تبليغاتX
شب های دیوونگی
دیوونگی هم عالمی داره به خدا
سلام به همگی

یه روز رفتم تو یه مغازه گفتم کتاب سبز بامداد رو داری ؟

فروشنده گفت چی ؟

حق داشت براش عجیب باشه خُب

آخه سه جلد کتاب هست که اسم سبزه رو گذاشتن دفتر سوم

دفتر سوم : ترجمه ی قصه و داستان های کوتاه

ادگار آلن پو ، دو سائو ده مائوس ایگناسیو ، چخوف ، چاپلین ، کافکا و ...

یه داستان از کتاب رو تایپ کردم
یکم طولانی به نظر می رسه
نویسنده ش عزیز نسین هست
ترجمه ی بامداد خسته
اینجا می ذارمش
امیدوارم خوشتون بیاد


« شوخی ِ بی وسایل »

زنده گی تلخ است آقایان ؛ زنده گی راه پُر از سنگ و سقطی ( بیهودگی ) است .من خودم سه تا دفترچه دارم که همه شان را از فلسفه ی زندگی پُر کرده ام .
تا الان ، شانزده هزار جمله تو این دفترها نوشته ام : زندگی همچین است ، زندگی همچون است ، زندگی اِلِه است ، زندگی بِلِه است ...
خلاصه این دفترها پر است از جمله های قلمبه سلمبه درباره ی زنده گی :
زنده گی آب ست که جریان دارد ...
زندگی اضطرابی بیش نیست ...
زنده گی خوبی ست ...
زنده گی خیالی ست ...
زندگی صحنه ی تماشاخانه است ...
شانزده هزار جمله از این قبیل ، و بالاخره هم در آخرین صفحه ی دفتر مجبور شده ام بنویسم که :

