تبليغاتX
شب های دیوونگی
دیوونگی هم عالمی داره به خدا

 

« محال و خودکشی »

تنها یک مسأله فلسفی واقعاً جدی هست و آن هم خودکشی است .
این قضاوت که زندگی به زحمت زیستن می ارزد یا نمی ارزد پاسخی است به مسأله ی اساسی فلسفه .
مسأئل دیگر از قبیل اینکه آیا جهان سه بعدی است ؟ مقولات نه گانه اند یا دوازده گانه ؟ بعد از آن مسأله قرار می گیرند . اینها لفاظی است . ابتدا باید پاسخ گفت . و اگر چنان که نیچه طالب آن بود لازمه ی فیلسوف ارجمند بودن واعظ متعظ ( پند پذیر ) بودن است ، اهمیت این پاسخ بهتر درک می شود . چرا که این پاسخ مقدمه ی  آن عمل نهایی است . این مقولات حقایقی است که دل می پذیرد . ولی برای آن که از لحاظ عقل روشن شود باید در آن ها تعمق کرد .
اگر از خود بپرسیم که : چگونه باید دانست که فلان مسأله از مسأله ی دیگر مهم تر و واجب تر است ؟ پاسخ اینست : آن که خواستار اقدام است .
من هرگز ندیده ام کسی به دلایل معرفت شناسی خودکشی کند . گالیله به یک حقیقت علمی مهم دست یافته بود ، همین که دید آن حقیقت زندگی او را در معرض خطر قرار داده است ، آشکارا به انکار آن برخاست . به یک اعتبار ، کار درستی کرد . چون این حقیقت ارزش آن را نداشت که وی به خاطر آن سوزانده شود .
چه فرقی می کند که زمین به دور خورشید بگردد یا این بدور آن .
مُحتضر ( کسی که در دم مرگ است ) بگویم که این مسأله فاقد ارزش و اهمیت است .
در عوض می بینیم که کسان بسیاری به زندگی خود خاتمه می دهند . چون معتقدند که زندگی به زحمت زیستن نمی ارزد .
یا ملاحظه می شود که کسان دیگری خود را در راه عقاید یا آرزو هایی به کشتن می دهند که دل بدان خوش کرده بودند و به آن دلیل و بهانه می زیسته اند . ( آنچه که مردم بهانه ی زیستن می خوانند ، بهانه ی بسیار خوبی برای مُردن نیز هست . )
پس به عقیده ی من معنی زندگی واجب ترین مسأله است . چگونه باید به آن پاسخ گفت : از کلیه مسائل عمده ، یعنی آن مسائلی که ما را به کشتن دهد یا آن ها که شوق زیستن را افزون می کند ، دو طرز تفکر بیشتر وجود ندارد . طرز تفکر لاپالیس و طرز تفکر دون کیشوت . فقط اعتدال بین واقعیت و خیال به ما امکان می دهد که در عین حال به هیجان و عقل دست یابیم ، پیداست که در موضوعی چنین ساده و آسان و در عین حال سرشار از شور و شدت ، منطق استادانه و کهن باید جای خود را به طرز تلقی ساده تری بدهد که در عین حال حکایتگر عقل و عاطفه باشد .

خودکشی را تاکنون تنها از دیدگاه اجتماعی برسی کرده اند . در این نوشته بر عکس صحبت از رابطه ای است که بین تفکر فردی و خودکشی وجود دارد .
رفتاری نظیر خودکشی ، همچون اثری بزرگ ، در خلوتگاه سینه تدارک دیده می شود . انسان خود از آن بی خبر است . او تنها شبی تیری رها می کند یا سر به زیر آب فرو می برد .

روز کسی در مورد یک مباشر مستغلات که خودکشی کرده بود به من گفت که : « وی پنج سال بود که دخترش را از دست داده و از آن زمان به بعد تغییر کرده بود . این ماجرا مردک را نزار کرده بود . » نمی توان واژه ای بهتر از این طلب کرد . آغاز اندیشه ، آغاز نزار شدن است . در این مراحل آغازین چیزی نیست که مردم مشاهد کنند . کرم در دل مرد آشیان می کند . آن را باید آن جا جست . این بازی مرگ بار را ، که از روشن بینی در برابر هستی به گُریز به فراسوی نور منتهی می شود ، باید پی گرفت و فهمید .
هر خودکشی دلایل بسیاری دارد . به طور کلی روشن ترین دلایل ، مؤثرترین آن ها نیستند . به نُدرت کسی از سر تعمق ( دور اندیشی کردن ) خودکشی می کند . ( معذلک این فرض هم انکار نمی شود ) ( نویسنده ی وبلاگ شب های دیوونگی : نباید به راحتی از کنار این فرضیه رد شد . این فرضیه خیلی مهم هست . لامذهب اگه دلیل ذهنی برای خودکشی همین دور اندیشی باشه ، اون وقت هست که راه فرار از خودکشی خیلی سخت می شه .)

