تبليغاتX
شب های دیوونگی
دیوونگی هم عالمی داره به خدا

  « تهوع »

سه شنبه 30 ژانویه : هیچ چیز تازه ای نیست . به گمانم خود منم که تغییر کرده ام این ساده ترین راه حل است و همچنین ناخوشایندترینش . شاید فهمیدن چهره ی آدم برای خودش ناممکن باشد . یا شاید به خاطر این است که من تنها هستم

ساعت پنج ونیم : حالم خراب است ! حالم خیلی خراب است : دچارش شده ام ، دچار این کثافت ، دچار تهوع . تهوع درون من نیست ، آن را آنجا روی دیوار ، روی بند شلوار ، در تمام دور و برم احساس می کنم . با کافه یکی ست ، این منم که درونش هستم . چه مشغله ی عجیبی .

جمعه ساعت سه : اگر کمی بیشتر طول می کشید ، به دام آینه می افتادم . از آن پرهیز می کنم ، ولی به دام پنجره می افتم . من آینده را می بینم . آینده آنجا ، در خیابان قرار گرفته است . چندان رنگ باخته تر از زمان حال نیست چه لزومی دارد که تحقق بیابد ؟ تحققش چه چیز بیشتری به آن خواهد داد ؟ خودم را از پنجره می کنَم و در اطاق تلوتلو خوران راه می روم . آینه به دامم می اندازد ، به خودم نگاه می کنم ، دلم از خودم بهم می خورد : « ابدیتی دیگر » . چیزی شروع می شود تا پایان یابد : ماجرا نمی گذارد بسطش دهند ، تنها مرگش به آن معنایی می دهد . به سوی این مرگ که شاید مرگ من هم باشد ، بی برگشت کشیده می شوم . هر لحظه فقط برای آن ظاهر می شود که لحظه های بعدی را بیاورد .

ظهر شنبه : انسان همیشه نقال داستان است . او در احاطه ی داستان های خودش و داستان های دیگران زندگی می کند ، هر چه را که برایش رخ می دهد از خلال این داستان ها می بیند ؛ و می کوشد تا زندگیش را طوری بگذراند که گفتی مشغول نقل کردن آن است . اما باید انتخاب کرد : « زندگی کردن یا نقل کردن » . هنگامی که زندگی می کنیم ، هیچ چیز رخ نمی دهد . صحنه ها عوض می شوند ، آدم ها می آیند تو و بیرون می روند  ، همه ش همین . هرگز آغازی در بین نیست . روزها بی خود و بی جهت به روزهای دیگر افزوده می شوند ، این افزایش بی پایان و یکنواخت است . زندگی کردن همین است . ولی وقتی زندگی را نقل می کنیم ، همه چیز تغییر می کند ؛ منتها تغییری که هیچ کس متوجهش نمی شود : دلیلش آن است که مردم از داستان های حقیقی حرف می زنند . انگار که داستان های حقیقی می توانند وجود داشته باشند ؛ رویدادها در یک جهت پیش می آیند و ما آنها را در جهت وارونه نقل می کنیم . من دلم می خواسته است که لحظه های زندگیم که به یادش می آورند  به دنبال هم بیایند و مرتب بشوند . می شود آدم به همان اندازه سعی کند که زمان را از دمش بگیرد .

یکشنبه : « تنها هستم » . بیشتر مردم به خانه هایشان برگشته اند ، دارند روزنامه ی عصر را می خوانند و به رادیو گوش می دهند . یکشنبه ای که رو به پایان است ته مزه ی خاکستر برایشان به جا گذاشته و از همین حالا فکرشان متوجه دوشنبه می شود . اما برای من نه دوشنبه ای در کار است  و نه یکشنبه ای : فقط روزهایی هستند که نامنظم یکدیگر را هُل می دهند .

دوشنبه : دیروز چطور توانستم این جمله ی پوچ و پر طنطنه را بنویسم : « تنها بودم ، ولی مثل دسته ای سرباز که به شهری فرود می آید راه می رفتم » من حاجتی به جمله پردازی ندارم . برای آن می نویسم که بعضی اوضاع و احوال را روشن می کند . باید از ادبیات بر حذر باشم . باید قلم را رها کنم که به حال خودش بنویسد بدون آنکه در پی کلمه ها بگردم .

سه شنبه : و حالا گذشته ی من چیزی جز سوراخی بزرگ نیست . من گذشته ام را کجا نگه دارم ؟ گذشته را توی جیب نمی شود گذاشت ، برای مرتب چیدنش خانه ای باید داشت . من مالک چیزی جز تنم نیستم ؛ مردی یکه و تنها ، با هیچ چیزی جز تنش ، نمی تواند یادبودها را واایستاند ؛ یادبودها از میانش می گذرند . نباید شکوه کنم : « من فقط خواهان آن بوده ام که آزاد باشم »

چهارشنبه : نباید ترسید .

