|
|
« آنتوان رو کانتن ، من هستم »
انسان ها . باید انسان ها را دوست داشت . انسان ها ستودنی هستند : می خواهم بالا بیاورم و ناگهان ایناها : « تهوع »
پنجشنبه : دور خودم می چرخم و چیزها با من می چرخند . چیزها خودشان را از نام هایشان رهانده اند . آن ها آنجا هستند ، با شکل های غریب ، سمج ، غول آسا ، و مضحک می نماید که نیمکت بنامیمشان یا مطلبی درباره شان بگوییم .
من در وسط چیزها هستم ، نام ناپذیرها . تنها ، بدون کلمات ، بدون دفاع ، گرداگردم را گرفته اند ، زیرم ، پشتم ، بالا سرم . آن ها هیچ چیز طلب نمی کنند ، خودشان را تحمیل نمی کنند : آن ها آنجا هستند .
پهلوی دیواره ی چوبی ، خط کوچک سیاهی مانند یک لبخند در امتداد نیمکت می دود . خوب می دانم که یک لبخند نیست ولی با این حال وجود دارد . دیگر طاقتم تمام شده بود . دیگر نمی توانستم تاب بیاورم که چیزها آنقدر نزدیک باشند . خیلی دلم می خواهد خودم را ول کنم ، خودم را از یاد ببرم ، بخوابم . اما نمی توانم ، دارم خفه می شوم : وجود از همه طرف در من نفوذ می کند ؛ از چشم ها ، از دماغ ، از دهن ... و ناگهان ، یکهو ، حجاب دریده می شود ، من فهمیدم ، من دیدم .
ساعت شش غروب : « تهوع » ترکم نکرده است و گمان نمی کنم به این زودی ها ترکم کند ؛ ولی دیگر از دستش نمی کشم ، دیگر یک بیماری یا یک بحران ِ زود گذر نیست : « خود ِ من است . »
من همین حالا در باغ ملی بودم . ریشه ی درخت شاه بلوط درست زیر نیمکتم در زمین فرو رفته بود . دیگر یادم نمی آمد که آن یک رشه است . کلمات ناپیدا شده بودند و ، با آن ها ، دلالت چیزها ، شیوه های کاربردشان ، نشانه های راهنمای سست که انسان ها روی سطحشان کشیده اند . نشسته بودم ، کمی خمیده ، سر به پایین ، تنها روبه روی آن توده ی سیاه و گره دار ، که یکسره خام بود و مرا می ترسانید . و آنگاه این اشراق به ام دست داد .
نفسم را بند آورد . قبل از این چند روز آخر ، هرگز حدس نزده بودم که « وجود داشتن » چه معنایی دارد . مثل دیگران بودن ، مثل آن هایی که با رخت های بهاره شان کنار دریا قدم می زنند . مانند آن ها می گفتم : « دریا آبی است ، آن لکه ی سفید در آن دوردست یک مرغ دریایی است » ، ولی احساس نمی کردم که وجود دارد ، که مرغ دریایی یک « مرغ دریایی موجود » است ؛ معمولا وجود خود را پنهان می کند . آنجا است ، دور و بر ما ، درون ما ، خود ما است ، آدم نمی تواند دو سه کلمه بگوید بی آنکه از آن حرف بزند و ، دست آخر ، آدم لمسش نمی کند . هنگامی که باور داشتم به آن می اندیشم ، به گمانم هیچ چیز نمی اندیشیدم ، سرم خالی بود ، یا فقط یک کلمه در سرم بود ، کلمه ی « بودن » . وگرنه می اندیشیدم ... چطور بگویم ؟ به تلعق می اندیشیدم ، به خودم می گفتم که دریا به رده ی اشیای آبی تعلق دارد یا آبی بخشی از کیفیت های دریا را تشکیل می دهد .
حتی موقعی که به چیزها می نگریستم ، فرسنگ ها از تصور اینکه آنها وجود دارند دور بودم : آن ها چون آرایش صحنه به نظرم می آمدند . با دست برشان می داشتم ، همچون ابزار به کارم می آمدند ، مقاومت هایشان را پیش بینی می کردم . ولی همه ی این ها روی سطح رخ می داد . اگر کسی ازم پرسیده بود که وجود چیست ، صادقانه جواب می دادم که هیچ چیز نیست ، فقط یک صورت ( فُرم ) خالی که می آمد خودش را به چیزهای بیرونی می افزود ، بی آنکه در طبیعتشان تغییر بدهد .