چیزی که موجب ظهور بحران می شود تقریباً همیشه غیر قابل بازرسی است .غالبا جراید از « ناکامی های عشقی » یا « بیماری علاج ناپذیر » سخن می گویند. این توضیحات قابل قبول است .( نویسنده ی وبلاگ شب های دیوونگی : همین موارد و دلایل از این دست ، باعث پیدایش بیشتر ِ دور اندیشی در افراد می شن . یعنی شکست ها و ناکامی ها حس دوراندیشی و آینده نگری رو در افراد گسترش می دن و  این آینده نگری متأسفانه بیشتر همراه با دید منفی هست) ولی نیز باید دانست : آیا در همان روز خودکُشی ، یکی از دوستان این نومید با لحن بی تفاوتی با وی سخن نگفته بود ؟ آن دوست مجرم است . چرا که همین کافی ست تا همه دلتنگی ها و دلزدگی های خواب آلوده را بیدار کند. ( نویسنده ی وبلاگ شب های دیوونگی : شاید این قسمت از نوشته بی اهمیت و مسخره به نظر بیاد ولی بسیار با اهمیت هست . باید خیلی مواظب بود ُ. باید در برخورد با انسان های مختلف ، تمام جنبه ها رو در نظر گرفت . اون لحظه ی بیداری دلتنگی ها و دلزدگی ها همون دچار شدن به تهوع هست که هر کسی نمی تونه تحملش کنه . باید انسان رو رعایت کرد . )
ولی اگر تعیین لحظه ی دقیق و اقدام حساسی که در آن روان آدمی مرگ را برگزیده است مشکل باشد ، تعیین نتایجی که لازمه ی آن عمل است بسیار آسان است . به یک معنی ، خودکشی ، مانند انتحار در نمایشنامه های تند ، نوعی اعتراف است . اعتراف به این است که از قافله ی زندگی عقب مانده ایم ، یا معنی زندگی را نمی فهمیم . (نویسنده ی وبلاگ شب های دیوونگی :  زیبا گفت . )
مع الوصف خیلی در این تشابهات دقیق نشویم و باز هم از اصطلاحات معمول و متداول کمک بخواهیم .
خودکشی فقط اعتراف به این است که « زندگی به زحمت زیستن نمی ارزد .» البته زیستن هرگز آسان نیست . به دلایل بسیار ، که نخستین آن عادت است ، ما به اعمالی که ناشی از فرمان هستی است پیوسته ادامه می دهیم . مرگ ارادی دلیل آن است که جنبه مسخره این عادت ، فقدان هر نوع دلیل ژرف برای زیستن ، بیهودگی اعمال روزانه و بی فایده گی رنج او ، ولو به طور غریزی ؛ تشخیص داده ایم .

پس این چه احساس شگفت انگیزی است که روانمان را از خوابی که لازمه ی زندگی است محروم می کند ؟ جهانی را که بتوان حتی با دلایل سست توجیه کرد باز دنیای آشنا و مأنوسی است . در صورتی که برعکس ، در جهانی که ناگهان از آرزو  ها و نور هم محروم شده است ، آدمی احساس بیگانگی می کند . این غربت ، محتوم و اجتناب ناپذیر است ، چون آدمی در آن از خاطرات بهشت گمشده یا امید به ارض موعود محروم می شود . این شکاف بین انسان و زندگی او ، این جدایی بین هنرپیشه و صحنه ی نمایش ، همان احساس بیهودگی است . اگر هر انسان تندرستی به فکر خودکشی باشد ، دیگر بدون چون و چرا می توان پذیرفت که میان احساس بیهودگی و آهنگ نیستی ارتباط مستقیم وجود دارد .