دوشنبه : آن چیزی که انتظار می کشید سراسیمه شد ، به رویم جست ، در درونم جاری می شود ، ازش پُر می شوم . - هیچی نیست : آن چیز « منم  ». وجود ، آزاد شده ، رهایی یافته ، رویم موج می زند . من وجود دارم . اگر می توانستم از اندیشیدن باز ایستم ، بهتر می شد . اندیشه ها بی مزه ترین چیزهایند . حتی بی مزه تر از گوشت تن . دائم کش می آیند و مزه ی غریبی به جا می گذارند . و بعدش کلمات هستند ، درون اندیشه ها ، کلمات ناتمام ، جمله های ناقصی که همواره باز می گردند  . همین طور ادامه می یابد ... و هرگز به پایان نمی آمد . این از بقیه بدتر است زیرا خودم را شریک جرم و مسئول حس می کنم . مثلا ، منم که اینگونه نشخوار دردناک را ادامه می دهم : وجود دارم . من . بدن همینکه یک بار آغاز به زندگی کرد ، به خودی خود زندگی می کند  . ولی وقتی به اندیشه می رسیم ، منم که آن را ادامه می دهم ، می گسترمش من وجود دارم . می اندیشم که وجود دارم . اوه ، این احساس وجود داشتن چه مارپیچ دور و درازی است و من آنرا می گسترم ، آهسته آهسته ... ای کاش می توانستم خودم را از اندیشیدن باز دارم !
اندیشه ی من خود من است . برای همین است که نمی توانم واایستم . من به وسیله ی آنچه می اندیشم وجود دارم ... و نمی توانم خودم را از اندیشیدن باز دارم . چه ترسناک است - اگر وجود دارم ، به این سبب است که از وجود داشتن دلزده ام . منم ، منم که خودم را از نیستی که خواهانشم بیرون می کشم : نفرت و بیزاری از وجود داشتن هم شیوه ای است برای واداشتن به وجود داشتن ، به فرو بردنم به درون ِ وجود . اندیشه ها مانند سرگیجه ای از پشتم زاده می شوند ، احساسشان می کنم که پشت سرم زاده می شوند ... اگر راه بدهم ، می آیند اینجا در جلو ، میام چشمهایم - و من همچنان راه می دهم ، اندیشه می بالد ، می بالد و عظیم فرا می آید ، یکسره پرم می کند و وجودم را نو می گرداند .
چاقویم روی میز است . ضربه ای جانانه به کف دستم می زنم . ازش خون می آید . خوب که چه ؟ چه تغییر کرد ؟ به چاله ی خونی نگاه می کنم که دیگر جزو من نیست . تراوش یکنواخت خون را نگاه می کنم . حالا دارد منعقد می شود . تمام شد . من هستم ، وجود دارم ، می اندیشم پس هستم ، من هستم زیرا می اندیشم ، چرا می اندیشم ؟ دیگر نمی خواهم بیندیشم ، من هستم زیرا می اندیشم که نمی خواهم باشم ؟ می اندیشم که من ... زیرا ... اوف !
وجود یک سقوط ساقط شده است ، نخواهد افتاد ، خواهد افتاد ، وجود یک ناتمامی است . دست بریده ام ذق ذق می کند ، وجود دارد ، وجود دارد . رجاله ها حق وجود داشتن دارند : « من وجود دارم زیرا این حقم است » من حق وجود داشتن دارم ، پس حق نیندیشیدن دارم . من راه می روم ، می گریزم ، من قاتل بی شرفی با گوشت ِ زخمی ام ، زخمی از وجود ، دم این دیوارها . سردم است ، قدمی بر می دارم ، سردم است ، یک قدم ، به سمت چپ می پیچم ، او به سمت چپ می پیچد ، او می اندیشد که به سمت چپ می پیچد ، «« دیوانه »» ، آیا من دیوانه ام ؟
« او می گوید » که از دیوانه بودن می ترسد ، او می ایستد ، بدن وا می ایستد ، او می اندیشد که وا می ایستد  ، دوباره راه می افتد ، می ترسد ، خیلی می ترسد ، قاتل بی شرف ، میل به ماندن ، میل ، دل بهم خوردگی ، او می گوید که از وجود داشتن دلش بهم می خورد ، آیا دلش بهم خورده است ، از دل بهم خوردگی از وجود خسته است ؟ می دود . چه امیدی دارد ؟ آیا می دود تا از خودش بگریزد . نفسش بند می آید ، نفسم بند می آید ، او می گوید نفسش بند می آید ؛ وجود از عقب اندیشه هایم را می گیرد ، از عقب می گیرندم ، از عقب مجبورم می کنند بیندیشم . « آنتوان رو کانتن » نمرده است ، دارم بیهوش می شوم ؛ او می گوید که می خواهد بیهوش بشود . گرامافون می نوازد ، وجود دارد ، همه چیز می چرخد ، گرامافون وجود دارد ، بچرخید ، بچرخید لیکورهای زندگی ، صدای بم و خراشیده یکهو پدید می آید و دنیا ناپدید می شود ، دنیای وجودها .