« داداش ، بالاخره معلوم شد زنده گی چیست ؟ »
روزگار خوشی ندارم و این را از آن جهت نمی گویم که - مثلا - ارث و میراثی نصیبم نشده ؛ بلکه تنها از آن جهت این را می گویم که - خیلی ساده - نتوانسته ام کار و باری برای خودم پیدا کنم .
در گوشه ی یک پارک عمومی لمیده بودم داشتم درباره ی همین موضوع که « زنده گی چیست ؟ » فکر می کردم .
کسی که کنار من رو نیمکت نشسته بود روزنامه یی را که می خواند تا زد می خواست بگذارد تو جیب اش ، که من با صدای مردد به ش گفتم : اجازه می دین ؟ و دستم را دراز کردم طرفش .
مرد روزنامه را داد . بازش کردم به سرعت نگاهی به ستون نیازمندی هایش انداختم : یکی از آگهی ها نور ِ امیدی به دلم تاباند چون در آن زنان و مردانی را برای کار خواسته بودند بدون در نظر گرفتن سن و سالشان .
نباید وقت رو از دست می دادم : روزنامه را به صاحب اش رد کردم ، همه ی نیروهای باقی مانده ی تنم را به کمک خواستم و چهار نعل به طرف آدرسی که در آگهی ذکر شده بود به تاخت در آمدم :
طبقه ی پنجم عمارت غول آسایی بود در یکی از مهم ترین خیابان های شهر که مرکز کار و تجارت بود .
از ترس اینکه مبادا ناراحتی پیش بیاید سوار آسانسور نشدم ( آخر به شانس خود هیچ اتکایی ندارم ؛ یک بار دیدی که مثلا وسط راه برق قطع شد ! )
پله ها را چهار تا یکی طی کردم و از شدت خسته گی روی آخرین پله ی طبقه ی پنجم نشستم .
اتاق شماره ی 18 که تو آگهی ذکر شده بود درست رو به روی من قرار داشت . عده ای تو می رفتند و عده ای خارج می شدند ؛
آن هایی که می رفتند تو قیافه هاشان پُر از امید و شوق و آرزو بود اما آن هایی که می آمدند بیرون - عجیب بود ! -
همه عصبانی ، همه کلافه ، همه ناراحت ، همه مچل ... و ...
برای این که جلو کارفرمایان و ان هایی که می بایست مرا استخدام می کردند آدمی نیرومند جلوه کنم نفسی تازه کردم ،
قدری ایستادم تا از هنّ و هن ّ زدن بیفتم ، و بالاخره وارد اتاق شماره ی 18 شدم .
به اولین شخصی که رسیدم گفتم : « - بی زحمت ... تو روزنامه یه آگهی دیدم که ... »
یارو به یک پارچه آتش می مانست . با دست به طرف دری اشاره کرد و گفت : - برو تو و منتظر باش ...
صندلی ها و راحتی های سالن پُر بود . شش تا زن و هشت تا مرد نشسته بودند . من و چهار نفر دیگر هم ایستاده بودیم .
خودم را به شخصی که او هم مثل من دست و پا چلفتی به نظر می آمد نزدیک کردم و ازش پرسیدم : - نمی دونی چه جور کاریه ؟
گفت : - نه . یکی یکی را به نوبت می برن تو . بعضی شون ده دقیقه بعضی هام نیم ساعت اون تو می مونن اون وقت با داد و فریاد میان بیرون میرن پی کارشون .
فرصت بیشتری برای توضیح باقی نماند ،