موضوع این نوشته درست همین رابطه ی بیهودگی زندگی و خودکشی ، یعنی حد معینی است که در آن خودکشی پاسخ و راه حل پوچی محسوب می شود . می توان به عنوان یک اصل پذیرفت که وقتی آدمی نمی خواهد خود را بفریبد ، باید آنچه را که درست می پندارد جامه ی عمل بپوشاند . پس اعتقاد به بیهودگی زندگی ، باید راهنمای رفتار او باشد . انسان می تواند به روشنی و بی آن که چهره غم انگیزی بگیرد از خود بپرسد : آیا راه حلی از این دست مستلزم آنست که آدمی هر چه زودتر موقعیت بغرنج خود را ترک کند ؟ این کنجکاوی بجا و حق آدمی است .البته منظور کسانی هستند که می خواهند با خویشتن به توافق برسند .
وقتی مسأله بدین گونه ساده مطرح می شود ممکن است در عین حال ساده و غیر قابل حل به نظر برسد . اما بیهوده تصور می شود که پرسش های آسان موجب پاسخ هایی می شوند که از سؤال مشکل تر نیست ، و پنداشته می شود که سؤال بدیهی مستلزم جواب بدیهی است . در بدو امور ، و با باژگون کردن اجزاء مسأله ، همان طوری که گروهی خودکشی می کنند و کسان دیگری خودکشی نمی کنند ، چنین می نماید که بیش از دو راه حل فلسفی وجود ندارد . پذیرش زندگی یا رد آن . بدین ترتیب مسأله بسیار ساده می شود .
ولی گروهی هم هستند که پیوسته می پرسند و هرگز به نتیجه نمی رسند . شوخی نمی کنیم : وضع اکثریت مردم چنین است . و نیز مشاهده می شود که کسانی هم زندگی را نمی پذیرند ولی چنان زندگی می گنند که گویی از دیدگاه اندیشه آن را پذیرفته اند . در واقع همانطوری که نیچه عقیده داشت ، این گروه به هر حال زندگی را پذیرفته اند .( نویسنده ی وبلاگ شب های دیوونگی : دارم می خندم )
برعکس کسانی که خودکشی می کنند ، غالباً اتفاق می افتد که به معنای زندگی اطمینان داشته اند . این تناقض ها همیشه هست . حتی می توان گفت که در هیچ امر دیگری تناقض ها تا این حد شدید نیست . به همین دلیل اینجا منطق ضروری است . مقایسه عقاید فلسفی و رفتار کسانی که این عقاید را ابراز می دارند امری است رایج و متداول .
در برابر تناقضات و تیرگی ها ، آیا می توان معتقد شد که هیچ رابطه ای میان عقیده ما در مورد زندگی و اقدام به ترک آن وجود ندارد ؟ در این مورد نباید اغراق کرد . شوق زندگی حالتی است که از همه مصائب جهان برتر است .
عمل کمتر از اندیشه نیست و تن آدمی از نیستی می گریزد . پیش از آن که به تفکر عادت کنیم ، به زندگی خو می گیریم . در شتابی که هر روز اندکی به مرگ نزدیکترمان می کند تن ما اثر این پیشروی چاره ناپذیر را نگه می دارد . خلاصه اساس این تناقض حالتی است که من آن را « گریز » می نامم . چرا که این گریز از نیستی در عین حال کمتر و برتر از « گذران عمر » است که پاسکال بدان توجه داشت .
گریز مرگ آلوده که سومین دورنمایه این نوشته است همان « امید » می باشد : امید به زندگی اخروی ، که باید « فیض » وصول بدان را داشت ، حق کسانی است که نه به خاطر خود زندگی ، بلکه در راه عقیده ی پاک و ارجمندی زندگی می کنند که برتر از زندگی است ، این عقیده ، زندگی را تلطیف و تطهیر می کند ، بدان معنا می بخشد و ضمناً آن را رسوا می کند .
بدین ترتیب ، همه چیز دست به دست هم می دهد و در این امر اخلال و آشفتگی پدید می آورد . بیهوده نیست که گروهی لفاظی پیشه کردند و چنین تظاهر می کنند که اعتقاد به پوچی زندگی ، الزاماً قبول آن است که بگوییم زندگی به زحمت زیستن نمی ارزد . در حقیقت ، بین این دو حکم هیچ تناسب بعیدی وجود ندارد . منتها نباید بگذاریم که آشفتگی ها و جدایی ها و بی خردی هایی که تاکنون ذکرش گذشت گمراهمان کنند . باید پرده ها را به کنار زد و مسأله واقعی را شناخت .
خود را می کشند چون زندگی به زحمت زیستن نمی ارزد ؛ البته این حقیقتی است ، ولی حقیقتی عقیم و بی ثمر ؛ چرا که این حقیقت ، مبتذل و معلوم خاص و عام است .
