفید شد و دیدم دختری که با من جفت شده بود ، نقاب ِ خندان ِ یک اصلاح شده را بر چهره دارد .
مطمئنم که او میرا نبود. امروز طول و عرض ِ اتاق را می پیمایم و آرامش ِ گذشته را ندارم . او میرا نبود ، ممکن نیست که میرا بوده باشد . جراحی طولانی و مشکل است و آن ها نمی توانند به این زودی تمامش کنند .
این سوال دیگر نباید مطرح شود . به زودی نقاب را بر چهره خواهم داشت و همراه ِ گروهی در دشت راه خواهم رفت . در حالی که سرم را به آسمان بلند می کنم تا از درزهای صورت جدیدم کمی نور بگیرم .
وقتی جوان بودم ، برایم بسیار اتفاق می افتاد که تمام شب را در دشت بدوم . جوان بودم و نمی دانستم که دویدن نشانه یی از فرار است . در آن زمان ، برای رسیدن به جایی می دویدم ، چون مطمئن بودم که جایی هست که همیشه می توان به آن رسید . هنوز نمی دانستم که بیمارم ، فکر می کردم یک آدم ِ طبیعی هستم . فکر می کردم که بین نامشابه و غیر طبیعی تفاوتی هست .
نشانه ی تازه یی از بیماریم را کشف کرده ام : چیزی را که ستایش می کنم دوست دارم . و حال آن که فرد ِ سالم چیزی را که تحقیر می کند دوست دارد . یا بهتر بگویم : فرد ِ سالم تحقیر نمی کند ، بلکه می تواند متوجه عیبی بشود و همین عیب ، عشقش را باعث می شود . برای فرد ِ سالم دوست داشتن ِ خوبی های دیگری دلیل عشق نیست بلکه دوست داشتن ِ عیب های دیگری بزرگترین دلیل عشق است .
یک دکتر الان اتاق را ترک کرد . مرد ِ جوانی بود با دست های کشیده و ظریف . صحبت مان بسیار طولانی شده بود . پاهایش را روی هم انداخته بود و مقداری سوال از من پرسیده بود .
- می دانید چرا اینجا هستید ؟
+ چون بیمارم .
- می دانید که تقصیر ِ میرا است ؟
+ نه .
- می دانید که مثل دیگر بیماران نیستید ؟
+ نه .
- می توانید این را بپذیرید ؟
+ بله .
- شما را ناراحت نمی کند ؟
+ نه .
- آیا فکر می کنید ارزش تان بیش از دیگران است ؟
+ بله ، بیش از بعضی ها .
- چه کسانی ؟
+ نمی دانم .
بلند شد . چند قدم رفت ، دست هایش را در جیب ِ رو پوشش کرده بود :
- آیا می دانید چرا هنوز اصلاح نشده اید ؟
+ نه .
- به خاطر میرا . ما باید بیش از همه او را از مغزتان خارج کنیم ؛ میرا را نمی گویم ، بلکه مقصودم از بین بردن ارزشی است که او نزد ِ شما دارد . ریشه ی بیماری تان همین است ، شما دوست دارید تحسین کنید . فرد سالم هرگز چیزی را ستایش نمی کند بلکه می خندد . او شعور ِ طنز دارد . همه چیز برایش خنده آور است . به زودی از میرا خنده تان خواهد گرفت .
به طرف در رفت و قبل از خارج شدن برگشت .
- این را هم بگویم که میرا حامله است .
این دکتر خیلی شعور دارد . خیلی خوب بیماری مرا شناخته است . او که نه می تواند تصور کند و نه می تواند بفهمد که من چه حسی می توانم در برابر میرا داشته باشم ، او که غیر از عشق ِ اجباری و همگانی چیزی نمی شناسد ، می داند که من فقط یک نفر را دوست دارم . راستی چه طور این را می داند ؟ او که در این باره چیزی نمی داند ، چه طور این را فهمیده است ؟
پرستار جلوی من برهنه شد . خیلی زود اتاقم پُر شد از زن هایی که دوره ام کردند ، در حالی که من مثل بچه یی در تخت خوابم دراز کشیده بودم . دختری دستم را گرفت ، او را از خود راندم . شب ها دیگر نمی خوابم ، راه می روم . این ها را در شب می نویسم ، در زیر ِ نور ِ سفیدی که هرگز کم نمی شود . دکتر ها آن جا هستند ، پرستار مجبور شد آن ها را صدا کند ، آن ها می بینند که دوباره دارم می نویسم ، و به نظر بسیار نگران می آیند . وقتی نگاه هایمان با هم تلاقی می کند ، دیگر لبخند نمی زنند . در چشم هایم به دنبال چیزی می گردند ، اما بیهوده است .