چون دری که میان سالن و اتاق اصل کاری بود به شدت باز شد
و مرد چاقی که صورتش مثل گوجه فرنگی قرمز و سراپایش مثل موش آب کشیده خیس عرق بود بیرون آمد و در حالی که مثل صفحه ی گرامافون خط خرده فریاد می زد : - رذلا ! پستا ! بی ناموسا ! رذلا ! پستا ! بی ناموسا ... رفت بیرون .
به پهلو دستیم گفتم : - لابد قبولش نکرده ن اینه که بیچاره عصبانی شده .
گفت : - ممکنه ، اما آخه هر کی میاد بیرون همین وضعو داره .
پیشخدمت بادی در گلو انداخت و پرسید : - نوبت کیه ؟
زن جوان قد بلندی گفت : - من ! - و با ناز و کرشمه در را وا کرد رفت تو .
به یک نفر دیگر که او هم مثل من انتظار می کشید گفتم : - عجیبه ! آخه مگه اون تو چه خبره ؟
گفت : - به نظرم دارن امتحان می کنن .
وقت را نباید از دست داد : حافظه ام را به کار انداختم تا همه ی چیزهایی را که تو دوره ی تحصیلم یاد گرفته بودم به خاطر بیارم .
قدر مسلم این بود که این جا تجارتخانه است و به طور قطع امتحان ریاضیات در کار است .
یک بار مثل برق جدول ضرب را از خودم امتحان کردم ، بعد جمع و تقسیم و تفریق را ؛ و تازه به کسر اعشاری رسیده بودم که صدای جیغ زنی چرتم را پاره کرد و در که به هم خورد مثل ترقه صدا کرد و همان زن عشوه گر در حالی که با صدای بلند تکرار می کرد :

بی شرف ها ! بی ناموس ها ! بی شرف ها ! بی ناموس ها ! از آن تو در آمد از جلو من رد شد و از سالن انتظار رفت بیرون ...
از آن ور ِ در که لایش باز مانده بود قاه قاه خفه ی یک مشت مرد که با خیال راحت می خندیدند به گوش می رسید .
گفتم : - یعنی این زنو کاریش کردن ؟
پهلو دستیم گفت : - خیال نکنم . اگه کاریش کرده بودن که جیغ نمی زد . به نظرم مسأله ی سختی رو ازش پرسیده ن توش مونده .
جوانی که گفته بود باید همین جورا باشه رفت تو . من دوباره حافظه ام را به کار انداختم و شروع کردم به مرور معلومات ریاضیم و تازه به کسر متعارفی رسیده بودم که دیدم جوانک با داد و فریاد و فحش و ناسزا خودش را از لای در بیرون انداخت و عربده کشان از سالن انتظار زد بیرون .
پهلو دستیم گفت : - زکی ! امتحان این یارو به اندازه ی اون زنیکه هم طول نکشید !
بعد از من چهار نفر دیگر هم نوبت گرفته بودند و دم به دم هم به تعدادشان اضافه می شد .
آن هایی که نوبت شان می رسید پس از چند دقیقه یی با صورت های بر افروخته و داد و فریادکنان و ناسزاگویان بیرون می آمدند و می رفتند پی کارشان .
واقعا چه حسابی بود ؟
یخه ی پیشخدمتی را که مرتب پس از تو فرستادن آدم ها غیب می شد گرفتم و پرسیدم : - اون تو چی کار می کنند ؟
با خنده گفت : - امتحان می کنند و غیب شد .