فهمیدم بین « لاوجود » و این وفور وجد آمیز میانگینی نیست . اگر کسی وجود می داشت ، می بایست تا آن حد وجود داشته باشد ، تا حد کپک ، تا حد تورم ، تا حد مستهجن بودن .
هیچ چیزی از آنچه وجود دارد ممکن نیست مضحک باشد ؛ ما توده ای از موجودات ناراحت و به ستوه آمده به دست خودمان بودیم ، ما کمترین دلیلی برای بودن در آن جا نداشتیم ، هیچ کداممان .
هر موجودی ، آشفته ، به طور مبهمی نا آسوده خودش را در رابطه با دیگران زیادی حس می کرد . « زیادی » . این تنها رابطه ای بود که می توانستم میان آن درخت ها ، آن نرده ها ، آن ریگ ها برقرار سازم .
و من ؛ وارفته ، رخوت زده ، مستهجن ، گوارنده ، در حالی که فکرهای تیره ای را این سو و آن سو می انداختم ، من نیز زیادی بودم . خوشبختانه این را احساس نمی کردم ، بیشتر می فهمیدمش ، ولی ناآسوده بودم زیرا می ترسیدم که احساسش کنم ( حتی حالا هم ازش می ترسم ، می ترسم مبادا از پشت سر بگیردم و همچون خیزابی بلندم کند ) به طور مبهمی خیال « کشتن » خودم را می بافتم تا دست کم یکی از این وجود های زاید را نابود کنم . اما حتی مرگم هم زیادی بود . « من تا جاودان زیادی بودم . »
کلمه ی « پوچی » اکنون زیر قلمم زاده می شود ؛ کمی پیش ، در باغ ، نیافتمش ، ولی دنبالش هم نمی گشتم ، نیازی بهش نداشتم : من بدون کلمات می اندیشم ، درباره ی چیزها ، با چیزها .
می فهمیدم که که کلید وجود ، کلید تهوع هایم ، کلید زندگی خودم را یافته بودم . براستی همه ی آنچه توانستم بعدا دریابم ، به این پوچی بنیادی تحویل می یابد .
پوچی : باز هم کلمه ای دیگر ؛ من با کلمات می جنگم ؛ آنجا ، همه چیز را لمس کردم . یک حرکت ، یک رویداد توی دنیای کوچک رنگین انسان ها هرگز جز به وجه نسبی پوچ نیست : در نسبت با اوضاع و احوالی که ملازم آن اند .
مثلا سخنان یک دیوانه در نسبت با موقعیتی که در آن است پوچ است ولی نه در نسبت با دیوانگیش . اما من کمی پیش مطلق را تجربه کردم : مطلق یا پوچ .
اوه ! چطور می توانم به کلمات درش آورم ؟
دنیای توضیحات و دلایل ، دنیای وجود نیست . دایره پوچ نیست ، با چرخش پاره خط مستقیمی به دور یکی از نوک های خود بوضوح توضیح دادنی ست . ولی همچین دایره ای وجود ندارد . آن ریشه ، به عکس ، در حدی وجود داشت که نمی توانستم توضیحش بدهم . گره دار ، بی جنبش ، بی نام ، دلم را می ربود ، چشمهایم را پُر می کرد ، دائم مرا به وجود خویش بر می گردانید . هر چه تکرار می کردم « این یک ریشه است » ، دیگر اثری نداشت . پی بردم که آدم نمی تواند از کار کردنش به حیث ریشه ، به حیث یک تلمبه ی مکنده بگذرد و به آن برسد ، با آن پوست سخت و متراکم ، به آن سیمای روغنی و پینه دار و لجوج . کار کرد ، چیزی را توضیح نمی داد : آدم را توانایی می داد که که به وجه کلی بفهمد ریشه چیست ، ولی هرگز نه این یکی را . پاشنه ام را به آن ریشه سیاه کشیدم : دلم می خواست کمی از پوستش را بکنم . به خاطر هیچ ، از سر ستیزه جویی ، برای ظاهر کردن رنگ صورتی پوچ ِ یک خراش روی چرم خرمائی : برای باز کردن با پوچی دنیا . ولی وقتی پایم را پس کشیدم ، دیدم پوسته همانطور سیاه مانده است .
سیاه ؟ احساس کردم این کلمه بادش در رفته و با سرعتی فوق العاده از معنایش تهی شد . سیاه ؟ ریشه سیاه نبود ، چیزی که روی آن تکه چوب بود ، سیاهی نبود ، چیز دیگری بود : سیاهی مانند دایره وجود نداشت .