 سه شنبه : هیچ . وجود داشتم .

چهار شنبه : روی رومیزی ِ کاغذی یک گرده آفتاب افتاده است . در این گرده ، مگسی گیج و منگ خودش را خرد خرد می کشد ، خودش را گرم می کند و پاهای جلویش را به هم می مالد . خیال دارم خدمتی به اش بکنم و لهش گردانم . دانش اندوز فریاد می زند که : « نکشیدش آقا ! » مگس می ترکد ، از شرّ ِ وجود خلاصش کرده ام . « خدمتی بهش کردم » چرا اینجا هستم ؟ و چرا نباید اینجا باشم ؟ ظهر است ، منتظرم وقت خوابیدن برسد ( خوشبختانه خواب ازم نمی گریزد ) تا چهار روز دیگر « آنی » را دوباره خواهم دید : عجالتاً او تنها دلیل من برای زیستن است و بعدش چه ؟ موقعی که آنی از پیشم رفت ؟ امید نهانیم را خوب می دانم : امیدوارم که او دیگر هرگز از پیشم نرود . با اینهمه باید خوب بدانم که آنی هرگز نمی پذیرد که جلوی چشمم پیر شود . من ضعیف و تنهایم ، به اش احتیاج دارم . دلم می خواست تا وقتی نیرومندم دوباره ببینمش : آنی رحمی به وازده ها ندارد .