یک پیرزن و یک پیر مرد هم درست مثل آدم هایی که خواسته باشند جان شان را از خطری نجات بدهند جیغ و فریادکنان گریختند ...
هنگام ورود و خروج اشخاص ، همان چند لحظه یی که لای در باز می ماند ، قاه قاه خنده یی که از آن اتاق به گوش می رسید بیشتر اسباب ناراحتی و شگفتی می شد .
هر وقت که یکی از اتاق بیرون می آمد و آن جور با داد و فریاد سالن را ترک می کرد من از یک طرف خوشحال می شدم و از طرف دیگر وحشتم بر می داشت :
خوشحالیم از این بود که خُب لابد یارو را برای کار قبول نکرده اند و به این ترتیب احتمال می رفت که من آن را « بقاپم » .
اما ترسم از این بود که ... آخر این امتحانی که می کنند چه جور چیزی ست ؟ چه جوری ست که این ها همه شان با فحش و ناسزا از اتاق در می آیند ؟
آن چنان ترسی به تمام وجودم غلبه کرده بود که اگر گرسنه گی ِ دو روزه رگ و ریشه ام را نمی کشید امتحان ممتحان را ول می کردم
دُمم را می گذاشتم رو کولم فرار را بر قرار ترجیح می دادم و از خیر این کار می گذشتم .
اما فکر می کردم خُب ، تا حالا که انتظار کشیده ام ، شاید بخت مان زد و این کار را دادند به ما .
میان وحشت و امید انتظار می کشیدم .
پیرمردی که نوبتش قبل از من بود با رنگ و روی پریده بیرون آمد .
بیچاره حتا برای فحش دادن هم نیرویی برایش باقی نمانده بود .
پرسیدم :- پدر ، اون تو چی کار می کنن ؟
گفت : - بهتره نپرسی .

پیشخدمت پرسید  : - نوبت کیه ؟ من سکون کردم . کسی که بعد از من امده بود گفت : - آقا ، نوبت شماس .
تعارف کنان گفتم : - قابلی نداره . شما بفرمایین . من چندون عجله یی ندارم .
- خیر ، جان عزیزتون ، ممکن نیس !
حالا اگر توی صف اتوبوس بود بی گفت و گو با سُقلمه و تنه زدن نوبت مرا غصب می کرد و سوار می شد اما این جا :
- خواهش می کنم بفرمایید .
غیر ممکنه ، ابداً . جان عزیزتون نمی شه !
پیشخدمت مجال تعارف بیشتر را نداد . مرا به طرف در کشید ، هلم داد تو و در را پشت سرم بست .
تو دلم شروع کردم به دعا و استغاثه به درگاه  باری تعالی : - خداوندا خجالتم نده ! قوت و نیرویی عطا بفرما که از این امتحان رو سفید بیرون بیایم و لقمه ی نونی پیدا کنم !
نمی دانم از ترس بود یا از گشنه گی که چشم هام سیاهی می رفت و همه چیز دور سرم می چرخید .