مشکوک : همین بودند ، اصوات ، بوها ، مزه ها . وقتی مثل خرگوش های رمیده به تاخت از زیر دماغتان می دویدند و به شان توجه چندانی نمی کردید ، می شد آن ها را ساده و آسوده خاطر کننده پنداشت ، می شد باور کرد که آبی حقیقی ، قرمز حقیقی ، یک بوی حقیقی بادام یا بنفشه در جهان هست . ولی همینکه یک لحظه نگاهشان می داشتید ، این احساس آسایش و ایمنی جایش را به اضطراب عمیقی می داد : رنگ ها ، مزه ها ، بوها ، هرگز حقیقی نبودند . هرگز صرفا خودشان نبودند و هیچ چیز جز خودشان .
من آن سیاهی را صرفا نمی دیدم : « بینایی یک اختراع انتزاعی است » یک تصویر پاکیزه شده و بسیط گشته ، یک تصویر انسانی . و سرانجام دیگر هیچ چیز نبود چون زیادی بود .
آن لحظه فوق العاده بود . من آنجا بود ، بی حرکت و یخ زده ، غرقه در جذبه ای ترسناک . ولی ، درست در قلب آن جذبه ، چیز تازه ای هم اکنون پدیدار شده بود ؛ من « تهوع » را می فهمیدم ، دارایش بودم . حقیقت آن است که من کشفیاتم را برای خودم تقریر نمی کردم . ولی فکر می کنم که حالا برایم آسان بود که به قالب کلمات درشان آورم . امر عمده ، همان « امکان » است . مقصود این است که ، بنا به تعریف ، وجود آدم ها و چیزها عبارت از « وجوب » نیست . وجود داشتن به طور ساده یعنی « آنجا بودن » ؛ موجودها پدیدار می شوند ، می گذارند باشان برخورد کنیم ، ولی هرگز نمی توان آن ها را استنتاج کرد .
به گمانم کسانی هستند که این را فهمیده اند .تنها آنها کوشیده اند تا با اختراع یک هستی واجب و قائم به خویش و اسناد آن به خود ، بر این امکان چیره شوند . ولی هیچ هستی واجبی که آدم ها به خود اسناد می دهند نمی نواند وجود را توضیح دهد : امکان ، ظاهر دروغ نیست ، نمودی که بتوان زدودش ؛ آن مطلق است ، از این رو بی موجبی کامل . همه چیز موجب است ، این باغ ، این شهر و خود ِ من . موقعی که به اش پی می برید ، دلتان بهم می زند و همه چیز بنای موج زدن می گذارد ، آن « تهوع » است ؛ همان که رجاله ها از خودشان پنهان می کنند . ولی چه دروغ حقیری : هیچ کس حقی ندارد ؛ آن ها یکسره بی موج اند ، مانند سایر آدم ها موفق نمی شوند که خودشان را زیادی حس نکنند . و آن ها به خودی خودشان ، نهانی ، زیادی اند ، یعنی بی ریخت و مبهم ، غمناک .
وجود چیزی نیست که بگذارد از دور اندیشه شود : باید ناگهان به تان هجوم آورد ، رویتان وابایستد ، مانند جانور بی جنبش درشت جثه ای روی قلبتان سنگینی کند و گرنه دیگر اصلا چیزی نمی ماند ... یکهو ، چیزی شروع به جنبیدن در برابر چشمهایم کرد ، حرکت هایی خفیف و نامعین : باد داشت نوک درخت را تکان می داد . بدم نمی آمد ببینم چیزی جم می خورد ، بعد از همه ی آن وجود های بی جنبشی که مانند چشم های خیره مرا می نگریستند تنوعی بود . به خودم گفتم : حرکات هرگز کاملا وجود ندارند ، آن ها گذارهایی اند ، میانگین هایی بین دو وجود ، زمان های ضعیف . سرانجام می رفتم که وجود ها را در جریان زاده شدن غافلگیر کنم . این تصور گذرا هم یکی از اختراع های آدمیان بود ( نویسنده ی وبلاگ شب های دیوونگی می خندد ) تصوری که زیاده روشن بود . بله مسلماً حرکت چیزی سوای درخت بود ولی با اینهمه یک مطلق بود . یک چیز . وجود ها در نوک شاخه ها وول می زدند ، وجودهایی که مدام خودشان را تجدید می کردند و هرگز زاده نمی شدند . باد موجود مانند مگس بزرگی می آمد روی درخت قرار می گرفت ؛ و درخت می لرزید ... آن ها یکباره وجود داشتند و سپس ، یکباره ، دیگر وجود نداشتند : وجود بدون حافظه است ؛ حتی یک خاطره .