دوباره می نویسم ، با خودم حرف می زنم ، تا وقتی که آن ها مغزم را برای خارج کردن ِ بدی باز نکنند ، خوب نخواهم شد . دیروقت است . دکتری می آید . در را باز می کند و به من دستور می دهد بلند شوم و با او بروم .
در تخت خوابی بیدار شدم ، در کنار ِ پیرزنی که بازوانش سرم را به سینه ی لاغر و داغش چسبانده بود . با صدایی لرزان شروع به دلجویی کرد . جوابش را دادم ، اما نمی دانم چه گفتم . در حافظه ام فقط چند تکه از جمله هایم مانده است : « نفرت از همه ، کُشتن برای کمک کردن ، دوست داشتن برای کُشتن ... نجات دادن ... نمی توان بدون کُشتن دوست داشت ... » و غیره .
سوزن های زیادی به من زدند و من زیاد از حد حرف زدم . هر بار ، خودم را در بغل ِ یک زن یا مرد می یافتم . فقط می دانم در اشک های کسانی که نمی خواستم دوست شان بدارم داشتم غرق می شدم . این تنها چیزی بود که آن ها به من خبر دادند .
شاید ماه ها گذشته باشد . به زودی دکترها ، برای اصلاح کردنم به سراغم خواهند آمد . انتظار به پایان رسیده است ، من آماده ام .
دو روز پیش ، پرستاری مرا به اتاقی پُر از نور نئون های بنفش بُرد که در آن جا لحظه یی تنها ماندم . خسته بودم ، کنج کاو نبودم . از دور زنی را دیدم که بچه یی به بغل داشت . ابتدا فقط سایه اش را از پشت شیشه ای سفید دیدم . نزدیک شد و من موه های سیاه و بدنش را با سفیدی درخشانش شناختم . میرا در حال ِ راه رفتن بچه ای را می بوسید و با عشق او را در آغوش گرفته بود . هنوز مانند گذشته زیبا بود . لحظه یی به هم نگاه کردیم و من قدمی به طرفش برداشتم . من هم برهنه و سفید بودم . از لحظه ی ورودم به این جا ، این اولین باری بود که ترسیدم .
او در حالی که چشم از بچه بر نمی داشت به طرفم آمد . بعد سرش را بلند کرد و نگاهش با من تلاقی کرد . بی حرکت ایستادیم . به نظر می آمد که منتظر دستوری هستیم . بالاخره بچه را بالا بُرد و به زمین پرتاب کرد . مغز بچه متلاشی شد . به طرف ِ هم دویدیم .
حالا دارم می لرزم و به زحمت می توانم بنویسم . چیزی را که هرگز نمی بایست بدانم می دانم . حالا میرا برای اصلاح شدن می رود . من هم اصلاح خواهم شد . همه چیز را می دانم و منتظرم تا دکتر بیاید و برایش بگویم . وارد شد ، سوزن را آماده کرد . من منتظرم و می نویسم . سکوت سنگین تر می شود : آماده می شوم تا سکوت را بشکنم . بازویم را به طرفش می گیرم . سوزن را نزدیک می آورد . آن گاه من حرف می زنم :
من مریض نیستم .
او عقب می کشد و می رود تا خارج شود . در حالی که نگاهش می کنم ، از نوشتن باز نمی ایستم . او غفلتا ً تغییر رأی می دهد و سوزن را در بازویم فرو می کند . حالا رفته است . به همین زودی بدنم سنگین شده است مثل بچه ها شده ام ، دارم گریه می کنم .
من مریض نیستم .
![]()
من یک اصلاح شده هستم و لبخند ِ همگانیم را با خلوص ِ نیت آشکار می کنم . پیش از این ، جرثومه یی از یک نوع بیماری را با خود حمل می کردم ، نوعی اختلال ِ مشاعر ِعمیق را . و « دولت » که نمی خواهد هیچ یک از رعایای ِ خود را بی پناه بگذارد ، در کمال ِ بخشندگی و فتوت آن را همراه با مُخ و چهره ام تغییر شکل داد و از نو ساخت تا من بتوانم بدون هیچ قیدی از ثمرات ِ زندگی دسته جمعی بهره مند شوم . احساس ِ سپاس من از این مسئله بسیار عمیق است . ولی به نظر می رسد که این این احساس ِ من با سپاسی که در خور ِ دلسوزی خستگی ناپذیر ِ « دولت » باشد ، هیچ قابل ِ قیاس نیست .
این حرف درست است که می گویند همیشه چیزی برای فرا گرفتن وجود دارد و اغلب چیزهایی را که فکر می کنیم فرا گرفته ایم و به یادمان مانده ، فراموش کرده ایم .