 

دفتر تجارتخانه اتاق مرتب و منظم و مفروشی بود . نشمردم ، اما ده نفری آن جا بودند .
هنوز داشتند پشت سر کسی که پیش از من امتحان داده بود و بیرون رفته بود می خندیدند و اشک شان را که از زور خنده جاری شده بود پاک می کردند .
واقعاً هم که خنده ، تنها به این مردان چاقی که شکم های گُنده ی برآمده داشتند برازنده بود .
پیش رفتم و جلو مردی که پشت یک میز بزرگ نشسته بود ایستادم .
پرسید : - ها ؛ بگین ببینم : از شوخی و خنده خوش تون میاد ؟
( خدایا ، خداوندا ، چه جوابی باید بدم ؟ چی بگم که قبولم کنن ؟ )
یکی یکی شان را از نظر گذراندم : هیچ کدام شان به هیچ نوعی به من شباهت نداشت . همه شان خوش سر و لباس ، فربه و آراسته بودند و از گونه هایشان انگار خون می چکید . فکر کردم که اینجور آدم ها از خنده خوش شان می آید دیگر ، گفت و گو ندارد .
این بود که که زورکی لبخندی زدم و جواب دادم : - البته که از شوخی خوشم میاد . خیلی هم خوشم میاد . مگه ممکنه کسی از شوخی بدش بیاد ؟
- احسنت ! حالا که همچین شد ، پس روی اون چارپایه بنشین !
تو دلم گفتم : - خدا پدرتو بیامرزه !
از گشنه گی نای ایستادن نداشتم با وجود این نزاکت را رعایت کردم و گفتم : - خیر آقا . اجازه بدین وایسم . این جوری راحت ترم .
- نه خیر ... حالا که از شوخی خوش تون میاد باید بشینین .
یعنی چی ؟ از شوخی خوش آمدن چه ربطی دارد به نشستن ؟ - با این حال برای آن که خودم را آدم حرف شنوی نشان بدهم اطاعت کردم ؛
گفتم : متشکرم ! و نشستم .
- نه ، نه ، نشد ، روی این یکی بشینین . روی این یکی ...
بلند شدم روی چهار پایه یی که نشان داده بود نشستم . همه شان تو نخ من بودند .
همون یاروی اولی گفت : - من و این آقایونی که می بینین ، همه مون اهل شوخی و بگو بخندیم .
گفتم : خیلی عالی ست آقا ، چاکر هم از شوخی و این چیزا خیلی لذت می برم .
آن مرد با سایرین شروع کرد به صحبت کردن و گاه به گاه سوآلی هم از من می کرد که با احتیاط کامل جواب های کوتاه مؤدبانه یی می دادم .
اما مثل اینکه داشت یه چیزیم می شد . از محلی که نشسته بودم ( خیلی باید ببخشید ) گرمای شدیدی بیرون می زد . یعنی چه ! یعنی ممکنه ؟ بله .
رفته رفته گرما چنان شدید می شد که ... نخیر ، این دیگر گرما نبود آتش بود آقا .
و من درست مثل تخمه یی که تو تابه ی داغ تفتش بدهند داشتم کباب می شدم ...
خدایا خداوندا ، ای همه ی امام ها ! ای همه ی معصومین ، ای همه مقدسین ! ... نکنه خسته م  ها ؟ نکنه از زور خسته گیه ؟ ...
اما آخر تا جایی که من خبر دارم این جور موقع ها مغز آدم داغ می شود نه نشیمن گاهش .
از شدت سوزش به خودم می پیچیدم و به چپ و راست خم می شدم .
یکریز سر جایم می جنبیدم و می کوشیدم معنی ِ این بدبختی را بفهمم ... نه خیر ... دست بردار نبود . قابل تحمل هم نبود ...
آن ها همه تو نخ من بودند و می خندیدند .
« خدایا خداوندا ، نکنه اوقات شان تلخ بشه و قبولم نکنن ! این ها ذاتاً آدم های شوخ طبع و خنده رویی هستن ، اما من با این وضع ، حالم اصلا ً برای خنده مناسب نیست ... تمام بدنم آتیش گرفته و با وجود این در همان حال سعی می کنم دست کم لبخندکی بزنم که خیال نکنن دروغ گفته ام و با شوخی و خنده میانه یی ندارم ... »
بله . لبخندی می زدم اما تو دلم غوغا بود ، آتش بود ، جهنم بود ! - چنان آتشی از زیرم بلند شده بود که داشتم خاکستر می شدم !
آن یکی که از سایرین به من نزدیک تر بود گفت : - چتونه ؟ انگار ناراحتین ؟
( آخ ! حالا بیا و درستش کن ! به نظرم فهمیدن که مریضم ... نکنه اگر بگم خسته م قبولم نکنن ؟ )
با اطمینان کامل گفتم : - نخیر ، نخیر ، چیزیم نیس . چرا ناراحت باشم ؟
- پس چرا این طور به خودتون می پیچین ؟
حاضران کم مانده بود از زور ِ خنده بترکند . همه شان داشتند از حال می رفتند .
( چه طوره بهانه یی بتراشم از جا بلند شم ؟ )
- ببخشین ، معذرت می خوام . من ... بی ادبیه ... یه جور ناراحتی دارم که نمی تونم بشینم ، اگه وایسم راحت ترم .
شلیک ِ خنده شان اتاق را برداشت .
از هفت بندم عرق راه افتاده بود . عرق پیشانیم را پاک کردم و ایستادم . چیزی نمانده بود که فریاد بکشم .
چیزی نمانده بود که سرشان فریاد بکشم : « چه مرگ تان است این قدر می خندید ؟ ها ؟ چه مرگ تان است ؟ »
اما فکر کردم که نه ، این ها آدم های شوخ بگو بخندی هستند و ممکن است مرا نپذیرند .