در آن فراوانی هستی های بدون منشأ مات و منگ بودم : مثل کوشش های ناشیانه ی حشره ای به پشت افتاده ؟ ( من یکی از این کوشش ها بودم . )
آن ها نمی خواستند وجود داشته باشند ، منتها نمی توانستند جلویش را بگیرند ؛ نکته همین بود . خسته و پیر و به نادلخواه به وجود داشتن ادامه می دادند ، فقط چون ضعیف تر از آن بودند که بمیرند ، چون که مرگ می توانست فقط از بیرون به سراغشان بیاید : « تنها نغمه های موسیقی می توانند مرگ خود را همچون یک وجود در خودشان مغرورانه حمل کنند ؛ منتها آن ها وجود ندارند . » هر موجودی بدون دلیل زاده می شود ، از روی ضعف خودش را امتداد می دهد و به تصادف می میرد . وجود یک پُری است که انسان هرگز نمی تواند ترکش کند ... و من داشتم از فرط خشم نسبت به آن هستی ِ عظیم ِ پوچ خفه می شدم . آدم حتی نمی توانست بپرسد که آن همه از کجا بیرون می آمد ، یا اینکه چطور می شد که به جای هیچ چیز ، دنیایی وجود داشت . بی معنی بود ، دنیا در همه جا حاظر بود ، در جلو ، در عقب . پیش از آن هیچ نبود . لحظه ای نبود که در آن ، « آن » نتوانسته وجود داشته باشد . همان بود که کلافه ام می کرد : مسلم بود که هیچ دلیلی برای وجود داشتن آن مرغ دریایی نبود . ولی ممکن نبود که آن وجود نداشته باشد .
این نیستی پیش از وجود نیامده بود ، وجودی بود مثل هر وجود دیگر و پس از بسیاری از وجودهای دیگر پدید آمده بود .

شنبه : « آنی » در لباس مشکی بلندی در را به رویم باز می کند . طبعاً دستش را به طرفم دراز می کند . من دست راستم را توی جیب پالتویم نگه داشته ام . برای خلاص شدن از شر آداب و مراسم برخورد ، با لحنی عبوس و بسیار تند می گوید : (آنی)« - بیا تو و هر جا دلت خواست بنشین ، بجز روی مبل نزدیک پنجره . »
.
.
.
(آنی)« - لابد بار اولی که بوسیدمت یادت نیست ؟ »
پیروزمندانه می گویم : چرا یادم هست ، خیلی خوب ، در باغ های « کیو » کنار رود « تمز » بود .
(آنی)« - ولی چیزی که هیچ وقت نمی دانستی این است که من روی گزنه ها نشسته بودم : لباسم بالا رفته بود ، ران هایم از نیش خار پُر شده بود و هر بار که کوچکترین حرکتی ازم سر می زد ، نیش های تازه ای به تنم فرو می رفت . تو مرا به هیجان نمی آوردی ، من هیچ میل خاصی به لب هایت نداشتم . آن بوسه یک التزام ، یک پیمان بود . پس می بینی که آن درد نامربوط بود ، روا نبود در چنان لحظه ای به ران هایم فکر کنم . کافی نبود که نشان ندهم دارم رنج می کشم : لازم بود که رنج نکشم . »
(آنی) « - تا بیش از بیست دقیقه ، تمامی مدتی که اصرار به گرفتن آن بوسه داشتی که من مصمم به دادنش بود ، تمام مدتی که منتظرت می گذاشتم - زیرا باید آن را با مراسم به ات بدهم - موفق شدم که خودم را یکسره بی حس گردانم . ولی خدا می داند که من پوست حساسی دارم : تا وقتی که پا شدم ، من هیچ چیز احساس نکردم . »
خودش است ، درست خودش است . ماجرایی نیست - لحظه ی کاملی نیست .. ما توهمات یکسانی را از دست داده ایم ، جاده های یکسانی را پیموده ایم . بقیه را حدس می زنم - حتی می توانم به جای او حرف بزنم و خودم بگویم که او هنوز چه چیزی برای گفتن دارد : « به این ترتیب تو پی بردی که همیشه زن های گریانی هستند ، یا مرد موسرخی یا چیز دیگری که اثرات ترا ضایع کنند ؟ »
بی شوق می گوید : « بله ، البته »
« این همان نیست ؟ »
(آنی) « - اوه ! می دانی ، من شاید می توانستم خودم را بالاخره تسلیم ناشی گری های مرد موسرخی بکنم . باری ، خوب کاری می کردم که به طرزی که دیگران نقش هایشان را بازی می کردند علاقه مند شوم ... نه ، بهتر است بگویم که ... »
« که موقعیت های ممتاز وجود ندارند ؟ »
(آنی) « - خودش است . آن وقت ها فکر می کردم که نفرت ، عشق ، یا مرگ مانند زبانه های آتش در جمعه ی مقدس روی مان فرود می آید . فکر می کردم که آدم می تواند نفرت یا مرگ از خود بتاباند . چه اشتباهی ! بله ، واقعا فکر می کردم که نفرت وجود دارد ، که روی مردم فرود می آید و آن ها را به فراز خودشان بلند می کند . البته فقط منم که نفرت دارم ، عشق می ورزم . و آن من همیشه یک چیز است ، خمیری که مدام کش می آید و کش می آید ... حتی آنقدر به خودش شبیه است که آدم از خودش می پرسد چطور مردم فکر اختراع نام ها و برقرار کردن تمایزات به سرشان زده است . »
او مانند من می اندیشد . پنداری من هیچ وقت ترکش نکرده ام .