ولی آیا این توهین به زندگی ، این مهر باطله ای که بر جبین هستی می زنیم ، بدان علت است که زندگی بی معنی است ؟ آیا پوچی زندگی مستلزم آن است که با توسل به حیات پسین یا دست زدن به خودکشی از آن بگریزم ؟ این مسأله باید روشن دنبال شود ، باید با کنار گذاشتن مسائل دیگر آن را مبرهن ساخت . آیا پوچی و بیهودگی دلیل خودکشی است ؟ باید رسیدگی به این مسأله را جدا از همه ی شیوه های فکری و لفاظی های مردم بی خیال به سایر مسائل ترجیح داد .
لفاظی ها ، عقاید ضد و نقیض و علل روانی که « عینی اندیشان » عادت دارند در هر مسأله ای وارد کنند در این پژوهش و این سودا جایی ندارد .
در این مسأله ما نیازمند اندیشه ای بیدادگرانه ، یعنی منطقی هستیم . و این کار آسانی نیست . منطقی بودن همیشه ساده است . اما تقریبا محال است که تا پایان کار منطقی باقی بمانیم . ( نویسنده ی وبلاگ شب های دیوونگی : درود بر کامو ) پس کسانی که به زندگی خود پایان می دهند تا آخرین نقطه احساس خود رفته اند . تفکر در مورد خودکشی فرصتی است که تنها مسأله مورد علاقه ی خود را مطرح می کند : آیا منطقی تا سرحد مرگ است ؟ نمی توانم پاسخ این مسأله را بدانم ، مگر آن که بی سودای غیر منظم و تنها با چراغ حقیقت و وضوح این استدلال را پی گیرم . مشاء این استدلال را در همین نوشته بیان می کنم . من این کار را استدلال پوچی می نامم . کسان بسیاری این کار را آغاز کرده اند . هنوز نمی دانم آیا این کسان به مسأله وفادار مانده اند یا آن را رها کرده اند .
وقتی « کارل یاسپرس » عدم امکان تشکیل وحدت جهان را اعلام می داشت با ناله گفت :
« این محدودیت مرا به سوی خویشتن یعنی به جایی می برد که دیگر نمی توانم در دیدگاهی عینی که کاری جز نمایاندن آن ندارم قرار گیرم : در این دیدگاه ، نه ذات من می تواند موضوع پژوهش من قرار گیرد نه هستی دیگر . »
این مرد به دنبال بسیار مردان دیگر کویر بی آبی را مجسم می کند که در آن اندیشه به مرزهای خود می رسد . آری ، در پی مردان بسیاری ، اما اینان چه شتابزده در خروج از این کویر سوزان ! در حالی که مردان بسیاری به آخرین خم راهی رسیده اند که اندیشه در آن در می ماند ؛ و بسیاری از این مردان داعیه ای هم نداشتند . و حال آن که آنان از گرامی ترین نعمت خود یعنی از جان شیرین صرف نظر کردند . دیگرانی هم که سلطان قلمرو اندیشه بودند پهلو تهی کردند ، ولی با کشتن اندیشه هایی که آهنگ شورشی پاک داشت . بر عکس ، مردی آن است که این نواحی دوردست را دقیقاً برسی کنیم . سرسختی و هشیاری ، ناظران بصیربازی ناجوانمردانه ای هستند که در آن پوچی و مرگ و امید گفتگو می کنند . روانمان می تواند حرکات این رقص ساده و پیچیده را تشریح کند ، پیش از آن که این حرکات را خود بفهمد و مبرهن سازد .

پیوست :

( 1 )  مطالب نوشته شده در این پست از کتاب دلهره هستی ، نوشته آلبر کامو ، ترجمه : محمد تقی غیاثی انتخاب شدن

( 2 ) حقیقت لاپالیس یا لاپالیساد  حقیقتی است بسیار آشکار که با ساده لوحی و بلاهت پهلو می زند.

( 3 ) دون کیشوت ، نمادی برای ساده‌دلی و خیالاتی بودن است . هدف او رسیدن به آرامان های بزرگ زندگی بود اما ...

( 4 ) صادق هدایت : « هزاران نسل بشر باید بیاید و برود تا یکی دو نفر برای تبرئه ی این قافله‌ ی  گمنام که خوابیدند و خوردند و جماع کردند و فقط قاذورات ( کار زشت ، گناه بزرگ ) به یادگار گذاشتند پیدا شود و به زندگی این ها معنا و حق موجودیت بدهد ... بشر امروز برای زندگی اش معنا می خواهد »
روحش شاد و ناتنها

( 5 )  پیشنهاد دیدن یک فیلم زیبا : ساعت ها « The Hours »  ، نیکول کیدمن، مریل استریپ و جولین مور

بدرود .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 17:38   دیوونگی هم عالمی داره   |