مردی که پشت میز نشسته بود زنگ زد و به پیشخدمت گفت : - برای آقا چایی بیار !
از این دستور آن قدر خوشحال شدم که انگار دنیا را به م داده اند . شکمم داشت از گرسنه گی سوراخ می شد .
( خدا پدرتو بیامرزه مرد ! چایی دست کم مختصری ته شیکمو می گیره . )

پیشخدمت چای آورد . من همان جور که سرپا ایستاده بودم فنجان چای را گرفتم دو تا حبه قند انداختم توش
 اما همین که آمدم قاشق را تو فنجان بچرخانم صدای پوف ف ف ف  فی بلند شد چای مثل کف زد بالا فنجان از دستم ول شد
 و سر و صورت و تمام لباسم را آلوده کرد . دست و پایم را به کلی گم کردم و سوزش چای داغی که رو دست و صورتم پاشیده بود اشکم را در آورد .
آقایان حاضران از شدت خنده روی زمین غلت می زدند و حال و روز من هم - خودمانیم - واقعا خنده داشت .

در میان قهقه ی آن ها صدای یکی شان را شنیدم که گفت : - عیب نداره . هیچ عیبی نداره . اون گنجه ی رو به رو رو وا کنین دستمال وردارین خودتون رو تمیز کنین !
در ِ گنجه را وا کردم اما هر چی گشتم از دستمال خبری نبود ... همه جا را نگاه کردم : خیر ... نیست که نیست .
( خدایا ! اگه بگم نیس ، ممکنه بگن چه آدم بی دست و پاییه . ممکنه بگن چه آدم بی عرضه ییه .)
بالاخره گفتم : - نیست ، حضرت آقا !
همان که دستور داده بود دستمال بردارم و هنوز هم صدای خنده اش بلند بود گفت : - بیخود نگردین . این جاس ، بفرمایین این جا .
و تا خواستم به طرف ِاو بروم ، صدای یکی دیگر بلند شد که : - مرد حسابی ، در ِ گنجه را که باز گذاشتی !
برگشتم در قفسه را بستم .
این بار یکی دیگر از آقاها سوآلی از من کرد . اما ... عجب ! چرا نمی توانم جوابش را بدهم ؟
 - آها عطسه ... به عطسه یی افتادم که خدا می داند ، مجال نفس کشیدن به م نمی داد : عطسه پشت عطسه .
- آ . آ . آآ پشچه ! آ آ پشچه . آپشچ چه ، آپش - چه !
- خُب ؛ نگفتین اسم تون چیه ؟
آپشچ . چه ، اسمم . آپشچ - چه ، مَمَّمَ . آپشچه ، ممد ، محمد . آپشچ - چه !
آقایان از زور خنده روده پیچ شده اند و غش و ریسه می روند . شدت خنده به وصف در نمی آید .
 دست و پایم را به کلی گم کرده ام و تو دلم یکریز به این اقبال لعنتی فحش و ناسزا می گویم .
آخر این ناراحتی ها چیست که درست این موقع به سراغ من امده ؟ پس از چهل سال بی کاری ، حالا که شانس یک کاری برایم پیدا شده
موقع نشستن از نشیمن گاهم آتش در می آید و فنجان چای از دستم می افتد و ، از همه بدتر ، حالا عطسه ی لعنتی بیخه ام چسبیده و دست بردار هم نیست ...
- چن سال تونه ؟
- چ چ چ ... آپچه ... آپچش - چه ... چل و یک سا ... آپ - چه ! آپچه !
بدبخت ها را از خنده روده بر کرده ام . دارند خفه می شوند .
یکی شان همان طور که ریسه می رفت گفت : - دست شویی همین پشته ، یه آبی به روتون بزنید .

خدا پدرش را ببرد بهشت ! - آب که به صورتم زدم حالم بهتر شد و عطسه ی لعنتی از بین رفت . عوضش ...
حالا این دیگر چه بدبختی ِ تازه یی ست ! - اشکی از چشمم جاری شده که بیا و تماشا کن !
- اشک که چه عرض کنم : گریه است ؛ اصلا ً هق هق گریه است ... ای بابا ! از چشم هام مثل دو تا چشمه آب راه افتاده ... ممکن نیست .
من دست کم دیگر از این جور گرفتاری ها هیچ وقت نداشته ام . لابد اثر گشنه گی ست ... چه می دانم وال لا !
از همه بدتر این که گمان نمی کنم آدم مهملی مثل مرا که گاه به عطسه می افتد و گاهی زار می زند به کاری بگیرند ، مگر عقل شان گرد است ؟>
- چرا گریه می کنین ؟
- بنده را می فرمایین ؟ ... نمی دونم وال لا ... مادر ِ خدا بیامرزم ...
چنان خنده ای راه افتاد که زبان از وصف اش عاجز است ... بعضی از آن ها کلمات مرا تکرار می کنند و در همان حال از زور خنده نعره می زنند  و  « وای وای وای وای » می گویند ... از آن ها خنده و از من گریه ...
یکی شان همان جور که به خودش می پیچید خودش را رساند به قفسه ، شیشه ی ادوکلنی از آن تو در آورد آمد طرف من گفت :
 - بو بکشین ... وای مُردم از خنده ... بو بکشین حالتون بهتر می شه .
چند قطره ادوکلنی را که کف دستم ریخت بو کردم ، نفس عمیقی کشیدم دلم باز شد ...
( بی گفت و گو من امروز یه جور مخصوصی هستم ... بیا ! گریه م قطع شده ، سکسکه یخه مو چسبیده ... هیع ، لابد حالا فکر می کنند که من ...
هیع ، ... دیوونه م ... گاه گریه ، هیع ، - گاه خنده ، هیع ، گاه عطسه ، هیع ، - گاهیم هیع ، سکسکه ! )
نمی دانم چرا جوابم نمی کنند !

یارو پرسید : - قبلا چی کار می کردین ؟
- قبل ، هیع ، نقاشی هیع ، نقاشی ِ ، هیع ! ساختمون ...
فریادهای « تورو خدا بسه ! » ، « تو رو خدا کافیه ! » از همه طرف بلند شده است . چیزی نمانده که از خنده بترکند ...