به اش می گویم : « خوب گوش بده ، از یک خرده پیش دارم به چیزی فکر می کنم که خیلی بیشتر ازش خوشم می آید تا از نقش سنگ راهنمایی که تو سخاوتمندانه برایم معین کردی : اینکه ما با یکدیگر و به یک نحو تغییر کرده ایم . می دانی ، اینطوری بیشتر خوشم می آید تا اینکه ببینم تو هی دورتر بروی و محکوم باشی نقطه ی عزیمتت را برای همیشه معین کنی . هر چه که برایم تعریف کردی ، آماده بودم که برایت تعریف کنم ( نویسنده ی وبلاگ شب های دیوونگی : وا..............ی ) - ولو مسلماً با کلمات دیگر . ما در منزلگاه آخر به هم خواهیم رسید . نمی توانم به ات بگویم که این چقدر برایم خوشایند است . »
با ملایمت ولی با حالتی سمج می گوید : « - راستی ؟ خوب ، من به هر حال بیشتر دوست می داشتم که تو تغییر نکنی ؛ آنطوری راحت تر بود . من مثل تو نیستم ، برایم ناخوشایند هست که بفهمم کسی به همان چیزهایی که من فکر کرده ام فکر کرده است . بعلاوه ، تو حتماً اشتباه می کنی . »
ماجراهایم را برایش تعریف می کنم . راجع به وجود با او حرف می زنم - شاید کمی به تفصیل زیاد از حد . با چشم هایی گشاد و ابروهایی بالا رفته ، بدقت گوش می دهد .
وقتی تمام کردم ، به نظر می رسد که آسوده شده است .
(آنی) « - خوب ، تو اصلاً به همان چیزهایی فکر نمی کنی که من می کنم . تو شکایت داری زیرا چیزها خودشان را در پیرامونت مثل یک دسته گل نمی چینند ، بدون آنکه زحمت انجام دادن هیچ کاری را به خودت بدهی . ولی من هیچ وقت این همه طلب نکرده ام : من می خواستم عمل کنم . می دانی ، موقعی که ما ماجراجو را بازی می کردیم ، تو کسی بودی که ماجراها برایش رخ می دهند ، من کسی بودم که موجب می شد آن ها رخ دهند . می گفتم : ( من آدم اهل عملم . ) یادت می آید ؟ خوب ، حالا فقط می گویم : کسی نمی تواند آدم اهل عمل باشد . »
(آنی) « - پس به عقیده ات ، تو راجع به هر چیز همان جور فکر می کردی که من کرده ام : تو واقعا متعجبم می کنی . »
نمی توانم قانعش کنم . اگر ادامه بدهم ، فقط عصبانیش می کنم . ساکت می مانم . دلم می خواهد در آغوش بکشمش .
ناگهان با قیافه ای نگران نگاهم می کند .
(آنی) «- ولی اگر تو واقعاً به همه ی آن ها فکر کرده ای ، ما چه می توانیم بکنیم ؟ »
سرم را پایین می اندازم .
با سنگینی تکرار می کند : « - من ... دارم بیشتر از خودم عمر می کنم . »
چه می توانم به اش بگویم ؟ آیا من دلایل زندگی کردن را می شناسم ؟ مانند او مأیوس نیستم ، زیرا توقع زیادی نداشتم . بیشتر باید بگویم که ... دربرابر این حیاتی که به من داده شده است - به خاطر هیچ و پوچ داده شده - حیرانم . سرم را همانطور پایین نگه می دارم ، نمی خواهم در آن لحظه چهره ی آنی را ببینم .