در آن روز جمله ای انتخاب کردم که خوب می تواند نشان بدهد که تا چه اندازه « دولت » علاقه مند است که درستی ِ بنیان ِ سیاستش را ثابت کند :
« در هر لحظه و در هر وقت ، برای هر فردی از افراد ِ ملت امکان این هست که درستی ِ موضع ِ اجتماعی اش را برسی کند ، برای این کار فقط کافی ست که موقعیت خود را با موقعیت همسایگانش بسنجد . وقتی این دو موقعیت دیگر هم سان نبودند ، آن وقت متوجه می شود که توازن ِ اجتماعی به هم خورده و بی عدالتی بر قرار شده است . اما چه در زمان ِ بدبختی و چه در زمان ِ نیک بختی ، اگر موقعیت ها یکسان باشند ، این فرد متوجه سرنوشت ِ کامل ِ اجتماعش خواهد شد و در آن ناگزیر شرکت خواهد کرد . زیرا نابرابری همیشه برابر است بی عدالتی .»
گاهی یک زن اصلاح شده دستم را می کشد و مرا به خانه اش می برد و بدون تمایل واقعی برهنه می شود و بدون لذت و با تمام معیارهای یک ایثار ِ اصیل تسلیم من می شود . می دانیم که این عشق ، تنها عشق واقعی است .
برای خدمت به جمع ، باید خود را دور از آن ها نگاه دارم و حتا خشمشان را نادیده بگیرم .
نمی دانم چرا دوباره شروع به نوشتن کرده ام و یا اصلا ً ترجیح می دهم که خیلی هم فکرش را نکنم . ولی چیزهایی را که خواهم نوشت از چشم ِ دیگران پنهان خواهد ماند . می دانم این کارم معرف ِ چیست ، ارزش آن چه را که نوشتم می دانم . می دانم که مریضم .
نمی دانم چه قدر وقت لازم است تا دیگران دردی را که در زیر ِ نقاب ِ خندان من وجود دارد ، کشف کنند .
چیزی برای تعریف کردن دارم . یک زن ِ اصلاح شده ی جدید در وزارت خانه هست . موهای سیاه ِ بلندی دارد و از میان ِ شکاف ِ نقابش چشمان ِ سخت ِ سبز رنگش دیده می شود . هر وقت به اتاقی وارد می شود یا اتاقی را که من در آن هستم را ترک می کند . حتا اگر پشتم به او باشد حسش می کنم . تا جایی که بتوانم نگاهش می کنم . گمان می کنم که او هم مرا نگاه می کند . همه با او حرف می زنند به جز من . او با همه حرف می زند به جز با من .
فردا با او حرف خواهم زد .
در راهرو منتظرم بود . یک دیگر را ساکت نگاه کردیم . خیلی تند گفتم :
+ می خواهم با شما حرف بزنم .
- بله .
صدایش آهسته است . در طول راهرو راه می رفتیم .
+ می خواهم با شما حرف بزنم نه با کس ِ دیگری .
- منتظر شما بودم نه منتظر کس دیگری . بعد به دیگران ملحق شدیم . اما تمام ِ بعد از ظهر ، که اغلب با نگاهم دنبالش می کردم ، به طرفی که من بودم نگاه نکرد .

در نهار خوری کنارش نشستم . چون کسی نگاهمان می کرد پایش را به پایم چسباند .
روی نقاب در دو طرف ِ لبش ، چروک های کوچکی دیدم ، مثل این که بخواهد دهانش را به طرف ِ دیگری کج کند و ان لبخند ِ دائمی ِ اصلاح شدگان را وارونه کند .
شب ، هنگام برگشتن به خانه ، در نقاب ِ خودم هم نشانه هایی مشابه دیدم .
پنهان از دیگران ، که مواظب مان بودند ، روی دشت راه رفتیم .
+ شب ها می نویسم .
نگاهم کرد ، بعد دستش را به طرف نقابش برد . وقتی دستش را برداشت روی پیشانیش ترک کوچکی دیدم ، ترک های دور و بر ِ شکاف ها .
- چه می نویسید ؟
+ همه چیز ، درباره ی شما هم نوشته ام .
بار دیگر با چشمان ِ سبزش ، که در سایه ی شکاف ها برق می زد ، نگاهم کرد .
- وقتی می نویسید ...
مکث کرد ، مثل اینکه بخواهد فکر کند.
- ... روی تخت خوابتان می نشینید و کاغذ را روی زانوهایتان می گذارید ؟
+ این را از کجا می دانی ؟
- نمی دانم .
از هم جدا شدیم . زن ِ اصلاح شده پس پس دور شد ، در حالی که چشمانش به نقابم خیره مانده بود . دستم را به پیشانیم بردم و حس کردم که ترک ِ عمیقی به شقیقه ام شیار انداخته است .