یکی گفت : در اون دولابچه را واکن . و به مجردی که در دولابچه را وا کردم درست مثل این بود که توپ افطار در کردند ...
چنان صدایی آمد که من از پشت پرت شدم رو زمین ...
( یعنی ممکنه که آدم ِ بی دست و پارت از من هم تو این دنیا پیدا بشه ؟ حالا دیگه یقین دارم که قبولم نمی کنن ... نزدیک است با کارهای خُل خُلی خودم این آقایان محترم را از خنده بکشم . )
یکی از آن ها که از همه گُنده تر بود گردی را که روی میز روی کاغذی قرار داشت پوف کرد
 و کمی بعد ، در حالی که داشت از خنده روده بر می شد توانست به زور از من بپرسد : چرا این قدر خودتونو می خارونین ؟
گفتم : - به خدا تمیز تمیزم ، هیمن دیروز حموم بودم ...
( آخ ! پدر سگ صاحاب ! کک که حتما نیست ، چون که کک وقتی تن آدمو می گزه فقط همون یه گُله جا می خاره ... اما .. تن من از نوک مو تا نوک انگشتای پام به خارش افتاده : )
- خارت خارت ! خارت خارت !
پیرترین آن ها رو کرد به من و پرسید :
- پایه ی تحصیلات تون چیه ؟
گفتم : - دانشکده ی ادبیاتو تموم کرده م .
دهنش را دم گوشم گذاشت و گفت : - بلن تر بگو ، من گوشم سنگینه .
راستی هم سمعکی به گوشش گذاشته بود . همان طور که خارت خارت مشغول خاراندن خودم بودم دم ِ گوشش فریاد زدم :
دانشکده ی ادبیات ... - و هنوز جمله ام را درست تمام نکرده بودم که از تو سمعکش که نزدیک دهنم بود آب پرید
و با فشار وحشتناکی تو حلق ام پاشیده شد ... چنان یکه خوردم که تمام قد به زمین افتادم ...
خداوندا ! اینجا دفتر تجارتخانه نیست اقامت گاه جن و پری ست !

 

مدت درازی قهقه ادامه داشت تا آن که آقایان محترم ، یکی یکی به خود آمدند و بلند شدند .
دیگر نمی خندیدند بلکه یک باره به آدم هایی جدی و فعال مبدل شده بودند . نه . واقعا ً دیگر از شوخی و خنده خبری نبود .
یکی از آن ها گفت : - آفرین بر تو ! خیلی خوب تحمل کردی . نمره ات بیست ! ...
شاید متجاوز از چهل نفر مراجعه کردن ، هیچکی نتونست این قدر تحمل کنه ؛ حتا کسایی بودن که همون اول جا زدن و فرار کردن .
گفتم : - نفهمیدم چی فرمو دین ... چی رو تحمل کردم ؟
- آخه تو آمریکا کارخونه یی هس که لوازم شوخی تهیه می کنه .
این کارخانه به ما پیشنهاد کرده نماینده گی شو بپذیریم و مقداری هم نمونه فرستاده ...
- خُب ؟
- هیچ چی دیگه ... بعضی از این نمونه ها ممکنه ناراحتی ِ کمی ایجاد کنه یا واسه ی طرف خطری داشته باشه .
اینه که ما تصمیم گرفتیم ابتدا این وسایلو آزمایش کنیم ...

بعد ، دور میز جمع شدند بنا کردند به مذاکره :
- تو آمریکا ده هزار فروشگاه هس که این جور چیزها رو می فروشه .
- البته ، البته ، این جام خوب فروش خواهد رفت . آزمایش هم نشون داد که هیچ جور خطری متوجه طرف نمی کنه .
- کارخونه پنجاه قلم جنس پیشنهاد کرده .
- هر پنجاه قلم شو سفارش بدین . از همه نوعش . این کار به طور قطع استفاده ی سرشاری داره
- واسه اینکه ملت ما خیلی بیشتر از مردم آمریکا اهل شوخیه . همه ی ما شوخی رو دوس داریم .
یکی شان که از سایرین چاق تر و پیرتر بود به یکی دیگر که به نظر می رسید رئیس دفتر تجارتخانه باشد دستور داد :