با صدای اندوهبار ادامه می دهد : « من سفر می کنم »
(آنی) « - من در گذشته زندگی می کنم . هر چه را که برایم رخ داده است به یاد می آورم و منظم و مرتبش می کنم . از دور ، همینطوری ، هیچ صدمه ای نمی زند ، تقریباً خودم را به دستش ول می کنم . داستان ما همه اش خیلی زیباست . چند تا دست کاری اینجا و آنجا می کنم و یک رشته لحظه های کامل درست می شوند . بعد چشم هایم را می بندم و می کوشم تخیل کنم که هنوز دارم داخلشان زندگی می کنم . من شخصیت های دیگری هم دارم . باید دانست چطور فکر و حواس را متمرکز کرد . می دانی چه خوانده ام ؟ « ورزش های روحی » قدیس لویولا را . خیلی برایم سودمند بوده است . اول از همه شیوه ای برای آراستن دکور هست ، و بعد شیوه ای برای آوردن شخصیت ها به روی صحنه .» باحالتی جادویی می افزاید : « - می توان موفق به دیدن شد .»
می گویم : « خوب ، اما اصلا مرا خرسند نمی کند .»
(آنی) « - به خیالت مرا خرسند می کند ؟ »
لحظه ای خاموش می مانیم . شب فرو می افتد ؛ به زحمت می توانم تکه ی رنگ پریده ی چهره اش را تشخیص بدهم . رخت سیاهش با سایه هایی که اتاق را فرا گرفته است در هم می آمیزد . ماشین وار فنجانم را که هنوز کمی چای درش هست بر می دارم و به طرف لب هایم می برم . چای سرد است . دلم می خواهد پیپ بکشم ، ولی جرئت نمی کنم . این احساس دردناک به ام دست می دهد که ما دیگر هیچ چیز نداریم به هم بگوییم . همین دیروز من سؤال های بسیاری داشتم که ازش بپرسم : کجا بوده ، چه کرده ، چه کسانی را دیده بود ؟ ولی این ها به آن لحاظ طرف علاقه ام بود که آنی به شان دل بسته بود . حالا هیچ کنجکاوی ندارم : همه ی آن کشورها ، همه ی آن شهرهایی که آنی ازشان گذشته بود ، همه ی آن مردهایی که به اش اظهار عشق کرده بودند و شاید او دوستشان داشته است - از همه شان دل بریده بود ، در بنیاد به همه شان بی اعتنا بود : تابش های مختصر آفتاب روی سطح دریایی تاریک و سرد - . آنی رو به روی من است ، چهار سال می شود که یکدیگر را ندیده ایم ، و دیگر هیچ چیز نداریم برای هم بگوییم .
آنی ناگهان می گوید : « - حالا باید بروی . منتظر کسی هستم . »
بازویش را می گیرم و به طرف خودم می کشمش . مقاومت نمی کند ، ولی با سرش می گوید نه .
(آنی) « - نه ، دیگر برایم جالب نیست . نمی توانیم از نو شروع کنیم ... وانگهی ، در قبال آنچه می شود با مردم کرد ، اولین آدم یک کم خوش قیافه ای که سر برسد به همان خوبی توست .»
گفتم : « پس چه خیال داری بکنی ؟ »
(آنی) « - بهت گفتم که ، به انگلستان می روم . »
« نه ، منظورم ... »
(آنی) « - خوب ، هیچی ! »
بازویش را ول نکرده ام ، با ملایمت به اش می گویم : « پس من باید بعد از دوباره پیدا کردنت ، ترکت کنم . »
حالا می توانم چهره اش را واضح ببینم . ناگهان رنگ پریده و کشیده می گردد . چهره ی یک پیرزن ، سخت هراس انگیز ؛ مطمئنم که او به عمد این چهره را به خود نگرفته است : آن چهره آنجاست ، بدون آگاهی او ، یا شاید به رغم او . به کندی می گوید : « - نه ، نه و تو دوباره پیدایم نکرده ای . »
بازوهایش را از دستم بیرون می کشد . در را باز می کند . دالان از نور می درخشد . آنی زیر خنده می زند .
« طفلکی ، هیچ اقبالی ندارد . اولین باری که نقشش را خوب بازی می کند ، ازش قدردانی نمی شود . »
صدای بسته شدن در را پشت سرم می شنوم .