حالا که دارم می نویسم روی تختم هستم ، در همان وضعی که او شرح داده بود . آرامش ِ عجیبی در درونم حس می کنم ، نوعی آسودگی . دشت خالی ست و من غیر از صدای نقابم که در تاریکی ترک می خورد چیز دیگری نمی شنوم .
راهرو را با هم طی کردیم . شانه هایمان به هم می خورد . در گوشه ای ایستادیم ، در حالی که به یک دیگر تکیه داده بودیم . دست هایش نقابم را آهسته لمس کرد . همه راه رفتن ما را نگاه می کردند ، چون راه رفتن ما تغییر کرده بود . من این را حس می کنم ، اما کاری از دستم ساخته نیست . در هر حال ، نقاب هایمان ما را لو می دهد . چروک خورده اند ، ترک خورده اند ، در چند جا شکاف برداشته اند .
در یکی از اتاق های سفیدی هستم که هرگز نورش خاموش نمی شود . دکترها دوره ام کرده اند ، من در حال احتضار هستم . گلوله هایی به شکمم ، شانه ام و به ریه ام شلیک شده اند . وقتی نفس می کشم ، سینه ام می خواهد بترکد و خون از دهانم جاری می شود .
وقتی به هوش آمدم ، آن ها سوال های طبی از من کردند . بعد ، مردی با عینک قرمز و پیراهن ِ گلگون به رویم خم شد .
- او بود که به شما خیانت کرد ، می دانستید ؟
با حالتی دردناک نگاهم کرد ، بعد ورقی کاغذ و یک مداد به من داد .
- بنویسید .
آن زن مرده است . تمام شد .
در دشت و در تاریکی شب به طرفش به راه افتادم ، بی آن که بفهمم چه می کنم چون مجبور به این کار بودم . به هم پیوستیم و یک دیگر را برای مدتی طولانی نگاه کردیم
او گفت :
- بیا
با هم دویدیم . بدون توقف ، ساعت ها .
شب ما را در بر گرفته بود و مجبور بودیم هم دیگر را محکم بگیریم تا یک دیگر را گم نکنیم . او خنده سر داد . هم دیگر را رها کردیم و هر یک دست هایمان را روی نقاب دیگری گذاشتیم .
- حاظری ؟
+ حاظری ؟
نقاب هایمان را تکه تکه کندیم . بدون گفته ای . خون از گونه ها و پیشانی برهنه شده مان می ریخت . با وجود دردی که نفس مان را بریده بود و ناله مان را در آورده بود ، لبخند همیشگی مان عاقبت ناپدید شد و پس از چند ساعت ، چهره ی پیشینمان ظاهر گشت . آن گاه لب هایمان به هم پیوست .
لباس هایمان را در آوردیم و به روی مقداری سنگ ریزه پهن کردیم . در میان ِ ابرهای سیاهی که باد از شهر به سوی ما می آورد برهنه خوابیدیم . نور سفیدی از دور نمایان شد ، با سرعت نزدیک شد . برخاستیم ، بدون حرکتی که نشانه یی از فرار داشته باشد . نور بیشتر شد و بعد روی ما متوقف شد .
روی پشته ی سنگ ریزه به هم دیگر چسبیده بودیم .
نوعی سکوی متحرک بود که در تاریکی شب پیش می آمد . روی آن سکو یک نورافکن و یک مسلسل سنگین کار گذاشته بودند . یک اصلاح شده با لبخندی پهن به طرفی که ما ایستاده بودیم نشانه رفت .
آن زن با عجله خودش را مقابل من گرفت و اولین گلوله ها پشت او را سوراخ کردند . به دو نیم شد و کنارم افتاد . بازوانم روی ِ شکم ِ سوراخ شده ام خم شد و بدون آن که از لبخند ِ شلیک کننده یی که بر فراز ِ سرمان بود ، چشم بر دارم ، من هم کنارش افتادم .
![]()
![]()
![]()
پیوست :
( 1 ) دیروز صبح کتاب رو تموم کردم ، 91 صفحه بیشتر نیست . هر کی نخونده صد در صد بخونه . ته کتاب نوشتم :
ساعت 5:50 از نوع صبح
تمام مردم اطراف ما به نوعی اصلاح شده هستن
اما ما هرگز ...
( 2 ) یه تشکر به توان n که n میل می کنه به سمت بی نهایت از ...
( 3 ) دردیست ،
با این همه دردیست
دردی ست
تصور ِ نقابی که به رخساره می گذارید
هنگامی که به بدرقه ی لاشه ی ناتوانی می آیید
که روزهای اش را همه
با زباله و ژنده جُلپاره
به زباله دانی بوناک زیست
چونان الماس دانه یی
که یکی غارتی به نهان برده باشد .
حق .