لوحه ی مخصوص نصب روی صندلی برای داغ کردن پروپاچه .................. دو هزار تا
گرد مخصوص خارش ............................................................... دو هزار قوطی
ادوکلن سکسکه ..................................................................... پانصد صندوق
سمعک آبپاش ..................................................................... پنج هزار دوجین
آب اشک آور ................................................................... بیست هزار شیشه
قند دیوانه ....................................................................................... پنج تن
کپسول انفجار .................................................................... سی هزار قوطی


ضمناً بنویس از تولیدات جدیدشان هم فوری نمونه بفرستن ...
خُب . معلوم بود که دیگر راضی شده اند . با آن قدر دانی که از من کردند فکر کردم دیگر لابد مرا برای کار قبول می کنند .
اما هنوز نمی دانستم چه جور کاری  . عجالتا ً که سخت سرگرم مذاکره اند و مرا به کلی فراموش کرده اند .
به آن یکی که بیش از دیگران سر به سر من گذاشته بود نزدیک شدم و آهسته به ش گفتم :
- حضرت آقا ، بالاخره منو استخدام می فرمایید دیگه ... نه ؟
- آها ، به کلی فراموشت کرده بودم . میون داوطلب ها هیچ کدام به اندازه ی تو مقاومت نداشت . تو رو قبول داریم ، آره .
بعد رو کرد به دفتر دار و گفت : - به حسابدار بگو به صندوقدار بگه که به دربون دستور بده دو تومن به این آقا بپردازه .
بعد ، دوباره آمد طرف من و گفت : - شرکت ما هر ماه مقداری از این لوازمی که دیدین وارد می کنه ...
شما سوم به سوم هر برج میاین این جا تا وسایل جدیدو روتون آزمایش کنیم و هر دفعه هم دو تومن می گیرین ...
یادتون نره : سوم به سوم هر برج .

- هه هه هه ! ( خندیدم )
او هم خندید .
- هه هه هه ها ها ها ... ( دوباره خندیدم )
یارو هم دوباره خندید .
خنده ی من و خنده ی او مدام اوج گرفت ، اوج گرفت ، اوج گرفت و بالاخره ...
گفت : - خیلی شوخین . منم شوخی رو خیلی دوس دارم .

منم دوباره خندیدم . او هم با دهنی که تا بناگوش باز کرده بود خندید .

تمام قوایم را یک جا تو انگشت هام جمع کردم و مشت محکمی تو دماغ پخمه اش کوبیدم .
عقب عقب رفت و مثل شتری که کنده بزند رو دو تا زانوها به زمین آمد و خون مثل فواره از دماغ اش زد بیرون .

جماعت همه مات و مبهوت و هاج و واج ماندند ...
آهسته با خونسردی گفتم : - هه هه هه ! شوخی کردم .

- آقا این که شوخی نیست . چه جور شوخی است این ؟ این یه شوخی ِ خرکی ست !

- خُب دیگه . باس ببخشین . ما مردم فقیری هستیم . همه ی درآمدم ماهی دو تومنه .
من که قادر نیستم با درآمد به این کمی از این وسایل مدرنی که شما واسه خنده وارد می کنین بخرم ؛
ضمناً خیلی هم دلم می خواست با شماها که آدمای خنده روی شوخ طبعی هستین شوخی ِ کوچولویی کرده باشم ...
خُب دیگه ، شوخی ِ بی وسایلم طبعا ً این جوری از آب در میاد .

 

در را با شدت به هم زدم خودم را رساندم منزل

 و در صفحه ی آخر دفترهایی که همه شان را با فلسفه ی حیات انباشته ام نوشتم :

زنده گی شوخی ِ تلخی ست !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 14:38   دیوونگی هم عالمی داره   |