سه شنبه در بوویل : آیا آزادی همین است ؟ زیر پایم باغ ها با شیب ملایم به طرف شهر پایین می روند ، و در هر باغ خانه ای به پاست . دریا را می بینم ، سنگین و بی جنبش ، بوویل را می بینم . روز خوبی است .
من آزادم : دیگر هیچ دلیلی برای زندگی کردن برایم نمانده است ؛ همه ی دلایلی را که آزموده ام فرو شکسته اند و من می توانم دلایل دیگری را تخیل کنم . من هنوز جوانم ، هنوز نیرو دارم که از نو شروع کنم . ولی چه چیزی را باید از نو شروع کرد ؟ گذشته ام مُرده است ، توی این کوچه باغ سفید « تنها » هستم . تنها و آزاد . ولی این آزادی یک خرده به مرگ می ماند .
امروز زندگیم به پایان می رسد . فردا شهری را ترک خواهم کرد که زیر پایم گسترده است و مدت ها تویش زندگی کردم دیگر چیزی جز یک نام نخواهد بود .هیچ چیز باقی نخواهد ماند ، حتی یک یادبود .
سراسر زندگیم پشت سرم است .آن بازی ِ باخته است ، همین . دور اول را باختم . می خواستم دور دوم را بازی کنم و دوباره باختم : تمام بازی را باختم . در عین حال پی بردم که « آدم همیشه می بازد » . فقط رجاله ها فکر می کنند که می برند . حالا می خواهم مثل آنی عمل کنم ، می خواهم بیشتر از خودم عمر کنم . بخورم ، بخوابم ؛ بخوابم ، بخورم . به کندی و آهستگی وجود داشته باشم ، مثل این درخت ها ، مثل یک گودال آب ، مثل نیمکت قرمز رنگ تراموا .
تهوع فرجه ای کوتاه به ام داده است . ولی می دانم که خواهد آمد . تهوع وضع عادی من است . منتها امروز تنم به قدری کوفته است که نمی تواند تابش بیاورد .
از خودم غفلت نمی کنم ، درست به عکس : امروز حمام کردم ، ریش تراشیدم . گیرم وقتی به همه ی آن اعمال ِ کوچک دقیق باز می اندیشم ، سر در نمی آورم که چطور توانستم انجامشان دهم : خیلی بیهوده اند . حتماً عادت هایم انجامشان داده اند . عادت هایم نمرده اند ، می شویندم ، خشکم می کنند ، رخت تنم می کنند . آیا هم آن ها بودند که به بالای این تپه راهم نموده اند ؟ دیگر یاد نمی آید چطور آمدم .
زیر پایم شهر را می بینم . من توی آن خیابان ها ، بین دیوارها راه خواهم رفت . آن آدمک های سیاهی که در خیابان تشخیص می دهم ، تا یک ساعت دیگر یکی از آن ها خواهم بود .
از بالای تپه چقدر خودم را دور از آن ها احساس می کنم . به نظرم می رسد که من به نوع دیگری از جانداران تعلق دارم . آن ها پس از کار روزانه شان از اداره ها بیرون می آیند ، با قیافه های خرسند به خانه ها و میدان ها می نگرند ، می اندیشند که این شهر مال آن هاست ، یک « شهر قشنگ بورژوا » . نمی ترسند ، خیالشان تخت و راحت است . هرگز چیزی ندیده اند جز آب رام شده ای که از شیرها جاری است ، و درخت های دو رگه ی حرامزاده ای که زیرشان پایه گذاشته اند . روزی صدبار برایشان برهان آورده می شود که جهان از قوانین ثابت و تغییر ناپذیر تبعیت می کند . اجسامی که در خلأ رها شوند همه با سرعتی یکسان سقوط می کنند ، باغ ملی زمستان ها در ساعت چهار بعد از ظهر و تابستان ها در ساعت شش بعد از ظهر تعطیل می شود ، سرب در 335 درجه ذوب می شود ، آخرین تراموا ساعت بیست و سی و پنج دقیقه از دم عمارت شهرداری راه می افتد . آن ها صلح جویند ، کمی عبوس ، به فردا می اندیشند ، یعنی صرفاً به امروزی جدید ؛ شهرها را فقط یک روز در اختیار دارند که هر بامداد درست به یکسان بر می گردد . یکشنبه ها یک خرده می آرایندش . احمق ها . از فکر اینکه دوباره قیافه های زمخت و آسوده خاطرشان را خواهم دید ، دلم بهم می خورد . آن ها قانون می گذارند ، رمان های مردمی می نویسند ، ازدواج می کنند ، مرتکب حماقت بزرگ ِ بچه پس انداختن می شوند ...
