|
|
« سقوط »
ژان باتیست کلامانس در شهر آمستردام و در یک میکده با هم وطن مسافری آشنا می شود و کلامانس داستان زندگی خود را برای او بیان می کند : او در پاریس وکیلی زبر دست و خوشنام ، مدافع بیوه زنان و یتیمان ، شهروندی پیر و قانون ، انسانی نیکورفتار و عاشقی بختیار بود . در اثنای این شایستگی ها و توفیق ها ، شبی از فراز پلی می گذشت که به خانه اش برود . احساس کامکاری می کرد و خوش بود . تصمیم گرفت سیگاری دود کند که ناگاه ، در پشت سر ، صدای خنده ای به گوشش می رسد بر می گردد ، کسی نمی بیند . بار دیگر ، خنده ای دیگر . کسی نیست . به راهش ادامه می دهد ، به خانه می رسد . زیر پنجره ی اتاقش ، صدای خنده می شنود . در را باز می کند ، عده ای جوان گل می گویند و گل می شنوند و از یکدیگر جدا می شوند . برای نوشیدن آب به روشویی می رود . نگاهش به آیینه می افتد ، لبخندی بر قیافه اش نقش بسته است . به فکر فرو می رود . کم کم ماجرا را از یاد می برد . اما شب های دیگر همین خنده به گوش می رسد . کلامانس اندیشناک می شود و در گذشته ی خود به بررسی می پردازد . اندک اندک خطاهای خفته درکنج راحت وجدان و ناکامی ها ی از یاد رفته بیدار می شود . پس صدای خنده ها یک هشدار است : چند سال پیش از این ، هنگامی که کلامانس شب هنگام به خانه بر می گشت ، زنی در آب های رودخانه ی « سن » غرق می شد .او صدای زن را شنید ، اما ترسید و اعتنایی نکرد و شتابان به راهش ادامه داد و به خانه رسید . حتی به پلیس هم اطلاع نداد . بنابرین آرامش روحی او تظاهری بیش نبود . اینک که نگاه خنده ای به روانش می افتد ، کاخ پوشالی قرار او فرو می ریزد . دیگران آزادند که بدو بخندند .
کلامانس فکر می کند که برای سلب آزادی از دیگران ، پشت پا به اخلاق قرار دادی بزند . چرا که به موجب این قرار داد دیگران می توانند از ما انتقاد کنند . حالا اگر پشت پا به این قرار داد بزند و در عیش مداوم زندگی کند ، دیگران خلع سلاح می شوند : آری ، در آن سوی اخلاق ، می توان فارغ از داوری زیست . این کار در عمل موانعی دارد و دشوار است و ناکامی ها به بار می آورد . شیوه ای بر می گزیند : در حضور دیگران ابتدا از خود انتقاد می کند و به موجب آن می تواند دیگران را در برابر قاضی وجودانشان قرار داده از آنان نیز انتقاد کند . از اعتراف به گناهکاری حرکت می کند و به داوری در باب دیگران می رسد .« چون همه گناهکارند » ، پس همه با هم تبرئه می شوند . به همین جهت پاریس ، حرفه و دوستانش را ترک کرده و به هلند آماده است . به هر هموطنی که می رسد اعتراف آغاز می کند تا در میان گناهکاران احساس غربت از دست بدهد و آرامش به دست آورد . او می گوید :
« در یک دنیای بدون داوری ، که در آن کسی بی گناه نیست ، چه کسی جرأت دارد که محکومم کند ؟ »
در اینجا ، کلامانس دست در دست کالیگولا می گذارد .
«کامو»