دانش اندوز ... اعتراف می کنم : امروز صبح از این که دوباره می بینمش تقریبا شادمان بودم ؛ به حرف زدن نیاز داشتم ... « غصه ام از این نیست که از نوعی لذت محرومم ، بلکه بیشتر از آن است که تمام یک شاخه از فعالیت انسانی برایم ناشناخته هست ... با اینهمه من یک انسانم و انسان ها این پرده را خلق کرده اند ...» ... همینکه بقل هم خوابیدند ، باید چیز دیگری بیابند تا پوچی عظیم وجودشان را پنهان کند به هر تقدیر ... آیا حکما ضروری ست که به یکدیگر دروغ گفت ؟
« در این فکر بودم که همه مان اینجا داریم می خوریم و می نوشیم تا وجودهای گرانبهایمان را حفظ کنیم و حال آنکه هیچ ، هیچ ، هیچ جور دلیلی برای وجود داشتن نیست »
دانش اندوز قیافه اش جدی می شود . - لابد می خواهید بگویید ، آقا ، که زندگی بدون هدف است ؟ این همان نیست که بدبینی نامیده می شود ؟
دانش اندوز با لحنی تسلی بخش می گوید : - زندگی دارای معنایی است . نمی دانم در این باره چه فکر می کنید آقا ؟
می گویم : « هیچی » یا بهتر بگویم : فکر می کنم که این درست همان دروغ است .
دانش اندوز با کمی بدجنسی و متانت زیاد لبخند می زند . - عقیده ی من هم چنین نیست . بگمانم ما لازم نیست در دوردورها دنبال معنی زندگیمان بگردیم . هدفی هست ، آقا ، هدفی هست ... انسان ها هستند .
درست است : از یادم رفته بود که او انسان دوست ( اومانیست ) است . چشم های نافذش را به من می دوخت ؛ انگار لختم می کرد تا ماهیت انسانیم را به چنگ آورد . سپس با آوایی خوش زمزمه کرد : - انسان ها هستند رفیق ، انسان ها هستند .
به « هستند » نوعی تاکید ناشیانه می داد .
دانش اندوز : - آقا ، من به « خدا » اعتقاد ندارم ؛ علم ، وجودش را رد کرده است .ولی در بازداشتگاه ، آموختم که به انسان ها معتقد شوم . چنان تنهایی وحشتناکی احساس می کردم که خیال خودکشی به سرم زد . چیزی که جلویم را گرفت این فکر بود که هیچ کس ، از مرگم متاثر نخواهد شد و من در مرگ خیلی تنها تر از زندگی خواهم بود . من دیگر تنها نیستم ، آقا .
- آقا چرا می نویسید ؟ ( اگر انسان ها مهم نیستند )
خوب ... نمی دانم : همینطوری ، به خاطر نوشتن . از سر رضایتمندی لبخندی می زند ، به گمانش گیرم انداخته است : - آیا حاظرید در جزیره ای متروک بنویسید ؟ آیا آدم همیشه به این نیت نمی نویسد تا نوشته اش را بخوانند ؟
دیگر او را باز نمی شناسم . در چهره اش لجاجت سختی نمایان می شود ؛ دیواری از تکبر است . منتظر جوابی می ماند . چون جوابی نمی آید ، لبخند ِ محوی می زند .
- شاید شما انسان بیزار هستید ؟
می دانم که این کوشش مغالطه آمیز ِ آشتی جویانه چه در خودش پنهان دارد . راستش چیز زیادی ازم طلب نمی کند : « فقط اینکه برچسبی را بپذیرم . من انسان دوست نیستم همش همین . »
به دانش اندوز می گویم : به عقیده ی من بیزار بودن از انسان ها همان اندازه امکان ندارد که دوست داشتن شان .
... خوب دارند نمایش بازی می کنند .
به طنز می پرسد : - راستی ؟ شاید نمایش جوانی را بازی می کنند ؟ آنها خودشان به هیچ وجه شما را بر نمی انگیزند ؛ فقط جوانی انسان ، عشق مرد و زن و صدای انسانی شما را بر می انگیزند . خوب ، مگر این ها وجود ندارند ؟
مسلما ً وجود ندارند ! نه جوانی ، نه سن پخته ، نه پیری ، نه مرگ ...
دانش آموز می گوید : - چطور می توانید انسان را محدود کنید ، چطور می توانید بگویید او این است یا آن است ؟ کی می تواند انسانی را به ته برساند ؟ کی می تواند سرچشمه های یک انسان را بشناسد ؟
به او می گویم : می دانم ، می دانم که همه ی انسان ها ستودنی اند . شما ستودنی هستید ، من ستودنی هستم . البته به منزله ی مخلوقات خدا .
نافهمیده نگاهم می کند ، بعد با لبخند خفیفی می گوید : - حتما شوخی می کنید آقا ، اما حقیقت دارد همه انسان ها مستحق ستایش ما هستند . انسان بودن دشوار است آقا ، انسان بودن خیلی دشوار است . به او می گویم : مرا ببخشید ، اما در آن صورت مطمئن نیستم که انسان باشم : هرگز خیلی دشوار نیافته بودمش . همیشه به نظرم می رسید که فقط باید خود را ول کرد .
دانش اندوز آشکارا می خندد : - شما زیادی فروتن اید آقا ، لحظه ی بعدی ممکن است لحظه ی مرگتان باشد ، شما این را می دانید اما می توانید لبخند بزنید . بفرمایید این ستودنی نیست ؟
با کمی پشیمانی دانش اندوز را نگاه می کنم . تمام روز از خیال این نهار لذت برده و حالا من کیفش را خراب کرده ام . در واقع او به قدر من « تنها » است ؛ کسی به فکرش نیست . گیرم که تنهاییش را در نمی یابد . خوب ، بله ، اما « به من چه که چشم هایش را باز کنم ؟ » خیلی ناراحتم : ولی نه از دست او ، از دست دیگران ، « همه ی آنهایی که این مغز بیچاره را مسموم کرده اند . » اینجا چه می کنم ؟ چرا خودم را قاتی بحثی درباره ی انسان دوستی کردم ؟ چرا این مردم اینجا هستند ؟ چرا غذا می خورند ؟ راست است که آنها نمی دانند وجود دارند . دلم می خواهد پاشوم بروم ، بروم ، بروم به جایی که در آن براستی در جای خودم باشم ، جایی که با آن جور در بیایم ... اما جای من هیچ کجا نیست ؛ « من زیادی هستم »

انسان ها . باید انسان ها را دوست داشت . انسان ها ستودنی هستند : می خواهم بالا بیاورم و ناگهان ایناها : « تهوع »

پایان قسمت اول

پیوست :

( 1 ) مطالبی که در این پُست نوشتم  از کتاب « تهوع » ، نوشته « ژان پل سارتر » ، ترجمه ی « امیر جلال الدین اعلم » انتخاب شدن

( 2 ) چون مطالبی که  انتخاب کردم زیاد بودن ، مجبور شدم به دو قسمت تقسیمشون کنم

( 3 )  تا چند روز دیگه با قسمت دوم به روز می کنم

( 4 ) من خود ِ  « آنتوان رو کانتن » هستم .

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 14:3   دیوونگی هم عالمی داره   |