فقط همین : ولی اگر همه به همین شکل فکر کنند ، صدها نفر خودشان را می کشند . خوب ، بله ! بگذار چیزها یکم تغییر کنند ، فقط برای اینکه ببینم چه می شود ، هیچ چیزی بهتر از این نمی خواهم . آن وقت آدم کسان دیگری را می بیند که یکهو در تنهایی فرو رفته اند . انسان های تنهای تنها ، کاملاً تنها ، با ریخت های هیولاوار ِ وحشتناک در خیابان ها می دوند ، با سنگینی از جلویم می گذرند ، آنگاه من به قهقهه می خندم .
چهارشنبه : « آخرین روز من در بوویل » از این فراموشی محض که درش افتاده ام کیف می کنم . یکی هیچ چیز ازم نمی داند ، دیگری دیگر نمی شناسدم . او یکمرتبه خودش را از من خالی کرده است و همه ی ذهن های دیگر دنیا نیز از من خالی شده اند . این وضع مضحکم می کند . با اینهمه خیلی خوب می دانم که من وجود دارم ، که من اینجا هستم . حالا وقتی می گویم من ، تو خالی به نظر می رسد . دیگر نمی توانم خیلی خوب خودم را احساس کنم ، از بس که فراموش شده ام . تنها چیزی که در من مانده ، وجود است که می تواند خودش را احساس کند که وجود دارد . هیچ کس .« آنتوان روکانتن » برای هیچ کسی وجود ندارد . این باعث تفریحم می شود . و این « آنتوان رو کانتن چیست ؟ یک چیز انتزاعی است »
آیا هرگز پایانی بر آن نیست ؟ ... ای داد و بی داد ! آیا این من ام که خیال دارم آن وجود قارچ وار( زیادی ) را پیش گیرم ؟ با روزهایم چه خواهم کرد ؟ به گردش خواهم رفت . کتاب می خوانم . و بعدش چه ؟ هفته ای یک بار سینما . و بعدش چه ؟ در سی سالگی ! دلم به حال خودم می سوزد ... راستش این است که من نمی توانم قلمم را زمین بگذارم . فکر می کنم که دچار تهوع خواهم شد و چنین احساس می کنم که به یاری نوشتن عقبش می اندازم . پس آنچه را که توی سرم می آید می نویسم .
اکنون این نوای ساکسیفون سر می رسد ، چهار نت ساکسیفون . می آیند و می روند ، پنداری می گویند : باید مثل ما عمل کرد ، باید به طور موزون رنج کشید ...
آیا آدم می تواند وجودش را توجیه کند ؟ فقط یک خرده ؟ خیلی احساس کم دلی می کنم . نه آنکه امید زیادی داشته باشم . ولی به کسی می مانم که پس از سفری در برف بکلی یخ زده است و یکباره وارد اتاق گرمی می شود . به گمانم دم در بی حرکت می ماند ، در حالی که هنوز سردش است ، و لرزهای کُندی به تمام تنش می افتد . آیا من نمی توانم سعی خودم را بکنم ... البته سخن بر سر نغمه ی موسیقی نیست ... ولی آیا نمی توانم در حوزه ی دیگری ؟ باید یک کتاب باشد : بلد نیستم هیچ کار دیگری بکنم . ولی نه یک کتاب تاریخ ، کتابی از نوع دیگر . درست نمی دانم چه نوع ، ولی باید در پشت کلمات چاپ شده ، در پشت صفحات ، چیزی را حدس زد که وجود نداشته باشد ، که بر فراز وجود باشد . یک کتاب . یک رمان . و کسانی خواهند بود که این رمان را خواهند خواند و خواهند گفت : « آنتوان روکانتن » آن را نوشته است ، آدم مو سرخی بود که در کافه ها پرسه می زد . سپس شاید از خلال آن بتوانم زندگیم را بدون دلزدگی به یاد آورم .
« فردا بر سر بوویل باران خواهد بارید . »
پیوست :
( 1 ) پیشنهاد می کنم نوار کاستی به نام « تنهایی » رو گیر بیارید و گوش بدید قطعاتی برای ساکسیفون از کنی جی
( 2 ) پیشنهاد می کنم نوار کاستی به نام « کاج نقره ای » رو گیر بیارید و گوش بدید پیانو از ریچارد کلایدرمن
( 3 ) مجموعه آثار احمد شاملو در 2 سی دی رو خریداری کنید . هر شعر و نوشته ای رو که بامداد خسته خونده توش هست .
( 4 ) کامو : زندگی سراسر میل دائمی استفراغ است .